• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


هر پنجشنبه سروده ای از شاعری زرتشتی(126)
چاپ ارسال به دوست
اردشیر ماندگاری   
۲۷ خرداد ۱۳۹۰
Image
یکی دختری شوخ و بالا بلند
رخش همچو گل بود و ابرو کمند

نشسته به بستان گلی داشت سر
که بوی خود و گل مرا کرد مست

نشستم کنارش بروی چمن
دمی باز گفتم به او هر سخن

بگفتا که من هم به تو بسته دل
نباشم چنان دختر سنگدل

بیا تا به هم شادمانی کنیم
بعمری خوشی زندگانی کنیم

برفتیم و بستیم عقدی چنان
که دیگر جدایی نباشد میان

اگر جای خویشان همه خالی است
چنان جشن و شادی چنین عالیست

اگر خانه ام خلوت و خالی است
رخ یار دیدن به از قالی است.


بازدید: 723

  یادداشت ها (1)
1. نویسنده mahnaz, در ۱۳۹۰/۰۵/۰۲ - ۱۳:۱۲:۲۶
great poem. I love it keep up the good work.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات