| گفتگو با مهربانو دمهری، مادر 8 فرزند |
|
|
| فرحناز چهلمرد | ||||||||
| ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ | ||||||||
|
کنارش نشستم. خسته تر از همیشه به نظرم اومد. اونو با عکس های دو سال پیشش مقایسه کردم انگار در این دو سال تمام غم های عالم را به دوش خسته خود کشیده بود، ولی با ابهت و قرص، همچنان عنان زندگی رو در دست داشت. نمی تونستم خیلی راحت مثل مصاحبه های معمولی چارتا سوال از پیش تعیین شده بپرسم.
در عمق نگاهش هزاران نکته نگفته بیداد می کرد. کوله باری از تجربه و درس های روزگار رو در قلب بزرگش جا داده بود. خودتون رو هر طور مایلید معرفی کنید و از زندگیتون بگید: مهربانو فرزند اردشیر ظهراب دمهری هستم. متولد 1309 یزد. در یک خانواده 8 نفری بزرگ شده ام. پدرم وقتی یک سالم بود در گذشت و مادرم با هزار جور بدبختی ما شش تا بچه رو بزرگ کرد و سر وسامان داد. چهار برادر بودیم و دو خواهر. برادر بزرگم خدایار هنوز پنج شش سال بیشتر نداشت که با درخواست بسیار مادرم, بهرام چیتی او را با خود به هند برد تا بتواند با کار در آن جا هم خودش به نوایی برسد، هم کمی خرجی برایمان بفرستد. تازه شش ماه اول را کار کرد تا خرج سفرش را تسویه کند. بعد از اون برای ما هم می فرستاد و کم کم برادر دیگرم را هم به رفتن تشویق کرد. من هم چهارده ساله بودم که نامزد کردم و به همسری بهرام رستم ایرجی در آمدم. تا اون موقع هنوز مادرم یزد بود وبه بمبئی نرفته بود. در حال حاضر مادر چند فرزند هستید؟ هشت فرزند. دو دختر و شش پسر از بچه ها بگید.هر کدوم در حال حاضر چه موقعیتی دارند؟ پسر بزرگم داریوش جراح و متخصص مغز و اعصاب است. فریدون مهندس راه و ساختمان وتحصیل کرده انگلستان و در حال حاضر مدیریت یکی از شرکت های تحت نظارت سازمان آب شیراز را بر عهده دارد. کیخسرو هم دکتر داروساز هست و مدیریت چندین داروخانه در آلمان را برعهده دارد. رستم و افلاطون هم هر کدام رانندگان قهار جاده ها و بیابان ها هستند و در زمینه ماشین های سنگین و حمل و نقل برای خودشان اربابی هستند. اسفندیار کارمند شهرداری است. سیما و پروانه هم بهیار بیمارستان گودرز بوده اند و همیشه تجارب پرستاریشان کمک حال خانواده بوده است. چه مشقت هایی رو برای به ثمر رسوندن بچه ها متحمل شده اید،بچه ها چه توانمندی یا محدودیتی براتون ایجاد می کردند؟ پانزده ساله بودم که اولین فرزندم به دنیا اومد و اون وقت ها همه کس و کارم در هند بودند و من تنها و یک تنه بچه هام رو باید بزرگ می کردم. زمان ما این همه امکانات مثل حالا نبود. همه زندگی کار بود و کار. بچه ها هم حالا در این میان به دنیا می اومدند، آن ها نیز به نوعی بخشی از کار روزمره ما بودند. اون قدر کار زیاد بود که اصلا فرصتی برای حرف زدن با بچه ها پیدا نمی کردی. در حقیقت بچه ها از همون اول متوجه سختی زندگی می شدند و به محض قوت گرفتن و کسب توانایی جسمی کمک حال پدر و مادر می شدند. اوایل زندگی که دو تا بچه داشتم شوهرم کارخونه اقبال می رفت و من هم کشاورزی می کردم و این طوری کمی زندگی راه می افتاد. یادمه سحر ساعت 4 بچه ها رو سوار الاغ می کردم. راه می افتادم برم محمودی(جایی نزدیک پیر نارستانه) آنجا که می رسیدیم کوروزه ها(در قدیم کوروزه در ملحفه و بالش و...استفاده می شد) را جمع می کردیم و داخل یه چادر شب می ریختیم و با کمک چند تای دیگر گوشه هاش را بالا می گرفتیم و گره می زدیم (بار بسیار سنگینی بود.) اول هر کدام از بچه ها رو در یکی از خورچین ها می ذاشتم. واله(پالان)را روی الاغ می انداختم و سپس کوروزه ها را بار می زدیم و بعد دوباره این مسیر را یکه و تنها به منزل برمی گشتم. وقتی می رسیدم ظهر یا بعد از ظهر بود. تازه باید چیزی واسه خوردن پیدا می کردیم.(هیچ وقت تو زندگی ناشکری نکن)خدا می دونه هیچی واسه خوردن نداشتیم. به این در و آن در می زدم تا به اندازه یک تاس کوچک(ظرف فلزی کاسه مانند) آرد پیدا می کردم آن را خمیر می کردم و کمی نان می پختم. اول به بچه ها می دادم و کمی هم خودمان می خوردیم. بعد از ظهر هم انوع و اقسام کار زراعی داشتیم. می کاشتیم. درو می کردیم. علف ها, هندونه هاو... را به شهر می بردیم و می فروختیم.کم کم با درآمد خودم و شوهرم تونستیم زندگی رو سر و سامون بدیم. می دونی اون زمونا بچه ها نا خواسته به دنیا می اومدن(حالا چه آمادگیشو داشتی چه نداشتی) چیزی به نام تربیت بچه ها وجود نداشت. همشون با سختی های زندگی و کار عجین بودن. خیلی از روزا که نمی تونستم بچه ها رو با خودم ببرم اونا رو می دادم بی بی اردِ خان واسم نگه داره پیرزن دوست داشتنیی بود. با چرخش ریسندگی می کرد و به بچه ها می گفت نگاه کنند و این جوری اونا رو مشغول نگه می داشت. او برام حکم فرشته رو داشت همیشه خدامرزی اش می دهم. اون روزا خانم های حامله هم کار می کردن. حتی وقتی پا به ماه بودم چندین لنگ(هر لنگ معادل دوازده من است) گندم را پی در پی جابجا می کردم. آن وقت ها به تنهایی به اندازه سه مرد کار می کردم، بدون آن که عوارض این فعالیت های طاقت فرسا را بدانم. ولی تو این زمونه خانم باردار حتی دولا و راست هم نمی شه. تازه بعد از زایمان هم به جز بچه خودم چند تا از بچه های همسایه را هم شیر می دادم. اون زمونه بیشتر از حالا هوای همو داشتیم. آرزوتون در زندگی چی بود و حالا که نگاه می کنید چه میزان از اونا برآورده شده؟ زحمت می کشیدم تا بچه هام یه جایی برسن. واسه خودشون کسی بشن. واسه همین همیشه اونا برام تو اولویت بودن و خوشحالم که هر کدوم سر و سامان گرفته اند. چه انتظاری از بچه ها دارید؟ خب من اگه این بچه ها رو نداشتم نمی تونستم با این شرایط زندگی کنم. الان در این سن و با این وضعیت جسمانی (دیسک کمر,دردهای موضعی جان کاه, فشار خون, چربی و...)به کی باید رو می زدم ولی بچه هام بخصوص دخترهام همیشه به من سر می زنن. همه کارای منزل و پخت و پز رو واسم انجام می دن. داروهام رو بهم می دن و در کارهای شخصیم کمکم می کنند. خب من البته از نوه هام هم نگهداری کردم تا والدینشون بتونن بی دغدغه سر کار برن و یا به زندگیشون برسن. در حقیقت همه عمر من بچه بوده و بچه.دوست داشتم توی پیری اونا هم به من سری بزنن و کمی مرهم دردهام باشن. ولی زمونه عوض شده نوه هام هر کدوم یه جوری مشغولند، خیلی ازبچه های امروزی قدر عزیزانشون رو نمی دونن و برای زحمتهایی که براشون کشیدند ارزشی قائل نیستند. چه درس هایی از زندگی گرفتید که اگه بر می گشتید به دوران جوونی اونا رو به کار می بستید؟ شاید اگه دست خودم بود این همه کارای سخت وطاقت فرسا انجام نمی دادم، حداقل در دوران بارداری تا الان اینچنین دردمند نشوم. شاید هم به این سعه صدری خودم رو وقف نگهداری بچه های هرکسی نمی کردم. چون همه عوارض آن را در این سن دارم می بینم و مرا از پا در آورده است. بهترین خاطره زندگیتون: وقتی اولین فرزندم پزشکی قبول شد و من اولین نتیجه زحمت هامو دیدم. بدترین خاطره زندگیتون: وقتی ران پای کیخسرو شکست و از وسط دو نیم شد.با هزار بدبختی و التماس او نو در گودرز بستری و عمل کردند. با امکانات پزشکی اون موقع عمل سختی بود و این بچه تا سه ماه نمی تونست حرکت کنه. به نظر شما مشکل مامان های امروزی در مقایسه با زمان شما چیست؟ به نظر من اونا باید الان شکر گزار پروردگار باشن و از امکانات نهایت بهره رو ببرند و سعی کنند به بهترین نحو بچه ها رو تربیت کنند. از نظر شما مادر نمونه چه مادریه؟ اونیه که زندگی کن باشه. همسر و بچه هاش به وجودش ببالند. سرش به زندگی باشه و دنبال مسایل حاشیه و بی فایده نباشه. مردم دار و راز دار باشه. و یه دختر نمونه؟ کسی که همیشه گوش به زنگ باشه و بی جهت خودش رو درگیر مسایل انحرافی نکنه. دوستانی نیکو انتخاب کنه. طوری رفتار کنه که همیشه مایه سرافرازی پدر و مادر باشد. حرفی واسه مامان های جوون؟ به تربیت بچه ها اهمیت بدن و هیچ وقت ناسپاس نباشند. همیشه شکر نعمت ها رو به جا بیارن. حرفی برای بچه ها؟ هیچ یار و یاوری بهتر از پدر و مادر در دنیا پیدا نمیشه. تا می تونن هوای بابا ماماناشون رو داشته باشن و این بهترین توشه برای زندگیشون هست. بازدید: 605
|
||||||||