• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


داستان کوتاه
افسوس
چاپ ارسال به دوست
پریا باستانی   
۱۲ اسفند ۱۳۸۹
Image
هیچ وقت آخرین باری که دیدمش یادم نمیره، می خندید ولی چشماش پر اشک بود، گفت: تابستونه دیگه میاین پیشم، نه ؟! بغلش کردم هیچی نداشتم بگم، نمی تونستم بگم چشمام پر اشک بود و صورتم خیس خیس نفسم بالا نمی اومد موقع خداحافظی از بقیه اونقدر سخت نبود که موقع خداحافظی از اون زجر کشیدم یه حسی بهم می گفت آخرین باره که می بینمش ولی اهمیت ندادم حرف دلمو بهش نزدم.
از گوشه چشمای قشنگش چند قطره اشک اومد پایین عصاشو آروم برداشت و با قدمای آهسته اش رفت طرف آشپزخونه . موقع رفتنم پشت سرم آب ریخت به این امید که برگردم ولی برنگشتم حتی موقع تدفینش.

دو سال بود که رفته بودم اونجا خبر آوردن رفت، پر کشید، باور نمی کردم، نمی تونست بدون خداحافظی بره. نتونستم واسه تدفینش برم کلاس داشتم کلاسای اونجا رو نمی رفتم باید یه ترم دیگه هم می خوندم نیومدم، مثل احمقا موندم اونجا. بهم گفتن وقتی خاک می ریختن روش می خندید. همیشه دوست داشت بره می گفت دلش بعد از سی سال واسه شوهرش تنگ شده. می گفت: خسته ام از بس با عکس بهمن حرف زدم، میاد می برتم پیش خودش، توی خونه اش همیشه از بدن درد گلایه می کرد  بهش قرص می دادیم تا آروم بشه هر بار که بدنش درد می گرفت، می خندید می گفت: اجل اومده ببرتم. شبا از تو اتاقش که رو به روی در ورودی بود صدای ناله اش می یومد، وقتی می پرسیدیم چشه؟! می گفت: اجل، این بار دیگه خودشه، به بهمن گفتم وساطتتم رو بکنه بیاد زودی منو ببره، دیگه اومده. در حیاطو باز بذارید بتونه بیاد تو - در حیاط تو اتاقش بود همیشه در باز بود می گفت اجل میاد می مونه پشت در، حتی تو زمستونم باز بود، می رفت زیر پتو ولی در رو رو اجل نمی بست. صبحا تو آشپزخونه اش- که قسمت متبرک خونه بود- صدای گریه اش  میومد با بامس حرف می زد، می گفت: دیشب چرا نبردیم، دیگه خسته شدم. سی ساله رفتی و منو با این بچه ها تنها گذاشتی حالا هم نمی خوای بیای دنبالم؟ دیشب گفتم دیگه وقتشه ولی وقتی صبح چشمام رو باز کردم و سقف بالای سرمو دیدم با همه ی ترکای قدیمیش فهمیدم تو خونه م. بازم نبردیم یادت باشه. همیشه می گفت می خوام بخوابمو دیگه پا نشم اونقدر گفت تا رفت پیش بامس، پیش عشقش.

بعد از اینکه خبر فوتش رو شنیدم آروم گریه کردم، همیشه و همه جا باهامه، من فقط اونو داشتم. ممس و بامس مادریم قبل از من رفته بودن، بامس پدریم هم خیلی قبل از من رفته بود فقط اون بود اونم که رفت. هیچ وقت طعم بامس رو نچشیدم، مهربونیاشون، خنده هاشون، داستاناشون یا بازی هاشون. ولی ممسی جای اونا رو پر کرده بود. شبا جلوی خونه واسم داستان تعریف می کرد، اون موقع نگران این بودم که سوسک نیاد روم، خونه اش سوسک داشت می ترسیدم، به داستاناش گوش نکردم کاش دوباره بود تا داستاناشو می شنیدم وقتی می رفت بیرون، حتما باید برام یه چیزی می خرید، هر چیزی، خوردنی یا پوشیدنیش مهم نبود دست خالی بر نمی گشت. توی خونه اش همیشه شادی بود نمی ذاشت کسی تو خونه اش غصه بخوره، سالی دو سه بار می دیدمش ولی کافی بود حالا که دیگه نمی دیدمش چی؟!! چه جوری حرف دلمو بهش بزنم؟!!

 اومدم اینجا فکر کردم مرغ همسایه غازه ولی نبود اومدم اینجا خاکش دامنم رو گرفت دیگه برنگشتم، دامن ماها رو گرفت. یه دیوار بود. دیوار زندون، نامرئی بود نمی دیدیمش ولی حسش می کردیم هر سال تنگ تر و تنگ تر شد تا دیگه من داشتم خفه می شدم برگشتم، رفتم سراغ ممسی- سر خاکش - حرف دلمو بهش زدم بهش گفتم برام یه دنیا بود با رفتنش همه چی رو خراب کرد، بهش گفتم دلم براش تنگ شده می خوام ببینمش سرم رو گذاشتم رو قبرش گریه کردم حس کردم مثل بچگی ها سرم رو گذاشتم رو زانوشو داره مو هامو شونه می کنه ولی حیف یه خیال بود که زود پرید، ولی قشنگ بود. ای کاش نمی رفتم نمی رفتم و یه بار دیگه می دیدمش فقط یه بار دیگه. اشتباه کردم رفتم هممون اشتباه کردیم، تقاص اشتباهمونو دادیم عزیزیو از دست دادیم یا چیز با ارزشی رو، اینا رو گفتم تو دیگه نریا. سر من به سنگ خورد مال تو دوباره نخوره، مواظب باش تو غربت هیچی نیست جز تنهایی. »


بازدید: 673

  یادداشت ها (10)
1. نویسنده یک دوست, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۳ - ۰۵:۰۳:۲۴
پریاجان 
دورود بر شما ، داستان کوتاهت را دوست داشتم ، تحسین کردم و گریه کردم. وافعا در حین سادگی زیبا بود. امیدوارم که ممس شما سالهای سال زنده باشد و هیچ وقت سرت به سنگ نخورد. خوشحالم که با سن کمت ، افکار بزرگی داری. موفق باشی . اما تلاش کن که داستانهای شاد هم بنویسی و مثل این گریه ی خواننده را در نیاوری گرچه بعضی مواقع لازم است به خواننده تلنگری زد و از خواب بیدارش کرد. در هر حال لذت بردم . سربلند باشی عزیزم.
2. نویسنده ساسان, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۳ - ۱۰:۴۹:۱۷
فقط ایران - جاهای دیگه غریبی و تنهایی. داستانت خوب بود.
3. نویسنده dost, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۳ - ۱۴:۱۹:۰۱
dorod 
parya khanom alli bod ba inke ashkamo dar ovordi vali kheyli khob bod 
man in etefagh vasam oftade ama na inke to ghorbat basham to iran bodam vali afsos ke nashod bahash khodafezi konam  
dorod bar to 
bedrod
4. نویسنده هوشنگ, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۳ - ۱۶:۲۷:۲۰
چی بگم.که همه.همه ی این چیزارو می دونیم و باز هم بی خیالیم.خدا همه بزرگهاروحفظ کنه.که نبودشون همه رو از هم دور میکنه.قدرشونو بدونیم وبیشتر بهشون سر بزنیم.یادمون باشه ما هم یه روز پیر میشیم.
5. نویسنده تورج باستانی, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۴ - ۰۹:۰۸:۱۱
پریا جان درود 
نوشته ی زیبایی بود البته غم بسیاری در آن بود وولی حرف دل خیلی هاست داستان تو. 
راستی برادر زاده عزیز داستان شاد هم میتونی بنویسی. چشم انتظار نوشته های شادت هستم. 
پیذوز باشی
6. نویسنده ناهید حسامی, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۴ - ۰۹:۱۰:۱۶
پریا جان نوشته ات تلنگری بود تا بتونیم با بزرگترهایمان را زندگی کنیم نه تحمل مخصوصا من که پدر و مادر پیری دارم. 
ولی منتظر نوشته های شادت هستم. 
موفق باشی.
7. نویسنده مهم نیست, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۴ - ۱۰:۲۸:۳۵
\" نتونستم واسه تدفینش برم ... مثل احمقا موندم اونجا \" 
این جمله ها واسه من حقیقته ، اما نه برای یک نفر، نه برای ممس و بامس ها ، واسه ی دو دوستم ، اونایی که خیلی زود رفتن. ولی من نتونستم بیام، مثل احمقا موندم اینجا ....
8. نویسنده افروز, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۴ - ۲۱:۲۱:۵۸
ای کاش هیچ وقت افسوس نخوریم........ 
ای کاش افسوس هایمان را فقط در کنج ذهنمان ، در قطره های اشکمان زندانی نکنیم... 
ای کاش افسوس هایمان را در یک لحظه و با همان آه همیشگی فراموش نکنیم و از اون ها برای آینده ای بهتر کمک بگیریم... 
یریا داستانت کمک می کنه از افسوس خوردن پیشگیری کنیم امیدوارم خواننده ی خوبی باشیم.
9. نویسنده مهرداد قدردان, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۶ - ۰۷:۲۵:۳۹
پريا جان خيلي خوبه خيلي با احساس و نشون دادي كه استعداد يك رمان نويس حرفه اي رو داري تنها چيزي كه مونده تلاش و پشتكار دوچندانه كه آنهم در تو هست آينده روشنه بسيار روشنه باور كنيم.
10. نویسنده كتايون, در ۱۳۸۹/۱۲/۲۳ - ۱۲:۳۷:۰۲
پريا جان 
اول بگم خوش به حال شيرازيا كه تو و خونواده ي فوق العادت اونجا زندگي ميكنين.اين حس پرورش يافته محيط عاليه كه مث همون ديواره ديدني نيست.همه گفتن كه اشكشون در اومده.منم يكيشون.كه اين حس تو ايرانم ميتونه باشه.منم يكيشون.كه اين همه داستان نويس درخشان داريم.تو هم يكيشون.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات