| هر پنجشنبه سروده ای از شاعری زرتشتی(105) |
|
|
| سروش خسروی | ||||||||||
| ۱۶ دي ۱۳۸۹ | ||||||||||
|
چنان دل کندم از دنیا که دردم درد تنهاییست
چنان ویران و مایوسم دلم را پس کجا جاییست ببین این لشگر عمرم شکستش را به چمشمش دید در این ویرانه مضحک که غم هم لحظه ای خندید چنان سوزان شده آهم که آتش بر جهان افکند درین آسوده بودنها همه خلق خدا مستند شراب ارغوانی را دهم تحفه به عزرائیل اگر از خمره ام ماند دهم باقی به اصرافیل خدایا از غم هجرش زنم نعره در این مامن که از نعره بلرزد باز تمام استخوان و تن خوشا آن روی زیبایی که دیگر نیست درکویم خوشا آن قطه اشکی که مانده بر سر و رویم چنان رسوا و غمگینم که غم هم از برم رفته چنان مست و خراباتی از آنکه همدم رفته خوشا شبهای گیسویش که بر رویش چه زیبا شد خوشا آن چشم کور من که در راهش چو دریا شد زنم با یاد لبهایش لبی بر جرعه صافی خوشا آن لعل لبهایش، نشد مرا هرگز کافی بیا بار دگر بنما رخت تو ای غزال من که من تنها و مسکینم، بیا نزدم بهار من چنان دل کندم از دنیا که دنیا هم ز من رنجید چنان ویران و تنهایم که دنیا هم به من خندید بازدید: 606
|
||||||||||