|
خرمشهرشهری به پهنای ایران خرم جوانان دیار آبادان هنوز آباد و دانا هستند |
|
|
| دکتر اسفندیار اختیاری | ||||||||
| ۰۴ خرداد ۱۳۹۰ | ||||||||
|
این روزها روزهای خاصی است. روزهایی که به یاد می آوریم انسانهایی بزرگ را. انسانهایی که از بزرگ منشی آنها، از افتادگی آنها، از انسان بودن آنها، احساس کوچکی می کنیم. احساسی که در آن حقارت نیست. در آن غرور است، در آن شوق است در آن دوست داشتن است و در آن احساس بوی ایران است. بله بوی ایران و ایران. بله دارم در رابطه با افرادی می نویسم که جان خود را در راه ایران اهورایی از دست داده اند و تا ابد جاوید شدند. فراموش نمی کنیم که چنانچه آسایش و آرامشی داریم این عزیزان به ما بخشیدند. یادمان نمی رود که چه عزیزانی را در کنار خود نداریم. این روزها همه قلم می زنند و از آن روزهامی نویسند. چه زیبا توصیف می کنند. روزهای عشق و ایثار. باید آفرین گفت به این قلمها که نمی گذارند آن احساس زیبا از یادها برود. این روزها یکی از خواننده های پروپا قرص این مطالب بودم و با دقت زیاد همه آنها را خواندم و تصمیمی برای نوشتن نداشتم. چون قلمهای تواناتر وجود دارد ولی دلتنگی ها و شاید اتفاقاتی غیر قابل قبول باعث شد چند خطی بنویسم تا شاید بتوان نوع دیگری نیز به این شیرزنان و بزرگ مردان نگاه کرد. نگاهی با احترام ویژه ای با معنای بیش از پیش. می خواهم یادی کنم از دوستم. نمونه ای از دوستانی که الان در بین ما نیستند، یاد همکلاسی هایم که جایشان بر روی صندلی های دبیرستان و یا حتی دانشگاهها خالی است. یاد دوستان ورزشکارم، یاد دوستانم که پیشقدم در کارهای فرهنگی و اجتماعی بودند. یاد دوستان بسیار دوستم و در یک کلام یاد دوستان همراهم. یاد خاطره ای از یکی از آنها افتادم. خاطره ای زیبا. در دبیرستانی که درس می خواندم چون تعدادمان کم بود باید ساعت ورزش فقط یک رشته ورزشی را انجام می دادیم. تقسیم بندی می کردیم و هر هفته یک ورزش، تا به تمام آنها برسیم. روزی که والیبال بازی می کردیم دوست بسیار خوبم کاپیتان تیم بود که کاپیتانی دبیرستان را نیز برعهده داشت. بسیار شیرین و البته درس خوان. همیشه انرژی مثبت داشت. در یکی از روزها دیدم ناراحت گوشه ای نشسته، رفتم پرسیدم چی شده؟ گفت من نمی توانم به جنگ بروم؟ تعجب کردم گفتم: چرا این سوال را می پرسی؟ گفت: برای اینکه من پدرو مادر ندارم و ... وای بر ما همکلاسی ها. تا آن روز که زیاد هم به اتمام تحصیل نمانده بود خبر نداشتیم که این فرد که اینگونه درس می خواند با چه مشقتی در کلاس حاضر می شود و ... خودم را جمع و جور کردم گفتم: چرا فکر نکنم که مشکلی داشته باشد و ... سخن را کوتاه کنم. وقتی دانشجو بودم شنیدم که شهید شده است. با بچه ها جمع شدیم تازه آنجا بود که خیلی از موارد دیگر زندگی این بزرگ مرد را گفتند و یا ... هنگامیکه به این عزیزان کم لطفی می شود، دوست دارم فریاد بزنم. فریادی به بلندای دماوند. فریادی که به گوش تمام آنهایی برسد که از روز اول نیز با ایران نبودند و خود را در پشت دعوا های سیاسی قایم کردند. باید به تمام ایرانیان گفت که دفاع از تمامیت ایران سیاسی نیست و هر گروهی که سعی درسیاسی کردن و بخصوص وارونه جلوه دادن آن باشد از منفوترینها خواهد بود. باید داد زد که اجازه بدهید این افراد پاک باشند بمانند آبی زلال. دوستان پاکم، با اینکه می دانم همیشه همراهم هستید ولی دلم برایتان تنگ شده است. خیلی زیاد و خیلی زیاد. بازدید: 517
|
||||||||