باز هم سفری دیگر بسوی دیار بادگیرها، پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ماه نخستین همایش سراسری رستار با موضوع گفتن از جامعه آرمانی.
خواستن توانستن است، اما زمانیکه صحبت از آرزوها می شود کمی این خواستن و توانستن ها را دشوار می سازد. در واقع آرمانی تصور کردن نرسیدن را در ذهن القا می کند اما مطمئن بودم که همایش رستار برای آرزوهای دست نیافتنی برپا نخواهد شد زیرا صحبت از نرسیدن به هدف نیست. پس مشتاق شدم تا با هدف نهایی آشنا و همراه شوم. با قلمی ضعیف آنچه در ذهن داشتم نگاشتم به این امید که تنها با حضور در این موقعیت کسب تجربه و یادگیری کنم. چندی گذشت و با تماسی از سوی هماهنگ کننده برای ارائه نوشتار دعوت شدم، در آن لحظه این جمله در ذهنم تداعی شد که: "زندگی سختگیرترین آموزگار است زیرا در ابتدا امتحان می گیرد و در ادامه درس را خواهد آموخت".
من برای آموختن و تجربه آموزی تلاش کردم در حالیکه باید نخوانده امتحان می دادم.
به هر روی سفر آغاز شد در هوایی گرم که اصلا انتظارش را نداشتم پا به دیار یزد گذاشتم و با رسیدن به پذیرشگاه و هوای خنک و مطبوع آنجا کمی آرامش یافتم. پس از استراحتی کوتاه با راهنمایی آقا منوچهر مسئول پذیرشگاه به قاسم آباد رفتم. تصورم از قاسم آباد محله ای بود با خانه های امروزی و کوچه های پهن و بلند، اما با ورود به قاسم آباد، بسیار جا خوردم خانه های امروزی ذهن من جای خود را در حقیقت به باغهایی بزرگ با ساختمانهایی خشتی داد و آن کوچه های پهن هم بصورت کوچه هایی باریک و پیچ در پیچ درآمد که جوی آبی نیز از میان آن می گذشت و ریشه درختان سبز را آبیاری می کرد. در واقع زندگی بگونه ای کاملا ساده در آنجا جریان داشت. زندگی عاری از هر شلوغی و جنب و جوش شهری و دغدغه های تشریفاتی. بانوان که مکناهای رنگی به سر داشتند اصالت این محله را به رخ می کشیدند.
فروهر بزرگ حک شده بر سردر یک ساختمان نشان از رسیدن به تالار را داشت. در ابتدای ورود برگزارکنندگان که در جنب و جوش بودند خبر از خستگی زیاد و تلاش بسیارشان می داد. همت کم نکنید و جای رامین سبز از زبان هر تازه واردی شنیده می شد. روی گشاده باشندگان میزبان حس غریبی را کمی از وجودم زدود.
تابلوهای عکس از جوانانی که در کنار رامین تولدی دوباره داشتند تاثرآمیز بود. اما قبول واقعیت انکارناپذیر از سوی خانواده این عزیزان نشان از تسلیم به خواست پروردگار و ایمانی قوی بود.
رفته رفته سالن حضور باشندگان میهمان را به خود گرفت و مراسم رسما آغاز شد. پس از خواندن بندهایی از گاتها و سخنرانی های معمول نوبت به خواندن نوشتارها رسید. هر یک از ارائه دهندگان نوشتار از جامعه آرمانی خود گفتند: یکی از ورزش، دیگری از آیین زناشویی و جوانانی نیز زبان درد دل جوانان دیگر شدند. و اینها هیچ کدام آرمان دست نیافتنی نبود تنها تبدیل اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک از حد شعار به عمل بود. همکاری و شور و حال گروهی از جوانان خبرنگار سایتهای گوناگون خبری نشان از پوشش وسیع این همایش بود.
کم کم نوشتارها پایان یافت، پذیرایی انجام شد، اهدای لوح های یادبود صورت گرفت و در نهایت نمایش مستند پیرسبز (چک چک) بسیاری از قلبها را به زمان زیارت برد.
پایان بخش این همایش برای من، آغاز آشنایی با سرور و نریمان، زوجی جوان و پر شور بود. زوجی خونگرم و میهمان نواز که در طی دو روز سفر به دیار یزد تنهایی و غریبی را برایم هموار ساختند. کلام مخالفت و نه گفتن بر زبانشان نبود و از لطف و محبت چیزی کم نداشتند.
روز بعد از همایش نیز با رفتن به آرامگاه چم وآرامگاه یزد برای نخستین مرتبه و دیدار با رامین و بهناز و سایر آرامش یافتگان، آرامشی شیرین را در وجودم جان داد.
فراموش نشدنی ترین قسمت سفر، با وجود خستگی، نداشتن کفش مناسب عده ای و غروب آفتاب پذیرفتن و همراه شدن دوستان برای رفتن به دخمه بود.
و باز هم پایان سفر و دلتنگی، دلتنگی از اینکه آیا دیداری دیگر وجود خواهد داشت یا تنها خاطره و خاطره و خاطره
این گذر نیز با خاطراتش بر گوشه قلبم جای گرفت. گذری که با یادآوری خاطراتش گاهی لبخند بر گوشه لبانم می نشیند. گاهی اشکی گرم گونه ام را نوازش می دهد و در نهایت بیان حس زیبای سپاسگزاری از تمام دوستداران و تلاشگران به حفظ و نگهداری فرهنگ اصیل ایرانی زرتشتی کمی خیالم را آسوده می کند.







