شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷
آخرین خبر با عنوان ، گزارش تصویری از جشنواره انار تفت در 23 ساعت قبل منتشر شده است .
»   انجمن ها, فرهنگی, کانون دانشجویان زرتشتی  »   خاطره ای از اردو
1,400 بازدید
۲۲ امرداد ۱۳۹۷ , ساعت ۱۳:۱۸
خاطره ای از اردو

خاطره ای از اردو

فصل تابستان برنامه های خاص خودش رو دارد و البته چه کنم چه کنم های زیاد.
در امرداد پیوستگی برنامه ها غوغا می کند، جشنواره پیرنارکی، جام جان باختگان و البته اردوی دانش آموزان زرتشتی و …


چند سال فرصت داری که در اردوی کانون شرکت کنی و اینکه چه سالی رو انتخاب کنی خودش جای فکر دارد و البته اینکه انتخاب هم بشوی باز هم جای رایزنی دارد. خلاصه دل رو به دریا می زنی و فرم رو پر می کنی و برای کانون می فرستی و منتظر می مونی تا ببینی انتخاب می شی یا باید یکسال دیگر صبر کنی … نه مثل اینکه خوش شانس بودی و امسال انتخاب شدی.
آنهایی که سالهای قبل شرکت کردند برایت خاطره می گویند که البته بعضی هاش برایت جذاب نیست و بیشتر تصور سربازخانه را در ذهنت تقویت می کنند. ولی همگی خاطرات خوش هم زیاد دارند که فقط می گویند خیلی خوبه حتما شرکت کنید ولی از خوبی هاش نمی گویند تا خودت بروی و تجربه کنی.

 
از آنهایی که ثبت نام کردند می پرسیم تا ببینیم آنها هم انتخاب شدند یا نه؟! خلاصه همسفرها را می یابیم و تکلیف همراهانمان مشخص می شود. در این حین شخصی بسیار مودب که بنظر می رسد بسیار هم جوان باشد، تماس می گیرد و خودش را معرفی می کند که از کانون است و ساعت و تاریخ حرکت را به اطلاع می رساند و می گوید دو نفر از برگزارکنندگان خواهند آمد و ما را همراهی خواهند کرد.
اینها شرح ابتدای ماجرای اردوی کانون است حال برویم سراغ اصل خاطرات که شاید مرورش در این روزها خالی از لطف نباشد.

 
درست یادم نیست ولی قرار شد ظهر هنگام با اتوبوس بسمت تهران روانه شویم تعدادمان سه دختر و اگر ذهن یاری کند دو پسر بود که با همراهی دو نفر برگزارکننده راهی اولین سفر بدون خانواده شدیم. سوار بر اتوبوس فارغ از هر گله و شکایتی. درست در ایستگاه بازرسی نزدیک یزد به یکی از برگزارکنندگان همراه ما مشکوک شدند و پرس و جو کردند که کیست و علت سفرش چیست از حال خوب ماجرا یادبودهایی که بر روی چوب نقش بسته شده بود داخل گونی و از کرمان تهیه شده بود که خود گواه بر بی گناهی همراهمان بود ولی ما چشمان نگرانمان را همراه گونی و برگزارکننده تا اتاق گوشه دواندیم و خوشبختانه زمانی نگذشت که یار مراقبمان را دیدیم لبخند زنان به جایش در اتوبوس برگشت و کاملا آرام که این آرامش باعث شد ما هم بیخیال ماجرا شویم.

 
خلاصه راه طی شد تا به تهران رسیدیم و با آن دو جوان راهی مکانی شدیم که می گفتند مارکار تهران پارس است باغی بسیار بزرگ و باصفا… به گمانم اولین شرکت کنندگان بودیم که وارد شدیم از باغ که گذشتیم وارد ساختمان مانندی می شدیم که در واقع تالاری بود که امارت ها را بهم ربط می داد سمت راست راهروی طویلی بود که سالنی را در خود جای داده بود گویا این سالن خوابگاهمان بود آنجا بود که فهمیدیم بنا نیست تشک های پرغو و قالی های دست باف و مبلمان های چرم در انتظارمان باشد تعدادی تشک ابری که رویهم چیده شده بود انتظارمان از تشک های پر قو را نقش برآب کرد.
اتاقی در کنار این سالن قرار داشت که یعنی باید چمدانمان را آنجا می گذاشتیم و قبلا شنیده بودیم که احتمال گشتن کیف ها برای اینکه موردی از لوازم آرایشی یا وسیله ارتباطی در آن نباشد بسیار زیاد است ولی ناگفته نماند که فقط شنیده بودیم و واقعا با چشم ندیدیم.

 
انتهای راهرو گویا سویس بهداشتی بود. حس کنجکاوی باعث شد تا سرکی به حمام بزنیم چون در موردش بسیار شنیده بودیم.  روی سنگ توالت ها را با تکه ای چوب پوشانده بودند و دوش هایی نصب کرده بودند تا بشود حمام و البته سوسک های ناراحتی که در رفت و آمد بودند از رفت و آمدهای ما!! !در شهرستان هنوز آبگرمکن های نفتی روبراه بود و غافل از اینکه در پایتخت آبگرمکن ها گازی شده بود و برگزارکنندگان گرامی هم با این تفسیر که ما می دانیم، در مورد روشن کردن آبگرمکن ها کلامی به زبان نیاوردند. پس از حس کنجکاوی خستگی راه باعث شد که برای دوش گرفتن راهی حمام های یاد شده شویم و با آن تفاسیر حمام با آب سرد پایتخت و رژه سوسک و فضای کوچک را تکرار نکنم بهتر است همین بس که برگزار کننده محترم پس از دوش کزایی با قرص سرماخوردگی، عافیت باشد نثارمان کرد و تازه فهمیدند که کمی آگاهانه تر باید در مورد امورات خزینه ای رفتار کنند. بماند!!!

 

کم کم سایر شرکت کنندگان هم از شهرهای مختلف رسیدند و جا گرفتند و نوبت به لباس فرم رسید. تیشرت طوسی کمرنگی که آرم اردو داشت و تا مچ دست آستین بلند و البته مکنایی با رنگ سفید و طرح از خود. آخ که چه شور و غوغایی بود برای بستن این مکناها ما که از بیخ عرب بودیم و البته بچه های یزد هم تک و توکی می توانستند خودشان از عهده کار برآیند ولی ولوله ما دور برگزارکنندگان برای سر کردن مکنا دیدنی بود. یادش بخیر سرپرست گروه ما آنچنان اصولی و قشنگ مکنا سرکردن را به ما توضیح داد و سرمان کرد که هنوز که هنوز است با همان روش و به زیبایی مکنا سر می کنم.
دختران مکنا پوش با دامن های گشاد و شوال و تیشرت فرم یک هماهنگی و نظم خاصی به اردو می دادند که بنظرم بسیار جالب و ساده بود. بادخوردن زیر مکنا در حین راه رفتن و جمع و جور کردنش خود دنیایی بود

 
از راهرویی که وصفش را گفتم خارج می شدیم و به تالار قبل برمی گردیم و در سمت راست تالار وارد سالن بزرگ می شویم و نزد سرگروهمان قرار می گرفتیم و باب آشنایی باز می شد فقط نکته ماجرا این بود که ما زبان دری نمی دانستیم و انگار بیگانگانی بودیم در بین خودی ها، هرچند سرگروه هم کاملا متعجب بود ولی تذکراتی بابت اینکه فارسی گفت و شنود بشود می داد اما عادت آنها اینگونه بود و ما باید با این شرایط کنار می آمدیم و بس!

 
خلاصه بعد از دورمیز نشینی زبان نفهمی برنامه های مختلفی طول روزمان را پر می کرد. به گمانم روز اول برنامه قصر فیروزه و برنامه شاد داشتیم و شام.
از همان روز اول هم اولتیماتوم داده می شد که اگر از قوانین سرپیچی کنید تنبیه خواهید شد و البته پسران گل اردو به هر روی نمی توانستند جلوی شیطنت های خودشان را بگیرند و یکی از تفریحات جالب خوابگاه دختران این بود که شب ها از پشت پنجره ها به تماشای تنبیه پسرها می نشستیم و خنده و خنده و خنده البته ناگفته نماند انتظامات خاموشی می داد ولی بالاخره حس کنجکاوی مان را نمی توانستند سرکوب کنند. بگذریم …

 
یادش بخیر مادر اردو خانم خادم که همیشه با لبخند قشنگش به همه کارها نظارت داشت و بعنوان بزرگتر بسیار مدبرانه حضورش را رنگ می داد و بسیار آرام به امورات رسیدگی می کرد. گویا کوهی از تجربه بود که می دانست با این گروه جوان و نوجوان چگونه باید رفتار کند.

 
خاطرات زیاد است و مجال کم اما راستش چون طول روز فعالیت زیادی داشتیم و تمام وقتمان پر بود و از انتظامات هم بسیار حساب می بردیم ظهر و شب و صبح که می شد بشدت احساس گرسنگی می کردیم تصورمان هم این بود که الان میز فلان و بهمان برایمان چیده اند اما خوابگاه گواه این بودکه بنظرم خود باید بخوانید حدیث مفصل از آن خوراکی های اردوها … بندگان خدا سرپرست ما نگران خوراک ما بود که چرا نمی خورید و در جوابش چیزی برای گفتن نداشتیم چون به هر روی آنها زحمت خودشان را می کشیدند و البته بودجه هم حتما کفگیری بود که ته دیگ خورده بود …

 
اردوی کانون تجربه جالبی بود که خاطراتش هنوز هم بهمراه هر شرکت کننده ایست و روزآخر که توام می شد با اشک ها و لبخندها و دلتنگی شرکت کنندگان و برگزارکنندگان و البته عذرخواهی انتظامات که برای کنترل اوضاع باید آنگونه رفتار می کردند و روی واقعی شان در روز پایانی نمایان می شد که آن چهره های برزخ گونه تا چه حد مهربان و آرام بودند و بسیاری چقدر هنرمند که با نواختن سازشان گویی عذرخواهی شان را صدچندان می کردند.

 
امید است که آیندگان نیز خاطراتی به مانند ما گذشتگان داشته باشند و روال امروزی به خود نگیرد که دیگر خاطره ای باقی نخواهد ماند …

برساد-آناهیتا کشاورزیان

مطالب مرتبط با برچسب

خاطره ای از اردو
به دنبال انتشار اخباری مبنی بر حذف مکنا در چهلمین اردوی دانش آموزان زرتشتی، کانون دانشجویان زرتشتی در پاسخ به پرسش تارنمای برساد، متنی را در اختیار ما قرار داد که در ادامه مطلب می توانید آن را بخوانید:
خاطره ای از اردو
برگزاری چهلمین اردوی دانش آموزان زرتشتی با آیین گاهنبارخوانی همراه بود. در این آیین که با اوستاخوانی موبدان تورج بلندی و پریا ماوندی انجام شد، دکتر اسفندیار اختیاری نماینده ایرانیان زرتشتی تاکید کرد که این برنامه مهمترین برنامه جامعه زرتشتیان است.
گزارش تصویری از آیین گاهنبارخوانی در چهلمین اردوی دانش آموزان زرتشتی(بخش دوم)
پسین آدینه 26 امرداد ماه فرصتی شد برای زرتشتیان علاقه مند تهرانی تا به بهانه شرکت در آیین گاهنبارخوانی، فضای چهلمین اردوی دانش آموزان زرتشتی سراسر کشور را تجربه کنند.
تصاویری از آیین گاهنبارخوانی در اردوی دانش آموزان زرتشتی
آیین گاهنبارخوانی روز آدینه 26 امرداد ماه در چهلمین اردوی دانش آموزان زرتشتی سراسر کشور برگزار شد.

یک دیدگاه برای خاطره ای از اردو

  1. ک ش ن
    +3

    با خواندن انی متن تمام روزهای اردو برایم مرور شد . واقعا هنوز خاطراتش زنده ست . یادمون نره کم لطف نباشیم چون جوانان ما توی کانون خیلی زحمت میکشن و از زندگی و خانوادشون میگذرن . پس با حرفای ناپسند و یه طرفه قضاوتشون نکنیم .

ارسال پاسخ یا نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


لطفا معادله امنیتی را تکمیل کنید *

  • آخرین خبرها