| یادی از 8 روزی که مثل باد گذشت |
|
|
| هومن استادمهری | |||||||||||||
| ۰۲ شهريور ۱۳۹۰ | |||||||||||||
|
تعریف اردو را از برادرم بسیار شنیده بودم، اما اکنون که از اردو برگشتم ، می بینم که اردو از آنچه که تصور می کردم جذاب تر و جالب تر بود . ابتدا فکر می کردم دوری از خانواده آن هم برای یک هفته بسیار سخت باشد، اما جو دوستانه اردو به حدی بود که کمتر احساس دلتنگی می کردم و حالا که این یک هفته به پایان رسید برای آن روزها دلم تنگ شده است و خاطرات هر روزش را برای خودم مرور می کنم. بگذارید کمی از اردوی امسال بگویم، حتما کسانی که اردو را تجربه کرده اند می توانند با مرور این نوشته به خاطرات سال های گذشته خود بر گردند و روز های خوش اردو را برای خود یا آوری کنند . روز اول حدود ساعت 5 صبح بود که به مارکار تهرانپارس رسیدیم، ما اولین گروهی بودیم که به مارکار رسیدیم و همین زود رسیدن باعث شده بود که حدود 2 ساعت همه در راهرو معطل باشیم و تنها هر از گاهی صورت بر افروخته و خشمگین انتظامات را مشاهده کنیم که انگار از صبح زود بیدار شدن بسیار عصبانی بودند . بعد از اینکه همه اردویی ها به مارکار آمدند و همراه با هم صبحانه را خوردیم نوبت به معرفی برگزار کنندگان و شرکت کنندگان رسید، در اینجا بود که هر کس با هم گروهی های خود آشنا شد. روز اول با رفتن به قصر فیروزه، معبد و محل کانون دانشجویان زرتشتی ادامه یافت شاد شب روز اول کلیپی بود از شاد شب هایی که در اردوهای گذشته برگزار شده بود و بعد از آن نیز اولین نگاره را به ما دادند. دیگر وقت خواب رسیده بود، آنقدر خسته بودم که به سرعت خواب رفتم . هر چند شنیده بودم که صبح ها قرار است با آهنگ بیدار کنند اما صبح روز دوم خبری از پخش آهنگ نبود و انتظامات به سراغ بچه ها آمد و همه را بیدار کرد . صبح روز دوم همراه بود با خون گرفتن از بچه ها، خیلی ها حاضر به خون دادن نبودند و هر چقدر هم برگزار کنندگان خواهش می کردند که خون دادن ترس ندارند اما مرغ آنها یک پا داشت و حاضر نشدند که خون بدهند. برخی هم که می خواستند نشان بدهند که چقدر بزرگ شدند مانند پسر شجاع خون دادند. پسین روز دوم همراه بود با انتخاب رشته های مورد علاقه مان تا به سر کلاس های آن برویم؛ کلاس هایی همچون رباتیک، تئاتر و ... که هر کدام برای خود جذابیت هایی را داشت. صبح روز سوم بود که قصد داشتند با صدای بلند آهنگ ما را بیدار کنند اما غافل از آنکه ما خسته تر از آن هستیم که با این صدا ها بیدار شویم و همین باعث شد تا انتظامات خودش دست به کار شود و ما را بیدار کند. اما یکی از برنامه های جالب روز سوم رفتن به آتش نشانی و بازدید از این مکان بود، خاموش کردن آتش فرضی و سوار بر بالابر آتش نشانی شدن از برنامه هایی بود که در نظر گرفته شده بود اما بعد از آتش نشانی راهی کوشک ورجاوند شدیم، اینجا بود که همه باید برای ناهار خوردن خودش دست به کار می شد و هرکس جوجه و گوجه فرنگی را به سیخ کشید و ناهارش را آماده کرد. پسین روز سوم هم در مارکار و با کلاس های گروهی پیگیری شد و پایان بخش این روز نیز شاد شب همیشگی بود . روزه های دیگر اردو نیز هر کدام برای خود جذابیت هایی داشت، شرکت در کلاس روانشانسی، برگزاری سدره پوشی همگانی که در آن روز 4 نفر از بچه ها سدره پوش شدند و یا برگزاری گهنبار خوانی آن هم با همکاری همه بچه ها به طوری که خود ما سفره گهنبار و وسایل آن را فراهم کردیم و در نهایت با حضور خیر اندیشان این مراسم را برپا کردیم. اما شاید غم انگیز ترین روز اردو روز آخر بود، زمانی که همه باید کم کم از همدیگر جدا می شدیم و بار سفر را می بستیم و هر کدام به خانه هایمان می رفتیم . همه دفتر به دست سعی می کرد تا از دوستان جدیدش خاطره ای را ثبت کند تا سال ها بعد با خواندن آن به یاد این روزهای شیرین بیافتد. و حالا اردو تمام شده است اما چیزی که هیچ وقت تمام نخواهد شد، دوستی و عشقی است که بین همه شرکت کنندگان اردو جاری است بازدید: 1086
|
|||||||||||||