| کلاسهای بازآموزی آموزگاران و علاقمندان دینی، 23 تا 26 تیر، پردیس مارکار یزد |
|
|
| آناهیتا کشاورزیان | ||||||||
| ۱۲ امرداد ۱۳۹۰ | ||||||||
|
بعدها بدلایلی مشخص شد که این دوره برای کرمانیها مجددا برگزار خواهد شد اما شرکت برای آنان که مشکلی ندارند، آزاد است. سفرمان، ظهر هنگام از دیار کریمان بسوی شهر بادگیرها و بناهای خشتی آغاز شد. طول راه به گفتگو و خوردن تنقلات گذشت. عصر هنگام، بادهای گرمی که بر پیکرمان می نواخت ورودمان را خوش آمد گفت. کمی همراه شدن با این هوا برایمان مشکل بود ولی این تازه اول راه بود. بسوی خوابگاه دانشجویان زرتشتی که محل اسکانمان بود راهی شدیم. ساختمانی بزرگ، نوساز و تمیز که گویا در آینده بعنوان خوابگاه دختران زرتشتی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. با ورود به ساختمان، خنکای مطبوعی آزردگی سیلی های گرم را از وجودمان زدود؛ و چون اولین گروه جهت اسکان بودیم حق انتخاب اتاق به ما داده شد. ما نیز پس از سر زدن به تمامی اتاقها، در اتاق مورد پسندمان جای گرفتیم. بر روی تخت دراز کشیده بودم که تلفن همراهم به صدا درآمد و از سوی دوستانم برای شرکت در جشن پاتختی خوانده شدم؛ و از آنجایی که، پشت به خوشی کردن در مرام ما نیست راهی میهمانی شدم. برای اولین مرتبه بود که در چنین جشنی، در شهری بغیر از زادگاهم شرکت می کردم و دیدن آداب و رسوم برایم بسیار جالب بود. خونگرمی و مهربانی خانواده میزبان مثل این بود که من نیز عضو این خانواده هستم. جای همگی سبز بسیار خوش گذشت. از بدو ورود به خوشی و شادی و جشن، فکر می کنید سفری خاطره انگیزتر و خوش تر از این خواهد شد؟ صبح بسیار زود، سایر همکیشانمان از شهرهای دیگر نیز به ما پیوستند و اسکان گرفتند. ساعت 6:30 صبح بعد از احوالپرسی و خوش و بش های زیاد، بر مینی بوسهایی که جهت رفت و آمد در نظر گرفته شده بود سوار شدیم و پس از طی مسافتی کوتاه به پردیس مارکار محل برگزاری کلاسها رسیدیم. با همت برگزار کنندگان، صبحانه تدارک دیده شده را، در فضای بسیار دل انگیز مارکار خوردیم و برای انجام نیایش دسته جمعی با کمی شیطنت، مرتب شدیم. آوای دلنشین موبدان و هم آوایی بهدینان شاید روان زنده یاد مارکار را، به شادی برد. اما باز هم تعداد انگشت شمار بهدینانی که کشتی به کمر داشتند اندیشه را آزرده می ساخت. پس از انجام نیایش سر کلاسها حاضر می شدیم. اتاقی که نام کلاس را بر دوش می کشید، شاید کمی خجل بود زیرا ظرفیتش برای تعداد شرکت کنندگان بسیار کم بود و همدلی بسیاری را طلب می ساخت. به هر روی کنار یکدیگر جای می گرفتیم و بسته به استاد آموزش دهنده کلاس را تحمل می کردیم. بعضی اساتید طریقه اداره کلاس را به خوبی می دانستند و شرکت کنندگان را با وجود فشردگی کلاسها و خستگی به جنب و جوش و توجه وا می داشتند. اساتید دیگری که اطلاعات دینی، تاریخی و ... بسیار خوبی داشتند؛ شاید، کمک بسیار بزرگی به اطلاعات ناچیزمان کردند و اما کلاس فلسفه که در واقع یکی از کلاسهای بحث برانگیز بود؛ در واقع تلنگری بزرگ بر وجود افرادی بود که تازه متوجه می شدند که از راز هستی و وجود و روح و تن و ... هیچ نمی دانند. و اما کلاسهای یکساعت و نیمی را پشت سر می گذاشتیم و پس از پذیرایی مختصر سر کلاس بعدی حاضر می شدیم. سه کلاس صبح پایان می گرفت و نوبت به ناهار می رسید که بخش بسیار خوشمزه و دوست داشتنی روزمان بود. پس از ناهار با استراحتی کوتاه سر کلاسهایی قرار می گرفتیم که جهت آموزش و یادگیری و تبادل نظر در مورد آموزش کتابهای دینی بود. این کلاسها نیز به نوبه خود بازدهی خوبی داشت چرا که تبادل نظر و همفکری قطعا نتایج خوبی بدنبال خواهد داشت. بعد از پایان کلاسها به خوابگاه برمی گشتیم. پسین روز اول به گشت و گذار در کوچه های تنگ و دیوارهای خشتی بلند و ساختمانهایی با بناهای بسیار زیبا و معماری جالب توجه گذشت. کوچه هایی که بانوان زرتشتی با لباسهای سنتی با غرور در آنها قدم می گذارند. خانه هایی که زمانی چشمان پرامید بانوی خانه منتظر مردش بود تا کانون گرم خانواده را روشنی بخشد و امروزه به صورت میراثی جاودان حفظ و نگهداری می شوند. پیر مستر خدابخش، خانه پدری پرویز ورجاوند، گهنبار خانه مجاور دبستان دینیاری، آتشکده زیبای یزد و در پایان منزل زنده یاد کسری وفاداری (خانه سه نیک) که البته نمایشگاهی دیدنی از روزنامه دیواری های دانش آموزان پایه های گوناگون تحصیلی در طبقه زیرین آنجا دیده ها و زبانها را به تشویق وا می داشت. صدای زیبای بانوان خوش صدا نیز یاد کسرا را زنده کرد و کافی شاپ و خوردن شربت کاممان را شیرین ساخت. راه بازگشت به خوابگاه را در پیش گرفتیم. شام صرف شد. سرمان را بر بالش گذاشتیم و تا صبح از دنیا بی خبر به خوابی عمیق جان گرفتیم. صبح روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. صبحانه، کلاسها، پذیرایی، ناهار و ... پسین روز دوم زیارت پیرنارستانه را بدنبال داشت. از صبح روز اول، برگزارکنندگان اسامی افرادی که مایل بودند به زیارت پیرنارستانه بروند را یادداشت می کردند. بدلیل فشردگی بسیار زیاد کلاسها و تا حدودی خستگی احساسم این بود که روز دوم از صبح تا شب به زیارت خواهیم رفت و با شادی بسیار روز اول را به پایان رساندم اما زهی خیال باطل که شب هنگام فهمیدم پس از پایان کلاسها به زیارت خواهیم رفت و واقعیت اینکه شادی روزم تماما زایل شد ولی خاطره جالبی از بی دقتی ام برایم بر جای گذاشت. آن روز را هم به امید شب هنگام و رفتن به زیارت پشت سر گذاشتم و جای همگی سبز زیارت بسیار به روح و وجودمان صفا بخشید. نیایش دسته جمعی و صدای خوش دوستان درختان را در میان کوههای استوار به رقص وا می داشت. روز پایانی که در واقع شاید مهمترین روز این برنامه بود میزگردی بود که با حضور اساتید برگزار شد و به هدف تکمیل و تصحیح کتابهای دینی. این سفر نیز، هم فال بود و هم تماشا؛ مطالب بسیاری آموختم. مطالبی که کمک می کند با شناخت بهتر خودمان بتوانیم شاید آموزگاری مثمر ثمر باشیم. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() بازدید: 1046
|
||||||||