• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


باز بوی ماه مدرسه
چاپ ارسال به دوست
فرحناز چهلمرد   
۰۸ مهر ۱۳۹۰
Image
از پشت خونمون صدای برنامه صبحگاه مدرسه ميومد كه يكی ازدانش آموزان با صدای بلند می خوند و بعد صلواتی بود كه  همه بچه ها با جيغ فرستادند.يه دفعه حال و هوای دهه 60وقتی خودم بچه مدرسه ای بودم اومد سراغم. حس كردم من هم تو صف با همون بچه ها هستم.

اون وقت ها پاييز يزد واقعا پاييز بود اينو می شد از نسيم های سردی كه به صورت می خورد و ژاكت هایی كه از همون اول سال می پوشيديم فهمید. هر خانواده ای بچشو تو همون مدرسه محلشون ثبت نام می كرد.آخه همه مدارس عادی و دولتی بودن.معلما هم همه از همون محله می اومدن.آخه اون روزا اين همه سرويس مدارس،آژانس و اتومبيل شخصی نبود.كمتر كسي سواره ميومد ديگه چی بشه باباش با موتور اونو بياره.خلاصه بين ساعت 7 تا 8 صبح وباز يك تا دو پسين كوچه پس كوچه های نرسی آباد پر بود از همهمه بچه هایی كه با كلی شور و حال و سر و صدا و شيطونی یا تكی يا دوتایی يا گروه هاي چند تایی راه افتاده بودن كه برن مدرسه.اصلا محله با وجود اينا زنده می شد.يادمه پياده می رفتم سر كوچه دنبال دختر همسايه يا حتی چند تا كوچه اون ورتر دنبال همكلاسیم تا با هم بریم مدرسه.به همين عشق بود كه صبح زود تا بابا می گفت"پا شو"با وجودی كه هنوز ساعت 5 بود مثل فشفشه پا می شدم.روشویی اون وقتها رو حياط بود.تو خنكای سحر پاييزی كه تازه اون تن پر از رخوت و گرمای خواب رو از زير لحاف بيرون كشيده بودی چه با حال مور مور می شدی. بعد از رو شستن اوستا می خوندیم. بعد بايد می رفتی سراغ شیر گرم و صبحونه. چه حالی می داد. اگه هم درسی مونده بود (كه همیشه مونده بود)همون موقع می خوندیم. وقتی می خواستم برم سراغ روپوش و مقنعه مدرسه با يه تقدس خاصی اونو بر می داشتم و می پوشیدم. حتما بايد خط اتوی شلوارش تازه باشه و يه لك هم روش نباشه. بوی لباس نم خورده  تازه اتو شده يه حس خوبی برای رفتن به مدرسه در من می نشوند. بعد كيفم رو گردن می نداختم و شلنگ و تخته اندازان از خونه می زدم بيرون. نفس های عمیق می كشیدم تا هوای تازه تا ژرفای‌وجودم رسوخ كنه. و با خودم يكی از شعرهای كتابو زمزمه می كردم تا برم دنبال دوستم. وقتی می رسيدم اون مثل همیشه منتظر بود. با هم می شدیم و تا وقتی به كوچه اصلی مدرسه می رسيديم كم كم گروه گروه بچه ها به هم ملحق می شديم درست مثل كلونی مورچه ها. دست همو می گرفتن و از هر دری حرف می زدن و می خندیدن. رجبعلی محلمون هم وقت كاسبيش بود. همه شاهدونه و تلف می خريديم. چه سر و دستی می شكونديم جلوی مغازه اش.

مدرسه ما يه مدرسه زرتشتی بود اينو می شد از فروهر بزرگی كه روی سنگ سر در ساختمون اصلی بود فهمید. ولی ما زرتشتی ها اونجا اقلیت بودیم. هر كلاس بيشينه 4 نفر زرتشتی داشت. با ورود به ساختمون اصلی متوجه يه سالن بزرگ با طاق ضربی بلند می شدی كه دور تا دور اون كلاس بود. دو تا كلاس هم رو ايوون بودن. ساختمون توسط حياط بزرگی احاطه شده بود. اون قدر بزرگ كه ناظم زنگ تفريح فقط وقت می كرد نيمی از اونو دور بزنه و بر بچه ها نظارت كنه. حياط جلویی هميشه محل تشكيل صف صبح گاه بود. يادمه روز اول مدرسه كه كلاس بندی بود من متوجه اسمم نشده بودم. من و دختر دایی دوتایی هم سن بودیم. چون دوست داشتم پيشش باشم. رفتم سر كلاس اونا. معلم اومده بود سر كلاس ولی من و اون خيلی عادی همون طور كه ته كلاس رو نيمكت نشسته بودیم. نون خشكه و پنيرو در آورديم با حرص و ولع شروع كرديم به خوردن. خانم معلم هم با تعجب اعتراض كرد كه چرا سر كلاس چيز می خورید و ما متعجب تر كه مگه چه اشكالی داره. بعد هم كه اسامی رو می خوند و دید تو ليست نيستم گفت "تو مال اين كلاس نيستی"ما رو می گی حالا فكر می كردی چی بهمون گفتن. با گريه و التماس گفتيم خانم ما كه كار بدی نكردیم. قول می دیم بچه خوبی باشیم و بذارید اينجا بمونم. بعد متوجه شدم كه اين اصلا ربطی به خوب و بد بودن من نداره و اسمم تو يه كلاس ديگه است.

يه بار هم سر كلاس حوصله ام سر رفته بود. آفتاب گرم و نازی هم رو نیمكت افتاده بود. برای اين كه خوابم نبره خط كشمو برداشتم و باهاش روی ديوار نور منعكس كردم. من كه فكر نمی كردم اين انعكاس تاثیری رو كسی بذاره چند بار هم اونو رو صورت خانم معلم امتحان كردم. كه بنده خدا بعد از چندين دفعه تحمل ديگه طاقتش طاق شد و داد زد فلانی يه دفعه ديگه اين كارو بكنی می فرستمت دفتر.

يادمه كف سالن سر پوشیده، موزاييك های صاف و براقی داشت. يكیمون سر پایی‌ می نشست و دو تا ديگه دستهاشو می گرفتن و می كشیدن عينهو اسكيت رو يخ. چه حالی می داد. سر می خورديم و دامبی‌می افتادیم. وقتی ميومدیم سر كلاس همگی سر تا پر از خاك بودیم.

كلا زنگای تفريح واسه خودش عالمی داشت. هر كسی يه گوشه دنج گير می آورد؛ يكی رو نيمكت كلاس، يكی رو ايوونایی كه دور تا دور ساختمون تعبيه شده بود. بعضی ها هم زير درخت. ولی اولين جایی‌كه زودتر از همه جا پر می شد طاق پنجره های نيم متری كلاس ها بود. همه نون و پنير با گردو يا سبزی يا خيار و گوجه می آوردن. كسی چيز علاوه تری نداشت. می تونم بوی خياری كه با باز شدن سفره كوچولو ها فضا رو پر می كرد ‌رو حس كنم. محظوظ اين حس هستم.

ياد اون مانتوهای خاكستری كه تا پشت پاهامون ميومد به خير ياد اون مقنعه های مشكی بلندی كه تا كمرمون ميومد و وقتی با تاید میشستیم پر از لكه می شد و مدیر حسابی عصبانی می شد به خير. ياد اون دعواهای اول سال سر نيمكتای بلند و كوتاه نشستن به خير. ياد اون زنگ های دينی و قرآن كه با آتوسا و مرواريد و ناديا و... می رفتيم زير درخت نارون خاله بازی می كردیم و از اون سرسره رنگ و رو رفته سر می خوردیم به خير. ياد اون آبخوری و آب به هم پاشيدنا به خير. ياد اون نخل تنومندی كه پشت دفتر تك و تنها روزا رو سر می كرد و پناهگاه ما واسه قايم باشك بود به خيرياد اون سرو های قد كشيده و تپل پر از ميوه به خير. چقد رو بزرگترين طاقچه مدرسه يادگاری می نوشتيم و بعد خانم مدير تپلی هر چی‌ با اون خط كش چوبی بلندش دنبالمون می كرد به گردمون هم نمی رسید. چقدر رو آسفالت مدرسه نشستيم و امتحان داديم. بعد امتحان وقتی پشت دفترامونو مِی خواستيم پاك كنيم می ديديم با سنگريزه ها سوراخ سوراخ شدن. ياد اون دفترای مشق كاهی كه جلدشون مقوا بود و گوشه هاشون از بس آرنجمونو روش فشار داده بودیم تا خورده بود به خير. ياد اون لكه های چایی روی خطوط مشقمون به خير. ياد اون كتابای كهنه سال بالایی ها كه پر از خط و شكلك بود و به ما می دادن تا كتابای نو تا آذر از راه برسه به خير مدرسه "مهر"،خاطرات پر مهر يادتون به خير.


بازدید: 381

  یادداشت ها (4)
1. نویسنده کامبیز.ا website, در ۱۳۹۰/۰۷/۰۸ - ۱۴:۵۰:۱۶
خیلی قشنگ نوشته بودین  
ممنون
2. نویسنده مدرسه مهر و خاطر, در ۱۳۹۰/۰۷/۰۹ - ۰۳:۳۸:۲۵
خدای من ، بچگیهام عین یه فیلم اومد جلو چشمم ، یاد فوتبال بازی کردن با کاج توی حیاط پشتی بخیر، یاد روی میز پریدن و کل بازی کردن و خوردن از بالای میز روی زمین به خیر، یاداون گلهایی که به خاطر خوب بودن توی کلاس رنگ می شد به خیر، یاد کلاس دوم با خانم فیروزه، سوم با خانم خورشید چهارم با خانم شیرین پنجم با خانم پروین به خیر ،یاد ناظم مدرسه ایران خانم بخیر که همیشه ازمن دفاع می کرد و یه بار کم اورد و سیلی رو از مدیر خوردم . یاد اوستا خوندن واسه آقای خبیری فراش مدرسه که با علاقه می گفت برام اوستا بخون بخیر. یاد اون کادوهایی که مامان می خرید و مدرسه بهمون می داد و ما فکر می کردیم مدرسه بهمون داده بخیر .یاد اون کادوی جامدادی هندونه ایم که مامان خریده بود و من مدیر مدرسه رو به خاطر سلیقش تحسین می کردم و اینقدر دوستش داشتم بخیر .چه زود 19 سال گذشت.
3. نویسنده دانش آموز قدیم, در ۱۳۹۰/۰۷/۰۹ - ۱۰:۴۹:۵۰
واقعا یادش بخیر یاد دوستان دوران مدرسه بخیر پاینده باشند معلمان زرتشتی مدرسه مهر نرسی آباد
4. نویسنده دانش آموز قدیمی, در ۱۳۹۰/۰۸/۰۵ - ۰۵:۳۹:۲۰
مرسی که نوشتی. یاد این ها هم به خیر. 
یاد مدرسه خرمنی شریف آباد که تو هر اتاقش دو تا کلاس برگزار می شد و تو هر اتاق هم زمان دو تا معلم درس میدادن. یاد ماهرخ خانم ناظم مدرسه که با لهجه نازنینی با بچه ها فارسی حرف می زد. یاد نون و پنیر و تره زنگ تفریح. یاد ترکه ی تر درخت انار کف دست بچه ها. یاد خوابیدن خیلی ها سر کلاس. یاد نمره ی 20. یاد همشاگردیای زرتشتی و مسلمان. یاد شریف آباد. یاد اولین سالی که اومدم تهران و یاد کلاسی که توش فقط من زرتشتی بودم! این آخریش اشکم رو در آورد. تنهایی خیلی بده تو هر کلاسی! دانش آموزای امروزی شاد و سربلند باشید.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات