| متن داستان کوتاه مهین بانو نورافروز در جشنواره ترنج |
|
|
| مهین بانو نورافروز | |||||||||||
| ۱۰ آذر ۱۳۹۰ | |||||||||||
|
مهین بانو نورافروز نویسنده ی زرتشتی و خالق آثار «لنگه کفش» و «کاریکلماتور و آن روی سکه ضرب المثلها» در جشنواره داستان کوتاه ترنج به عنوان نویسنده پیشکسوت مورد تقدیر قرار گرفت. در ادامه مطلب می توانید متن داستان این بانوی بزرگوار را دراین جشنواره بخوانید، داستانی با عنوان فکر برتر: در شبانهروزي كه وابسته به دانشگاه تهران بود، درس پرستاري ميخواندم. چهارماه اوّل فقط درس ميخوانديم: در ترم دوّم، هم يك شيفت كار ميكرديم و هم درس ميخوانديم. در اين ترم يكي از دروس ما آناتومي بود . . . اُستاد آناتومي كه در دانشكده پزشكي به دانشجويان پزشكي هم تدريس ميكرد، خيلي جدي و به قولي باسواد بود. در يكي از ساعات درس، از روي اسكلتي كه هميشه در كلاس بود و بارها از روي آن استخوانهاي كليه بدن را تدريس كرده بود، پس از يك بار ديگر تكرار، عنوان كرد: «دفعه بعد همگي شماها بايستي شكل استخوانهاي مربوطه را بكشيد. نام قسمتهاي مختلف استخوان را به فارسي و انگليسي بنويسيد.» سپس به هر كدام 2 برگ كاغذ بيخط بزرگ و مقوائي داد و ادامه داد كه جلسه بعد كار مربوطه را ارائه دهيم. نمرهاش مهم بود. علاوه بر اينكه از نظر درسي اهميت داشت، در قسمت ارزشيابي پرونده هم نمرة مجزائي بر اين منظور شده بود. علاوه بر اين اسكلت، در كلاس درس عملي، در كارتني استخوانهاي مختلفي قرار داشت كه گويا همه ضدعفوني شده و از خارج براي دانشگاه پزشكي و پرستاري فرستاده شده بود. بعداً دانشجويان را طوري تقسيم كرد كه هر شش نفر از روي حروف الفباء با هم كار كنند. در جلسه ديگر در اتاق عملي، كار داشتيم. بيشتر دانشجويان قطعهاي استخوان را با خود، بدون اجازه و يواشكي به خوابگاه ميآوردند. استخوانهاي پا به گروه ما افتاد. از لگن خاصره، ران، زانو، كشكك، ساقپا، پاشنه و انگشتان پا (بند بند). من در آوردن استخوانها به خوابگاه شركت نكردم، به قولي اين كار با مرام من سازگاري نداشت ولي در عوض قول دادم در موارد ديگر هر كاري از دستم بربيايد انجام بدهم. خواهي نخواهي هم قبول كردند چون من يكي از شاگردان زرنگ كلاس بودم و ميتوانستند روي من حساب كنند . . . هر روز به تحويل كار نزديكتر ميشديم. هر شب در خوابگاه -(مانند سگ)- قطعهاي استخوان به دستمان بود و از روي يادداشتهاي اُستاد قسمتهاي مختلف را خوانده و علامتگذاري ميكرديم. بيش از دو روز به تحويل كارمان نمانده بود. روزها را كه يك شيفت در بيمارستان كار ميكرديم و ساعت 10 شب هم چراغهاي خوابگاه خاموش ميشد. لذا وقت زيادي نداشتيم. فقط چراغهاي توالت خوابگاه روشن بود . . . كه آنهم قابل استفاده نبود. اگر مسئول خوابگاه ميديد كسي حتي در اطاق خودش هم بيدار است و سروصدائي ميآيد، اسممان را يادداشت و همه روزه به مديره آموزشگاه، كه خانمي مُسن و خارجي بود، گزارش ميكرد و حداقل تنبيه اين بود در انضباط، نمره منفي ميگرفتيم. لذا بهيچوجه نميشد از چراغ راهرو توالت هم استفاده كرد. در اين هنگام، من فكري به سرم زد و مطرح كردم هركس فردا روز تعطيلياش است، تعداد 60 شمع بخرد و با خود بياورد، پولش را هم بين شش نفرمان تقسيم ميكنيم. يكي گفت نور از زير در به بيرون ميتابد -فكر آن را هم كردم- قرار شد شب موعود از داخل بعد از خاموشي منافذ زير در اطاقمان را بپوشانيم. پردههاي اطاق ضخيم بود ولي در اثر باز و بسته شدن مدام وسط دو پرده باز ميماند. آن را هم گفتم با سنجاق قفلي به هم وصل ميكنيم. يكي از بچهها گفت: اي فكر برتر (حالا چرا 60 شمع؟ زياد نيست؟ ) گفتم: اين لامپي كه در اطاقمان هست 60 است. يعني نورش به اندازه 60 شمع روشنايي ميدهد! اين مرحله هم به جواب رسيد. يكي از بچهها گفت: نزديكتان امامزاده نيست؟ برو از شمعهائي كه مردم نذر ميكنند بردار، خدا ميبخشد چون ميداند ما براي چهكار ميخواهيم. طرف گفت نه احتياجي نيست، چند شب پيش كه برقمان رفته بود برادرم از بقالي سر خيابان بغليمان شمع خريد . . . او را ميفرستم تا برايم بخرد. خوب راحت شديم همه خوابيديم به اين اُميد كه شب امتحان هركسي قسمتي از كار را براي همگان انجام دهد. من كه تا حدودي خط فارسيم خوب بود قرار شد نام استخوانها و قسمتهاي مختلف را بنويسم. مثل پاشنه پا (آشيل). و يكي از بچهها كه قبلاً كلاس زبان ميرفته انگليسياش را بنويسد و يكي كه نقاشيش بهتر بود شكل ظاهري استخوانها را بكشد. خلاصه كارها تقسيم شد. آن كه مشغول كشيدن شكل استخوانها بود، كارش از همه سختتر بود. من قبول كردم كه شكل استخوان ران را براي همه بكشم. يكي ديگر از بچهها موظف شد، يك تخته چوبي يا يك صفحة فلزي با خود بياورد. گفتند اي فكر برتر آيا چيز ديگهاي هم مانده؟ جواب دادم: - يكي بايد كشمش بخرد و بياورد. سؤال كردند حالا چرا كشمش؟ چون اگر ميخواستيم خوراكي بخوريم كه خوابمان نبرد، نبايد پوست يا دورريز ديگري داشته باشد، چون مسئول نظافت حتي ظروف آشغالي را هم كنترل ميكرد . . . فعلاً نامم به «اي فكر برتر» تغيير كرده بود. همه موظف شديم از لباسهاي شخصي -بيشتر لباس زير و جوراب و غيره- آماده كنيم كه شب مربوطه منافذ در را بپوشانيم. بحمدالله همه كارها به خوبي پيش ميرفت. آنكه بنا بود وسيلهاي با سطح صاف گير بياورد، گفت فلزي پيدا نكردم. برادرم يك تخته سهلائي برايم گير آورد. و من با ترس و لرز از نگهبان دَم در آن را به خوابگاه آوردم. شب هنگام كه هنوز چراغهاي خوابگاه روشن بود، هر كسي كاري انجام ميداد. من پادوئي ميكردم. يكي رفته بود بالاي ميله پشت تخت تا پردهها را به هم بكشد و سنجاق بزند -من يكي يكي سنجاقها را باز كرده بهش ميدادم. آن كه ميخواست لباسها را زير در بگذارد تقسيم ميكردم تا از همه يك تكه لباس برداشته شود و از اين نظر ظلمي در حق كسي نشود. كبريت ميكشيدم و ته شمعها را داغ ميكردم، يك نفر ديگر با فاصله آنها را ميچسباند- تا وقتيكه هر چيز كامل شد، قبل از خاموشي آنها را روشن كنيم. بعد هم دور مجمع با فاصله نشستيم تا در تاريكي جاي هركسي مشخص باشد. كارها خيلي خوب پيش ميرفت و ناخودآگاه بين ما سكوتي پيش آمده بود. ورقهها دست به دست ميگشت و هر كسي كاري را انجام ميداد. يك دفعه يكي از بچهها جيغي از سردرد كشيد كه لرزه بر تنمان افتاد. يكي دو نفر روي همديگر غلطيدند. همه ميگفتند چي شد؟ چي شد؟ فقط او بود كه ميگفت سوختم سوختم . . . ظاهراً شمعها روشن و منظرهاي قشنگ به وجود آمده بود. تا بالاخره يكي از بچهها متوجه شد، اشك شمعها روي سطح چوبي روان و به هم پيوسته، به صورت جويي كوچك درآمده، از روي تخته حركت كرده و ناگهان چيزي لزج و داغ به پاي بيپوشش او خورده بود. همه را وادار به سكوت كردم، . . . از ليوان آبي كه روي ميز يكي از هم خوابگاهيهايم بود، مقداري آب روي بقيه پارچههاي لباسي ريخته و خيس كردم. چقدر هم پوست بدنش سفيد و سوختگي حسابي مشخص بود. جاي سوختگياش را كمپرس كردم. كمي آرام شد. طفلك بيشتر از آن كه از سوزشش جيغ بكشد، ترسيده بود. «فكر برتر» چند دقيقهاي استراحت داد. در لرزش روشن شمعها به هر نفري 10 عدد كشمش سبز قلمي دادم و گفتم شيرينيش هم آرامتان ميكند و هم براي مغز مفيد است. به ساعت نگاه كرديم چيزي به صبح نمانده بود. تصميم گرفتيم كارمان را هر طور شده تمام كنيم. شمعهايي را كه از صورت مايع به صورت جامد در آمده بود كنديم. بچههايي كه ميخواستند براي دستنماز به دستشوئي بروند از جا بلند شدند. «فكر برتر» دستور داد، همه زير ورقههايشان مشخصاتشان را بنويسند و به من تحويل بدهند، همه را دسته گروه، داخل كُمد خودم جا دادم. شمعها را فوت كرده همه را كندم، صفحه چوبي را برداشتم به يكي ديگر از هم اطاقيهايم دادم تا داخل كمد، و زير لباسهايش بگذارد. پارچههاي زير در را برداشتم و همه را داخل كيسه لباس چركها گذاشتم. سنجاقهاي پرده را باز كرديم كه سپيده صبح به رويمان لبخند زد. همه راضي بوديم. نگران از اينكه اگر مسئول خوابگاه صداي جيغ را شنيده و گزارش دهد چه كنيم؟ يكي گفت: همهمان حاشا ميكنيم و بقيه هم حاضر شدند تا به اتاقهاي خودشان بروند. به همگي گفتم اگر دفتر مديريت مرا بخواهد، من اوّل از خانم مدير كه با مترجم صحبت ميكرد قول ميگيرم كه اگر راستش را بگويم آيا از سر تقصيرمان ميگذرد. يكي از بچهها با تمسخر گفت او هم قبول كرد چه دلت خوش است! ديگري گفت آخه اُون انديشه نيك، گفتار نيك، كردار نيك است. همه خنديدند. يكي ديگه به شوخي گفت حالا نميشه چراغ پيكنيك را هم بهش اضافه كني! ازش چه پنهان خودم هم بعد از آن همه ناراحتي و دلهره حسابي خنديدم. تا چند روز بعد همه نگران و ناراحت بوديم، ولي موردي پيش نيامد كه ما را بخواهند. همه باور كرده و اعتقاد داشتند كه اين از چراغ پيكنيك و فكر برتر بوده. ياد آن روزها بخير مهينبانو نورافروز بازدید: 314
|
|||||||||||