• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


داستان آبگوشت نذری خانواده فرزانه در پیرسبز
حق باید ادا شود
چاپ ارسال به دوست
آناهیتا کشاورزیان   
۰۱ تير ۱۳۹۰
Image
آبگوشت خانواده فرزانه، که یکی از روزهای زیارت پیرسبز بین زیارت کننده ها پخش می شود را تقریبا همه چشیده اند. امروز زامیاد امشاسپند یعنی سومین روز زیارت پیرسبز است و من پای صحبت های شهریار فرزانه نشستم. شهریار بسیار ساده و بی ریا صحبت می کند. با جسمی بسیار خسته خواهش مرا می پذیرد و با وی وارد گفتگو می شوم.

از چگونگی شکل گرفتن این تصمیم می پرسم و شهریار در پاسخ می گوید: چندین سال قبل به تشخیص پزشکان مشخص شد که یکی از اعضای خانواده شش نفری شان دچار بیماری بسیار خطرناکی است و پدرش که از شفا ناامید شده بود، نذر می کند در صورتیکه شفا حاصل شود هر ساله گوسفندی را برای زیارت کنندگان پیرسبز خیرات کند. به خواست پروردگار بصورت معجزه آسایی بیمار شفا پیدا می کند و پدر نذر خود را از همان سال ادا می کند. در سالهای اولیه گوشت گوسفند بصورت تکه بین خانواده های زیارت کننده خیرات می شده اما بعدها این خیر تبدیل به پختن آبگوشت می شود.

شهریار از دوازده سالگی در ادای این نذر همراه پدر بوده و پس از درگذشت پدر، راه وی را ادامه می دهد.

اما امسال بدلایل کاملا شخصی و شغلی تصمیم داشت این نذر را برپا نکند. در محل کارش که در واقع پدر برای وی برجای گذاشته، دستگاهی است که کارکرد آن برای کارخانه بسیار مفید بوده اما از طرفی استهلاک زیادی بهمراه دارد و تعمیر آن نیز بسیار پر هزینه است و کارکردش بسیار وی را کلافه می کرده است. همان روزی که تصمیم می گیرد نذر امسال را ادا نکند هنگام عبور از خیابان به صورت کاملا غیرمترقبه کارگر مسئول دستگاه خبر از درست شدن دستگاه با روشی بسیار ساده می دهد. از آنجاست که شهریار این موضوع را به فال نیک گرفته و هنگامیکه به منزل می رسد، مادر نیز خبر از جورشدن نیمی از هزینه خرید گوسفند می دهد. از طرفی حتی نان مورد نیاز هم توسط فرد خیرخواه دیگری خریداری می شود. شهریار متوجه می شود که اینها تلنگری است که خیر و خیرات باید انجام شود. شهریار به اینجای گفتگو که می رسد می گوید دلم می خواهد همه این نوشته که در واقع درددل وی است را بخوانند و متوجه باشند که خداوند همیشه با بندگانش است و گاهی اگر بر آنها سخت می گیرد تنها امتحان است برای اینکه به بنده اش بگوید که به فکرش است.

شهریار از چگونگی طی شدن راه کرمان تا یزد نیز می گوید، که با وجود اینکه اتومبیلش دچار مشکل فنی کم شدن آب و روغن می شود و وی متوجه نبوده ولی بطور غیرمنتظره ای آنها را به مقصد می رساند. شهریار چشمانش برقی می زند و به یاد گفته پدر می افتد که همیشه تکه کلامش بوده که، "حق باید ادا شود." پس تصمیم می گیرد که این خیر را هر ساله به هر شکلی که هست ادامه دهد.

مشغول گفتگو بودیم که شهریار برای سر زدن به دیگ آبگوشت دقایقی ما را ترک کرد و لبخند زنان برگشت، علت شادی اش را جویا شدیم و در پاسخ گفت که هزینه خرید گوسفند سال آینده نیز توسط فرد خیرخواهی پرداخت خواهد شد. در آن لحظه ما نیز از شادی وی، شاد شدیم و یکصدا گفتیم "حق باید ادا شود"

 شهریار در پایان صحبت هایش می گوید درست است که حضور فیزیکی پدر را در کنارم ندارم ولی احساس می کنم که پدر همیشه مراقب من، مادر و خواهرانم است و همیشه مطمئنم که یاری پدر با ماست و همین موضوع بسیاری از مسائلی که متوجه حکمت آنها نبودم را برایم ثابت کرد و امروزه با دید درست تری با مشکلاتم برخورد می کنم.
بازدید: 1197

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده مهران سپهري, در ۱۳۹۰/۰۴/۰۲ - ۰۹:۱۰:۵۳
روانش شاد آقاي فرزانه و خسته نباشيد به خانواده او كه راه او را ادامه ميدهند.
2. نویسنده کشور, در ۱۳۹۰/۰۴/۰۲ - ۱۱:۵۱:۳۵
خوشا به حالتان که چنین افتخاری نصیبتان شده است.پبر کمک کارتان
3. نویسنده ر, در ۱۳۹۰/۱۱/۰۴ - ۱۵:۳۳:۱۲
بسیار بسیار آفرین به خانواده فرزانه با همت بزرگشان و روان آقای ایرج فرزانه شاد باد.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات