| هر پنجشنبه سروده ای از شاعری زرتشتی(136) |
|
|
| اردشیر ماندگاریان | ||||||||||
| ۱۹ آبان ۱۳۹۰ | ||||||||||
|
شنیدم که دزدی ز شهری غریب
همی پل مردم ربودش به جیب روان شد به دکان یک زرگری که تا در رباید زر و زیوری یکی زرگر دزد و ظاهر شریف به شیرین زبانی بدادش فریب دو چشمان آن دزد بر هم بدوخت یکی طوق زرینه بر وی فروخت چو آمد به خانه در آن گشود یکی سنگ خارا در آن جعبه بود دل دزد از حسرت آن بسوخت چگونه چنین جنس بر من فروخت بگفتا که من دزد باشم شبان در این شهر دزدند در هر زمان از آن تاجر و کاسب و از وزیر همه دزد باشند یا رشوه گیر روم شهر خود تا شوم کارگر نخواهم دگر اینچنین سیم و زر هرآنکس خورد نان پاک و حلال به روزی رسد بر شکوه و جلال بازدید: 285
|
||||||||||