• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


پروردگا را به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
چاپ ارسال به دوست
آرش ضیاتبری   
۱۶ شهريور ۱۳۸۷
گزارشی از حادثه دلخراش پرپر شدن چهار گل از گلستان جامعه زرتشتی کرمان در سواحل دریای مازندران از زبان هماهنگ کننده تور

طبق برنامه از قبل پیش بینی شده و هماهنگی با انجمن کرج و پرداخت مبلغ شش میلیون ریال بابت اقامت پنج شب به ازای هشت پلاژ در کوشک ورجاوند گیلان و دریافت مجوز کتبی از انجمن فوق ، تور کمیسیون گردشگری انجمن زرتشتیان کرمان حرکت خود را در تاریخ 6/6/87 با حضور  همسفرانش از ایستگاه راه آهن کرمان آغاز نمود .

صبح روز بعد ( 7/6/87) سفرخود را از ایستگاه راه آهن تهران با اتوبوس آقای جمشید خسرویانی به سمت کوشک گیلان ادامه دادیم تا اینکه  حدوداً ساعت 8 شب بود که به  کوشک رسیدیم . هنوز هوا روشن بود برای تحویل گرفتن اتاقها و دریافت تشک و لوازم به آقای علیرضا مسئول آنجا مراجعه کردم . ابتدا ایشان عنوان نمود که انجمن کرج اشتباهاً 2 اتاق را به دو خانواده دیگر هم اجاره داده است و اگر امکان دارد ما افراد تور را در 6 اتاق تقسیم کنیم ! برای دریافت تشک به انبار مراجعه کردم باز هم ایشان فرمود که فقط 25 تشک موجود است و اگر امکان دارد هر دو نفر از یک تشک و بالش استفاده کنند ! آنهم چه تشک و بالش هایی ؟

اما بزرگواری مردم کرمان بالاتر از این حرفها بود ، بعد از صرف شام جوانها  به بازی مشغول شدند . صبح روز بعد ( جمعه   8/6/87) قصد داشتیم صبحانه را به صورت دسته جمعی در محوطه پذیرایی کنیم اما متاسفانه به دلیل رطوبت زیاد و بارش شبنم این کار میسر نشد و با کمک سرپرستان و دوستان صبحانه را به داخل اتاقها بردیم . نیما گشتاسبیان می گفت من عادت صبحانه ندارم ولی امروز خیلی خوردم . نیم ساعتی استراحت کردند و بعد برای قدم زدن به سمت ساحل رفتند . حدوداً ساعت 9 بود که می خواستم برای سفارش نهار به شهر بروم اما انگار نیرویی به من میگفت که ابتدا سری به بچه ها بزنم بعد بروم ، آمدم نزدیک ساحل اکثراً در آب بودند و چه خوش میگذراندند ناگهان فرشاد زعیم  و فرهاد همایی مرا گرفتند تا همراه خوشان به داخل  دریا ببرند هرچه گفتم که می خواهم برای تهیه نهار بروم اثری نداشت و میگفتند که ما نهار نمی خواهیم ، خلاصه مرا بغل کنان کنار نادرنوذری و نیما بردند . زیر پایم خالی بود به نیما گفتم پایم به کف دریا نمیرسد او گفت نترس من و نادر گرفتیمت. همه مشغول شناکردن بودیم که ناگهان موجی زیر پای نیما و نادر را خالی کرد نمی دانم چه شد فقط کمک گفتنهای نیما مرا به سمتش کشاند هرچه دست دراز کردم نتوانست دستم را بگیرد زیر پای خودم خالی بود آب تا دهانم بالا آمد ، به سمت ساحل آمدم تا وسیله ای بیاورم همه داد میزدند متوجه شدم که سام  بختیاری و شروین و شیوا و سیما و نادر و فرهاد هم در حال غرق شدن هستند. علیرضا با صدای مردم خود را به ساحل رساند  از سپاه کمک خواستیم .  سام را  بیرون آوردند آقای دکترهومن  کیومرثی ( پزشک تور که صمیمانه از ایشان و همسرشان تشکر مینمایم ) مشغول احیاء شد من به داخل کوشک برگشتم تا کیفم را بردارم و به همراه سام به بیمارستان بروم متاسفانه همکیشان دیگر پلاژها که از سایر شهرها آمده بودند اسباب های خودر را داخل ماشین ها گذاشته وبا دیدن این صحنه ها به سرعت از ویلا خارج میشدند عجب همت والایی !

آمبولانس سپاه ، پیکر بی روح ستاره خوشیهایمان ( سام بختیاری 54 ساله پدر شیوا و شاهین و شروین  ) را به بیمارستان برد . با گذشت چند ساعتی پیکر بی روح نادر نوذری و فرشاد زعیم هم به بیمارستان انتقال یافت . هنوز خبری از نیما نبود غریق نجات ها مشغول گشت بودند داخل کوشک جهنم بود ، آسمان هم به حال ما گریه میکرد خدایا این چه سرنوشتی بود مگر از این بچه ها غیر از نیکی و خوبی چیز دیگری دیده بودی پس چرا ؟ چرا ؟

ساعت یک بعداز ظهر بود میبایست به کرمان خبر دهم به تنها کسی که فکر میکردم از عهده این مهم برآید آقای فرزاد نیکدین بود     ( امیدوارم هیچگاه از همت کم نشود ) به فرزاد زنگ زدم قرار شد به اتفاق چند نفر دیگر از همکیشان خانواده ها را مطلع کنند . عصر جمعه ( 8/6/87 ) کرمان در سوگ فرو رفت ، زرتشتیان کرمان همگی داغدار شدند حتی شهر کرمان در عزا نشست .

جمعه شب در کوشک چه خبر بود ؟ سام و نیما و نادر و فرشاد کجا بودند ؟ کاش لحظه ها به عقب برمیگشت ! کاش همه ی اتفاقات یک خواب بود ! خداوندا حکمت این سرنوشت چه بود ؟

 همه جا گریه و شیون بود همه در اندوه ، مردان لب ساحل در انتظار نیما وای از این شب !!!

ساعت 6 صبح شنبه ( 9/6/87) کاوه پسر عموی نیما دوان دوان به سراغم آمد و گریه کنان گفت نیما آمده بیا برویم . نیما عزیز دل همه ، یار و یاور من دو کیلومتر پایین تراز ویلا رو به آسمان به زیبایی خوابیده بود . خدایا چرا بهشتیانت را اینگونه از تور کرمان گلچین کردی ؟

همراه نیما به شهر رفتیم اجساد را به سردخانه مبین الزهرا انتقال داده بودند من میبایست برای صورتجلسه به پاسگاه چابکسر بروم به اتفاق آقای رستمی معاون انجمن کرمان و افسر پاسگاه به کوشک برگشتیم و پس از صورتجلسه برای دریافت نامه پزشکی قانونی به دادگستری رامسر مراجعه نمودیم .تلفنم یکسره زنگ می خورد از کرمان از تهران از یزد ، عده ای جویای کارها بودند ، عده ای همدردی میکردند و عده ای هم ... حق داشتند . تمام سعی خود را میکردم تا بتوانم تور را تا بعداز ظهر راهی کرمان کنم اما مهم ترخیص پیکر از دست رفتگان بود .

به اتفاق دکتر پزشکی قانونی به سردخانه رفتیم پس از معاینه و صدور مجوز دفن برای دریافت نیابت مجدداً به دادگستری رامسر مراجعه کردیم راهها طولانی بود و کارها به کندی انجام می شد . برای حمل پیکرها می بایست فکری کنم . ابتدا از طریق هواپیمایی اقدام کردم ، مقاماتی که از طرف دوستان سفارش شده بودند همراهیم کردند اما پرواز فقط از رشت بود آنهم برای چند روز آینده . تنها راه انتقال آمبولانس بود . با چند بیمارستان صحبت کردم ولی بخشنامه شده بود که بخش دولتی هیچگونه تعهدی در این مورد ندارد و بایستی به بخش خصوصی مراجعه کرد. به دنبال بخش خصوصی به هر جایی رفتیم اما چابکسر و رودسر آمبولانس خصوصی نداشت . به رامسر مراجعه کردیم آنجا هم فقط یک آمبولانس داشت و فقط تا تهران میرفت و آنهم فقط یک پیکر را حمل میکرد . از دوستانی که برای همدردی زنگ میزدند در این مورد تقاضای کمک کردم باز هم میسر نشد . می بایست از رشت کمک بگیرم به آنجا هم زنگ زدم آنها هم اعلام نمودند که فقط یک آمبولانس دارند آنهم بدون سردخانه و فقط با یک راننده و باز هم برای حمل یک پیکر .

خداوند مرا آزمایش میکرد نمی دانم ! حکمت بود نمی دانم ! به دکتر پزشکی قانونی متوسل شدم تا چاره ای بیاندیشد . ایشان گفت اگر وانت اتاقداری پیدا شود و پیکرها را لابلای یخ بگذاریم می توانیم آنها را به مقصد حمل کنیم . به داخل شهر برگشتیم و با تعدادی از رانندگان صحبت کردم ولی زمانیکه از موضوع حمل آگاه میشدند همه کنار میرفتند حتی با پرداخت ده برابر قیمت معمولی ، در اوج نا امیدی انگار که این چهار عزیز از دست رفته خودشان خواسته بودند که با دوستانشان به زادگاهشان برگردند که جا دارد از آقای رشید ضیاتبری و آقای منوچهر نوذری که سبد گل های پرپر شده را در غروبی غم انگیز به کرمان منتقل نمودند صمیمانه تشکر نمایم ( امیدوارم همت خوبی درگذشتگان همواره پشتیبانشان باشد .)

ساعت 3 بعداز ظهر تور را به سمت کرمان راهی کردم . با دلی شکسته به لحظات شیرین دو روز قبل فکر میکردم زمانیکه داخل اتوبوس با سام عزیزم در مورد کمک به کوشک گیلان صحبت میکردیم ، چه نقشه ها که نداشت و چه حرفها که نمی زد . به سه روز قبل فکر میکردم زمانیکه داخل قطار بودیم در کوپه نیما و نادر و فرشاد با دیگر دوستان چه خوش گذشت خدایا این بود عاقبت بندگان نیکو کارت ؟

بعداز ظهر یکشنبه ( 10/6/87) ساعت 16 به کرمان رسیدیم سام و نیما و نادر و فرشاد هم همراهمان بودند به اتفاق آمبولانسها وارد آرامگاه شدیم دیگر چه بگویم که گریه مجالی نمی دهد  فقط می دانم باز هم خوبانی رفتند و اگر میدانستم دوستانم را اینگونه به شهرشان باز میگردانم هرگز تن به این سفر نمی دادم . ای یزدان پاک چه غم انگیز بود لحظه آخرین دیدار با یارانی که باهم بار سفر بسته بودیم اما ما به کجا و آنها به کجا ! ! !            روحشان شاد و بهشت برین جایگاهشان باد   

دیده گشت اینک دگر محروم از دیدارتان               روحتان در اوج پاکی در پی دلدارتان

ای دریغ از ما اگر غافل شویم از یادتان               جانتان دریا ربود ، اما بسوی گل ستان

بازدید: 1383

  اولین یادداشت

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات