• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


هر دوشنبه برگی از شاهنامه (31)
آغاز داستان کاوس
چاپ ارسال به دوست
فرزانه گشتاسب   
۰۴ بهمن ۱۳۸۹
 تا اینجا خواندیم که کاوس پس از پدر بر تخت پادشاهی نشست. روزی شاه همراه با پهلوانان ایران در باغ نشسته بودند که رامشگری از شهر مازندران اجازه حضور نزد شاه را خواست.

چنین گفت کز شهر مازندران
اگر در خورم بندگی شاه را
 

یکی خوش‌نوازم ز رامشگران
گشاید  برِ  تخت  او  راه  را



رامشگر را پیش خواستند و او را نزد رودسازان و موسیقی‌نوازان نشاندند. رامشگر شروع به نواختن و خواندن سرود مازندرانی کرد.

ز بربط چو بایست برساخت رود
که مازندران شاه را یاد باد
که در بوستانش همیشه گلست 
هوا خوشگوار و زمین پر نگار
گلابست گویی به جویش روان
همه ساله خندان لب جویبار
سراسر همه کشور آراسته
بتان  پرستنده  با  تاجِ  زر
 

برآورد   مازندرانی سرود
همیشه بر و بومش آباد باد
به کوه اندرش لاله و سنبلست
به گرم و به سردش همیشه بهار
همی شاد گردد ز بویش روان
همه ساله باز شکاری به کار
ز دیبا و دینار و از خواسته
همه نامداران به زرین کمر
 









کاوس که این سخنان را شنید، تصمیم گرفت به مازندران لشکر بکشد و آن سرزمین را بگیرد. پس با سپه‌سالارانش گفت: چندی است که به جای رزم، دل در بزم بسته‌ایم و این امر سبب کاهلی خواهد شد و چیرگی دشمنان را در پی خواهد داشت. من از جم و ضحاک و .....

من از جمّ و ضحّاک و از کیقباد
فزون  بایدم   زانِ   ایشان   هنر
 

فزونم به بخت و فزونم به داد
جهان‌جوی باید سر تاجور
 


بزرگان ایران‌زمین هنگامی که سخنان کاوس را شنیدند، غمگین شدند و جنگ با دیوان هراس در دلشان افگند ولی هیچ‌یک جرات نداشتند سخنی بگویند، پس گفتند:

به آواز گفتند ما کهتریم
 
زمین جز به فرمان تو نسپَریم
 

اما پس از آن انجمنی ساختند و با یکدیگر مشورت کردند که چه باید کرد! اگر شاه از تصمیم خود بازنگردد همه ایران و ایرانیان تباه و نابود خواهند شد.

که جمشید با تاج و انگشتری
ز مازندران یاد هرگز نکرد
فریدونِ  پردانشِ  پرفُسون
 

به فرمان او مرغ و دیو و پری
نجست از دلیران دیوان نبرد
همین را روانش نبُد  رهنمون
 



طوس با مهتران و پهلوانان گفت که تنها راه چاره آن است که نزد زال برویم و از او بخواهیم که نزد کاوس شاه بیاید و او را پند دهد، مگر شاه سر از این تصمیم بگرداند.

بگوید که این اهرِمن داد یاد
مگر زالش آرد ازین گفته باز
 

درِ  دیو  هرگز  نباید  گشاد
وُگرنه  سرآمد  نشیب  و فراز
 


زال هم وقتی از داستان آگاه شد، سخت غمگین شد و روز بعد نزد شاه شتافت. پس از استقبال و احوالپرسی، زال گفت: من سرد و گرم روزگار بسیار چشیده‌ام و در دورۀ شاهان بزرگ زیسته‌ام، هیچ یک از آنان نه منوچهر و نه نوذر و نه کیقباد،

اَبا لشکر گَشن و گُندآوران
چه آن خانۀ دیو افسونگرست
 

نکردند  آهنگ   مازندران
طلسم‌ست و بندست و جادوپرست
 


دژ مازندران را نه به نیرنگ و افسون و نه شمسیر و گنج و دانش، نمی‌توان گشود، رفتن به آنجا نابودی و هلاک پهلوانان این سرزمین را به دنبال خواهد داشت.

تو از خون چندین سرِ نامدار
که بار  و بلندیش  نفرین  بود
 

ز  بهر  فزونی  درختی  مکار
نه  آیین  شاهان  پیشین  بود
 



در این زمینه بخوانید:
پیش سخن
سرچشمۀ داستان‌های شاهنامه
داستان پادشاهی کیومرث
کین‌خواهی هوشنگ، پسر سیامک و کشتن دیو سیاه
پادشاهی هوشنگ
پادشاهی تهمورث و هنر نوشتن
هفتصد سال پادشاهی جمشید
جمشید و بنیان گذاری نوروز
مرداسِ پاکدین، پدر ضحاک
مغز ایرانیان، خوراک مارهای ضحاک
هزار سال پادشاهی ضحاک
داستان زادن و بالیدن فریدون فرخ
داستان کاوه آهنگر
جنگ فریدون با ضحاک
جشن مهرگان، روز پیروزی بر دروغ
فریدون سه پسر داشت
پادشاهی منوچهر
داستان به دنیا آمدن زال
داستان زال و رودابه
سرنوشت زال و رودابه
پذیرفتن منوچهر شاه، خواهش سام را
به دنیا آمدن رستم به تندرستی 
به دنیا آمدن رستم به تندرستی  
درگذشت منوچهر و جانشینی نوذر
پادشاهی افراسیاب در ایران‌زمین
پادشاهی زَو تهماسپان
رخش
پادشاهی کیقباد
نخستین جنگ رستم با افراسیاب
پادشاهی کیقباد صد سال بود
کاوس

بازدید: 491

  اولین یادداشت

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات