|
نامورنامه 8 نامهای رستم و تهمينه |
|
|
| فروغ شمسیان | ||||||||
| ۰۱ بهمن ۱۳۸۹ | ||||||||
|
نام رستم که به شکل هاي مختلف رستهم، روستم، روستهم آمده، از دو جزء تشکيل شده است: رس raodha (نمو و رستن و روييدن از همين ريشه است) + تهم taxma تَخمَ که در پارسي باستان و گات ها و ديگر بخش هاي اوستا به معني دلير و پهلوان است. (پورداود، 1380، ص 228) در شاهنامه تهمتن لقبي است که به رستم داده شده، يعني بزرگ پيکر و قوي اندام که در واقع معني کلمه ي رستم است. (همو،1377،ص139) در ادبيات پهلوي نام رستم به صورت رُت ستخمک rot-staxmak يا رتستخم rot-staxm و رتستهم (بندهشن بزرگ،فصل 34و35) آمده است. مارکوارت رستم را با گرشاسب يکي مي داند و حتا رستم را يکي از صفات پهلوان بزرگ فرض مي کند. اما نولدکه داستان زال و رستم را هيچ مرتبط با گرشاسب نمي داند چه اينکه نام گرشاسب در اوستا و گاهي در شاهنامه آمده در شمار شاهان است در حالي که رستم و زال پهلوان هستند. مهرداد بهار نيز در اساطير ايران مي گويد: «بيشتر مي توان احتمال داد که رستم پهلوان اساطير اقوامي بيگانه (ظاهراً سکايي) بوده که به علت آميختن ايشان با ايرانيان وارد افسانه هاي ملي ما گرديده است...» به هر روي او پور زال و رودابه است. زال براي ازدواج با رودابه به سام نامه مي نويسد. او نيز از ستاره شناسان سرانجام اين ازدواج را مي پرسد. آنان نيز پاسخ مي دهند: ... بدو باشد ايرانيان را اميد ازو پهلوان را خرام و نويد خنک پادشاهي که هنگام او زمانه به شاهي برد نام او پيوند زال و رودابه انجام مي شود و رودابه پس از مدتي باردار مي گردد و چون زمان زادن فرا مي رسد، رودابه از هوش مي رود و زال از سيمرغ ياري مي خواهد. سيمرغ زال را مي گويد که پهلوگاه رودابه را بشکافد و بچه را بيرون کشد. آن گاه جاي زخم را بدوزد و گياهي به وي مي دهد تا با شير و مشک بياميزد و بر آن نهد و اين چنين، موبدي رستم را به دنيا مي آورد. ده دايه او را شير مي دادند و هنگامي که به غذا خوردن رسيد، غذاي پنج مرد را مي خورد. (رستگار فسایی،1388،ص413-409) مهرداد بهار مي گويد که رستم بسيار شبيه ايندره خداي هندي است. چه هر دو از پهلوي مادر زاده مي شوند و هر دو دلاوري هاي يکسان دارند .(بهار،1381،ص44-43) نخستين کار پهلواني رستم کشتن پيل سپيد با ضربت گرز سام بود و وقتي پدر آگاه گرديد او را به رفتن به کوه سپند و گشودن دژ آن و انتقام گرفتن خون نريمان فرمان داد. او نيز به ترفندي بدان جا راه يافت و پيروز باز گشت. نبرد بعدي با افراسياب بود که پس از درگذشت «زو» به ايران تاخته بود. رستم به فرمان پدر به البرز کوه رفت و کيقباد را به ايران بازگرداند و در نخستين لشگرکشي، پيشرو سپاه وي بود. پس در مورد افراسياب از زال پرسيد و به ميدان نبرد شتافت. او را از پشت زين برگرفت تا نزد کيقباد برد. بعد پشنگ پيشنهاد آشتي داد و کيقباد پذيرفت اگر چه رستم موافق نبود. چون کاوس به تخت شاهي نشست و انديشه ي رفتن به مازندران در سرش افتاد، ايران را به ميلاد و دو پهلوان زال و رستم سپرد.اما آنجا گرفتار ديو مازندران شد و رستم پس از گذشتن از هفت خوان معروف خود در شاهنامه او را نجات داد. ديگر از شاهکارهاي در نبرد مي توان از نبرد هفت دلاور گفت که در آن نبرد نيز بر سپاه افراسياب دلاوران ايراني پيروز ميدان گشتند. رخداد مهم ديگر سفر رستم به سمنگان و آشنايي او با تهمينه و ازدواج با او بود. حاصل اين ازدواج پسري با نام سهراب بود که با توطئه ي اطرافيان و سهل انگاري خويش و در نهايت دخالت تقدير و سرنوشت به دست پدر کشته شد. داستان ديگر در شاهنامه که به پهلوان اساسي و اصلي، رستم، بازمي گردد ، داستان سياوش است. سياوش فرزند کاوس است و پس از چندي که از تولدش سپري مي شود به دست رستم براي تربيت بهتر سپرده مي شود. پس از جرياناتي که در زندگي شخصي سياوش با سودابه پيش آمد و او را از وطن دور ساخت، به دست افراسياب کشته شد. رستم که دلبستگي خاصي به اين جوان ايراني داشت قسم خورد که تا انتقام سياوش را نگيرد دست از سلاح بر ندارد. پس به سراي سودابه رفت و او را به دو نيم کرد و از سويي نيز به جنگ با افراسياب رفت و شکست سختي به سپاهش داد و به او نيز حمله ور شد، اما او گريخت. رستم بر تخت او دست يافت و گنجينه هايش را ميان افرادش پخش کرد. پس شش سال بر تخت او پادشاهي کرد و همچنان به دنبالش مي گشت تا کين سياوش بازخواهد. تا اينکه از ترس حمله ي حريف به کاوس و سرزمينش به ايران بازگشت. پس نوبت پادشاهي کيخسرو رسيد. رستم با زال و گروهي از بزرگان به ديدار وي شتافتند و از آن پس مشاور هميشگي شاه شد. در نبرد بزرگ با افراسياب او را همراهي کرد و سپس با خاقان چين که به ايران حمله کرده بود، جنگيد و او را نيز شکست داد. اگرچه بسيار به دنبال شاه تورانيان گشت اما او را نيافت و ناچار به ايران پس از سفري طولاني نزد کيخسرو بازگشت و شاه نيز بسيار او را بزرگ داشت. از ديگر مبارزات پيروزمندانه ي او مي توان نبرد با اکوان ديو را نام برد که به صورت گوري زرد رنگ در گله ي اسبان يالشان را مي دريد. رستم در راه مبارزه با آن ديو دوباره با افراسياب روبرو گشت و چون وي را تنها يافت با سپاه فراوان بدو حمله برد اما بار ديگر شکست خورد و رستم در بازگشت دوباره اکوان ديو را ديد و او را کشت و باز باخواسته و پيلانِ افراسياب نزد کيخسرو بازگشت. از ديگر داستان هايي که در شاهنامه ارتباط مستقيم با رستم دارد، مي توان داستان بيژن و زنداني شدن در چاه تورانیان و نبرد رستم و اسفنديار را نام برد که در نامورنامه هاي پيشين در مورد آن سخن رانديم. و در پايان داستان رستم با نابرادري اش شغاد است. او دختر شاه کابل را به زني داشت و از اينکه رستم از پدرزنش باژخواهي مي کرد بر او گران آمد، پس با شاه به رايزني پرداخت تا رستم را به دام افکند و بکشد آن گاه با حیله ای رستم و رخش را به چاهي افکندند و رخش را زخمي کردند. رستم حيله ي برادر بدانست و او را با تيري به چناري بربدوخت.اما خود و رخش، زواره و ديگر يارانش همه در چاه ها مردند. مگر يک سوار که گريخت و خبر را به زال برساند. زال غمین فرامرز را به کابل مي فرستد تا کين رستم و ياران از شاه کابل باز ستاند و پیکر دلاوران را به زابلستان بياورد. رستم را در تابوتي قيراندود و مشک آلود مي نهند و در طول راه مردان و زنان بر مرگش مي گريند. مردم سيستان تا يکسال در سوگش بودند و هرگز او را از ياد نبردند، آنچنانکه در زمان هرمز هنوز درفش اژدهاپيکر رستم نگهداري مي شد و شاه ايران آن را به بهرام چوبين سپرد تا به نبرد با ساوه شاه برود.(رستگار فسايي،همان،صص 449-413) تهمينه اين نام مرکب است از تهم به معني قوي و نيرومند و پسوند نسبت ينه . Tahmina(e) دختر شاه سمنگان که چون رستم به سراي شاه رفت و شب هنگام آسود، ديرگاهان به خوابگاه رستم رفت. او که شمعي عنبرين در دست داشت به رستم نزديک شد و ابراز عشق کرد و خود را به وي شناساند. آرزوي تهمينه اين بود که با رستم پيوند داشته باشد و حاصل اين پيوند را کودکي از تيره ي ايراني مي خواست. رستم پيشنهاد او را پذيرفت و همان شب موبدي را فراخواند تا او را از پدر خواستگاري کند. شاه سمنگان نيز شادمانه دختر خود را به وي داد و همگان زر افشاندند و شادي ها کردند. سپيده دم رستم مهره اي يگانه را که در بازو داشت به تهمينه داد که اگر فرزند دختر بود اين نشان را به گيسوي او و اگر پسر بود به بازوي او بربندد، پس تهمينه را بدرود گفت و رهسپار سيستان شد. فرزند که از مادر زاده شد او را سهراب نام کردند و او چون پدر بسيار زود باليد. هنگامي که متوجه تفاوت خود با ساير هم سالانش شد، از مادر نشان پدر را پرسيد و تهمينه نيز داستان خود را با رستم براي پسر بازگفت. سهراب که ديگر طاقت نداشت با انديشه هاي نوجوانانه اش رو به ايران گذاشت . رستم که هيچ گاه فکر نمي کرد فرزند خردسالش چنين باليده باشد و از سويي دیگر با بدخواهي افراسياب و اطرافيان ندانسته سهراب را کشت. تهمينه چون خبر کشته شدن سهراب را شنيد تاب نیاورد، پس از يک ماه در گذشت.(رستگار فسايي،همان،ص 300-299) ياري نامه ها · پورداود، ابراهيم (1377 )يشت ها،دو جلد،اساطير،تهران. · پورداود، ابراهيم (1380).فرهنگ ايران باستان ،اساطير،تهران. · رستگار فسايي،منصور(1388).فرهنگ نام هاي شاهنامه،پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي،تهران. · بهار،مهرداد(1386).از اسطوره تا تاريخ ،چشمه،تهران. · بهار،مهرداد(1381).پژوهشي در اساطير ايران،آگه،تهران. در این زمینه بخوانید: نامور نامه 7- نامهاي سهراب و گردآفريد نامور نامه- 6، نامهای بیژن و ناهید نامورنامه 5- نامهای اسفندیار و رودابه نامورنامه 4- نامهای داریوش و سودابه نامورنامه3- نامهای منوچهر و به آفرید نامورنامه2- نامهای سیامک و آزرمی دخت نامورنامه1- نامهای کیومرث و همای بازدید: 812
|
||||||||