و وقتی که اهالی رفتند، دخترش هما در کنارش بود و از وی پر ستاری کرد، ولی پرستاری از مادر دیری نپایید و بانو روی لحافی که تمام عمر یاورش بود جان داد.
بانو در تاریخ پانزده ابان ماه یک هزار و سیصد شصت و شش پس از بیرون راندنش از پیر سبز که هشت پشت وی و همسرش در خدمت پیر سبز بودند بر سر اعتقادش به پیر جان باخت و به همین سادگی خاطرات نزدیک به ششصد سال که خود و اجدادش در خدمت پیر بوده اند با خود بگور برد، بدون اینکه کسی از گذشته انها اطلا عی داشته باشد. شوربختانه جامعه ایرانی و بخصوص جامعه زرتشتی باور ندارند که گذشته چراغ راه اینده است، چون کمتر نوشته شده تا برای ایندگان بماند ما اکنون بیشتر دانسته هایمان از گذشتگانمان و رنج هایی که برده اند را در سفرنامه خارجی ها که به ایران سفر کرده اند می خوانیم .
بعد از مرگ روانشاد بانو, من با باز مانده این خادمین بنام بهرام خسرو خادمی گفتگویی داشتم و برای اشنایی با مشکلات خادمین زیارتگاه ها پای صحبت روانشاد وهبیز خادم پیر هریشت و جمشید ویرابی خادم پیربانو نشستم و مصا حبه ام در امرداد چاپ شد. این گفت و شنود برای من سئوال های زیادی بجای گذاشت که برای جواب به انها به زمان و تحقیق بیشتری نیاز بود ان چه می نویسم، گوشه ای از زندگی این خدمت گزاران راستین جامعه زرتشتی است. امیدوارم اگر لغزشی در نوشته ام بود و شما اطلا ع بیشتری از ان دارید یاری ام نمایید که بی نها یت سپاسگزارتان خواهم شد. این را نیز بگویم که من به غیر از خادمین از کسانی که باعث از هم پاشیدگی این اعتقاد شده اند نامی نخواهم برد که خدای نکرده پریشان کنم دلی, بیشتر به زندگی انها در پیرسبز و این که هیچ وسیله ای مثل امروز نبود و جاده پیر هم مال رو بود و می توانستی یا پیاده یا با الاغ رفت و امد نمایی و اینکه در ان زمان فقط پنج روز در سال مردم بزیارت می رفتند و بقیه سال را خادمین تنها در گوشه این کوهستان روزگار می گذراندند تا چراغ پیر را روشن نگاه دارند.
درست نمی دانیم موبد مرزبان که موبدی است دانشمند و از اهالی مزرعه کلانتر، چرا راهی پیرسبز می گردد. آیا برای نجات جان خود یا خانواد ه یا جامعه زرتشتی موبد مرزبان چنین تدبیری میاندیشد. راستش را بخواهید دقیق نمی دانیم از کی و چند سال موبد مرزبان بعنوان خادم پیر در پیرسبز بوده ولی این را می دانیم که تنها فرزند ش بنام آبادان که جوانی برومند و ورزیده بوده در جوانی برای کمک به پدر راهی پیر سبز می گردد و در نگهداری و روشن نگه داشتن چراغ پیر پدر را یاری می دهد. آبادان چون جوان بود و ورزیده روزها از کوه پایین می رفت و هیزم که آن زمان تنها وسیله سوخت خانواده بود می کند و با خود به بالا می آورد و انبار می کرد تا زیارت کنندگان که می ایند هیزم برای سوزاندن داشته باشند و بعضی مواقع هم به کسانی که برای کندن هیزم از روستاها آمده بودند کمک می کرد این همیاری کم کم باعث دوستی آنها شد و بعضی مواقع که آنها در برف و سرما گیر می کردند، به اطاق کوچک ولی گرم آبادان پناه می بردند و ابادان با چای گرم از انها پذیرایی می کرد، دوستی و همکاری آنها ادامه داشت تا جایی که آبادان بعضی مواقع از آنها می خواست اگر بطرف روستایی نزدیک مزرعه کلانتر می روند به مزرعه کلانتر هم بروند و برای مادرش و فامیل هیزم می فرستاد و در بازگشت خانواده آبادان برای وی نان و آرد و روغن می فرستادند که در گوشه کوه چیزی برای خوردن داشته باشد.
ناگفته نماند آنهایی که این ها را برای آبادان می آوردند در خوردنش نیز با وی شریک بودند، این چند نفری که به مزرعه کلانتر رفت و آمد می کردند، روزهایی که در مزرعه بودند با دریافت مزد و غذا برای کشاورزان کار می کردند و شب ها در کاروانسرایی که اکنون خراب کرده اند می خوابیدند و بعد از چند روز دوباره برای آوردن هیزم به کوه می رفتند و سری هم به آبادان می زدند. این دوستی بقدری ریشه دواند و محکم شد که آبادان بعضی مواقع یکی از آنها که خیلی مورد احترام و علاقه اش بود، دو سه روزی پیر را به او می سپرد و برای سرکشی بخانه و کشاورزی ا ش به مزرعه کلانتر می رفت و آن ها هم که به مزرعه می رفتند و به کشاورزان مزرعه کلانتر کمک می کردند، کم کم در آنجا ماندگار شدند و قطعه زمینی گرفتند خانه ای ساختند و بعضی مواقع هم بکوه می رفتند و برای اهالی مزرعه کلانتر هیزم می آوردند و این همکاری تا زمان خادمی روانشاد خسرو خادمی ادامه داشت نا گفته نماند روانشاد آبادان، مابین آنها و جامعه زرتشتی دوستی بوجود آورد که چند قرن ادامه داشت، آبادان به کارهایش و مردم داری اش در پیر سبز ادامه می داد و تنها فرزند ش بنام صندل در نوجوانی چون زرتشتیان در آن زمان نمی توانستند درس بخوانند با خود به پیر سبز می برد و چند روزی در آنجا نگاه می داشت تا بیاموزد که بعد از پد ر چه باید بکند و به تنهایی در کوه عادت کند. آبادان نمی دانست که چرخ روزگار برای فرزند ش صندل سر نوشت دیگری رقم زده است سرنوشتی دردناک که نظیرش تا کنون کمتر کسی دیده یا شنیده.
صندل زمان جوانی که پدرش زندگی را بدورد گفت با وجودی که تنها فرزند خانواده بود مادرش او را روانه پیرسبز کرد و خود بکار کشاورزی پرداخت، صندل چون جوان بود و پر نشاط صبح زود که از خواب بیدار می شد، پس از رسیدگی بکارهای پیر چون راهی را پیدا کرده بود که میتوانست از آن راه به بالای کوه پشت پیر برود و از آن بالا تا دوردست را نگاه کند و این برایش یک نوع تفریح شده بود. مردی هم که در پیر با او بود و نامش حسن و به او حسنی می گفتند گاهی وقتها در این کوه پیمایی او را همراهی می کرد، این دو نفر چنان به هم انس پیدا کرده بودند که حسنی بیشتر وقتش را در پیر سبز می گذراند و جالب این که حسنی هم به پیر اعتقاد داشت و به آن احترام می گذاشت و بعضی مواقع صندل حسنی را در پیر می گذاشت و خود بمزرعه کلانتر می رفت و به زن و فرزندش سر می زد و برمی گشت.
چند سالی این برنامه ادامه داشت . یک روز که به بالای کوه می رفتند حسنی غاری را پیدا کرد که دهانه ورودی اش معلوم نبود، آنرا به صندل نشان داد. صندل گفت خوب است ظروف مسی که داریم، به اینجا بیاوریم و پنهان کنیم و چند روز مانده به وقت زیارت بر گردانیم تا اگر دزدان آمدند چیزی پیدا نکند که بدزدند، از آن روز به بعد هر وقت که می خواستند بالای کوه پیر بروند مقداری از این ظروف را با خود می بردند و به داخل غار می گذاشتند. یک روز که بالای کوه پیر نشسته بودند حسنی گفت مثل این که کسانی برای زیارت می آیند نگاه کن، صندل از کوه پایین آمد و چون فاصله کم شد توانست تشخیص دهد چند سوار را دید که اسب داشتند. به بالا رسیده بودند که حسنی هنوز پشت کوه بود جلو نیامد چون آنها اسلحه داشتند صدایی شنید ولی واضح نبود چه می گویند یک ساعتی از این ماجرا نگذشته بود که سواران دیگری پایین کوه پیدا شدند این ها که بالا بودند اسب هایشان را بر داشتند و از راه باغ گلزار رفتند بعد از آن که انها رفتند گروه دیگری به سراغ صندل امدند و چیزی گفتند و صندل با دست اشاره کرد که حسنی فقط حرکت دست صندل را می دید ولی از حرف هایشان چیزی نمی فهمید زمانی که گروه دوم داشتند از کوه پایین می رفتند حسنی آمد و پرسید آنها که بودند و چه می خواستند صندل گفت گروه اولی که امدند دزد بودند و گروه دوم مامور بودند و بدنبال دزد. دزد ها زمانی که دیدند مامورین دنبال شان هستند از من راه فرار خواستند و من راه باغ گلزار را نشانشان دادم مامورین هم سراغ دزدها گرفتند و می خواستند بدانند از اینجا راهی است که به آبادی بخورد و من نشانشان داد. حسنی گفت حالا که اینها دزد بودند شاید دوباره بر گردند من بقیه ظرف ها را بداخل غار می برم و می آیم زمانی که بر می گشت از دور صدایی شنید که داخل کوه می پیچید و بیشتر داد و بیداد بود تا حرف زدن معمولی فقط این را شنید که کسی که فریاد می زد گفت مگر به تو نگفتم که نگو ما از کدام طرف رفتیم من از دور دست هایت را دیدم که راهی که ما رفته بودیم به انها نشان دادی صندل گفت اگر جای شما را نشان داده بودم که می آمدند و شما را دستگیر می کردند و اگر دست تکان دادم داشتم راهی که آنها را به آبادی می رساند نشانشان می دادم. حسنی از پشت کوه دید که صندل را کتک زدند و دست هایش را گرفتند و بردند و بعد از چند دقیقه صدای فریاد صندل را شنید و بعد از آن ناله هایش را. حسنی نمی دانست چه می کنند ولی بوی آتش هیزم و بوی کباب فضا را پر کرده بود ساعتی بعد انها رفتند و حسنی با ترس و لرز جلو آمد و دنبال صندل می گشت به سراغ اشپز خانه ای رفت که از آن دود بیرون می آمد از سوراخ بالای آشپز خانه نگاه کرد تمام هیزم ها را سوزانده بودند و چوبی که صندل را از آن آویزان کرده بودند داشت دود می کرد بیچاره صندل را با طناب به این چوب بسته بودند و از سوراخ آشپز خانه آویزان کرده بود ند و تمام هیزم ها را آتش زده بودند و او را زنده زنده سوزانده بودند.
برای اردشیر مرگ پدرآن هم با این وضع دلخراش دردناک بود ولی تصور این که پیر تنها بماند غیر قابل تصور بود. فکر کرد امانتی از گذشتگان به او سپرده شده و او نیز باید بهتر و آبادتر بایندگان بسپرد.
سمت راست پیر کوهی است به نام کوه سرخ که تقریبا مقدار کمی ازآن درآن زمان صاف بود، اردشیر به فکر افتاد که آنجا را سنگ چین کند و دیواره ای درست کند و خاک بیاورد درآنجا کرت درست کند و چیز بکارد سال اول گندم کاشت و محصول خوبی برداشت کرد و سال بعد کرت دیگری درست کرد و اطرافش را انگور کاشت در این کارها حسنی با وجودی که پیر شده بود با پسرش محمد که او را مند صدا می کردند همکاری می کردند و از محصولاتش نیز با هم استفاده می کردند. لازم بیادآوری است که این کرت ها تا زمان خادمی خسرو و بانو وجود داشت و در آن کشت می کردند. ناگفته نماند که روانشاد سام هم باغی قسمت پایین درست کرد که هنوز موجود است. شوربختانه اردشیر زیاد عمر نکرد چون تنگی نفس داشت و همین تنگی نفس باعث مرگش شد.
آنهایی که سن و سالی ازشان گذشته خوب می دانند که بانو و خسرو هم تنگی نفس داشتند شاید ارثی است یا سرمای شب های کویر که بایستی نیمه شب به پیر سر می زدند که مبادا چراغش خاموش شود. بعد از اردشیر تنها پسرش ترک به پیر سبز رفت و خدمت به پیر را پیشه کرد. از ترک زیاد نمی دانیم فقط این را می دانیم که آدمی پشت کاردار و جدی بوده و از حیواناتی که در آن موقع در کوه های پیر بودند مثل قوچ کوهی، ببر، پلنگ و . . . ترسی نداشته و به فرزندانش سفارش کرده که اگر به آنها کاری نداشته باشند حیوانات هم با آنها کاری ندارند. دیگر این که ترک از خود سه پسر به نام های اردشیر، دادشیر و رستم بجای گذاشته که این در این فامیل تا آن زمان بی سابقه بوده و هر سه پسر در سال به نوبت به کمک پدر می رفتند و او را یاری می دادند.
سه برادر طوری برنامه ریزی کرده بودند که بیشتر مواقع دو نفرشان با هم پای پیر باشند و یکی در مزرعه کلانتر. بعد از آن که ازدواج هم کردند این برنامه ادامه داشت یعنی دو نفری باهم به پیر خدمت می کردند.
یک شب سرد پاییزی اردشیر بلند شد و چراغ دستی اش را روشن کرد تا به پای پیر برود برادرش دادشیر را بیدار نکرد چون صبح خیلی زود بیدار می شد و نظافت پیر را انجام می داد. داشت لباس می پوشید که صدای پنجه حیوانی را شنید که بدر اطاقشان کشیده می شد برادرش دادشیر را بیدار کرد و دو نفری پشت در ایستادند که اگر می خواهد در را باز کند و بزور توی اطاقشان بیاید بتوانند جلو باز شدن در را بگیرند، در را کمی باز کردند و پشت در انتظار کشیدند. ناگهان پنجه خون آلود پلنگی از لای در بدرون آمد دادشیر آنرا لمس کرد و گفت مثل این که خاری توی پنجه این بی زبون فرو رفته و چراغ را نزدیک آورد و دادشیر نگاه کرد و جای خون ریزی و خار را پیدا کرد. خار را از پنجه پلنگ بیرون آورد و کمی روغن خوراکی که داشت روی آن مالید و پنجه خون آلود را با دست هایش نوازش کرد و پنجه را پس زد. زمانیکه اردشیر در را باز کرد که به پای پیر برود سرک کشید ولی از پلنگ خبری نبود چون او رفته بود، با ترس و لرز پای پیر رفت و بر گشت و در اطاق را محکم بست و خوابید.
شب بعد همین که چراغ را روشن کرد که به پای پیر برود باز هم صدای پنجه حیوانی شنید که بدر اطاقشان کشیده می شد زیاد نترسید فقط گفت دیگر چه شده برادرش را بیدار کرد و کمی در را باز کردند ولی از پنجه حون آلود شب قبل خبری نبود چند لحظه صبر کردند و بعد در را باز کردند و چراغ را بیرون بردند اثری از پلنگ نبود خوب که توجه کردند دیدند که یک قوچ کوهی در تاریکی اقتاده گلویش را پلنگ گرقته و آنرا خفه کرده و برای آنها آورده دادشیر رو کرد به برادرش و گفت دنیای عجیبی است آدم ها می آیند و جد ما را به خاطر کاری که نکرده زنده زنده در آتش می سوزانند ولی پلنگی وحشی بخاطر کار کوچکی که برایش انجام دادیم این چنین از ما قدردانی می کند راستی کدام را وحشی بنامیم آن آدم ها یا این پلنگ را.
اردشیرپسری بنام خسرو داشت و دادشیر نیز پسری بنام سام و رستم نیز دختری بنام بانو . سام و بانو یعنی پسر عمو با دختر عمو ازدواج کردند. سام و خسرو هم که پسر عمو بودند به نوبت از پیر نگه داری می کردند تا هم بکار کشاورزی شان در مزرعه کلانتر برسند و هم به پیر خدمت کنند. سال های طولانی این دو نفر به پیر خدمت کردند تا این که یک روز سام دادشیر از بالای خیله به پایین افتاد و او را به دکتر رساندند ولی بعلت پارگی رگ قلبش جان داد. بعد از فوت سام بانو همسرش جای او را گرفت چون بانو در قبال پیر تعهد داشت هم از طرف پدر و هم از طرف شوهرش. سختی زندگی بانو از این جا شروع شد چون هم باید به پیر خدمت کند و هم به بچه ها یش برسد بانو و خسرو با کمک همدیگر به پیر خدمت کردند و به زندیگی شان در مزرعه کلانتر هم می رسیدند تا این که اب چشمه مزرعه کلانتر خشک شد و زندگی در مزرعه کلانتر سخت پسر و دختر بانو روانه تهران شدند و بانو ماندگار دایمی پیر سبز همرا با خسرو شبانه روز در خدمت پیر بودند و هر دفعه که پسرانشان به دیدارشان می رفتند به انها سفارش می کردند که خودشان را اماده کنند که باید به پای پیر بیایند. غافل از این که سرنوشت برایشان جور دیگری رقم می خورد. پسر عموی بانو و همکارش زندگی را بدرود گفت و فرزند ش بهرام جای پدر را گرفت تا بانو تنها نباشد. بانو و بهرام در پیر سبز مشغول خدمت کردن بودند که از دادگاه اردکان یزد حکمی برایشان اوردند که باید پیر سبز را تخلیه کنند و از پیر سبز بروند. بانو ظرف های مسی را که داخل غار کوه از قدیم پنهان کرده بودند را تحویل داد و هرچه موجود بود تحویل داد و تنها دارایی اش که تمام عمر با او بود یعنی لحافش را بر داشت و داخل وانتی گذاشت و بدون این که بداند چه کرده که باید از پیر برود با بهرام روانه مزرعه کلانتر شدند. بانو بیشتر از سه روز نتوانست دوری پیر را تحمل کند توی لحافی که از پیر با خود اورده بود جان داد و بهرام هم بعد از مدتی کسالت زندگی را بدرود گفت
و پرونده هشت پشت خادمین راستین پیر سبز بسته شد روانشان شاد و کار های نیک شان چراغ راه ایندگان باد.
اصل این گزارش را در سایت مزرعه کلانتر بخوانید.