• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


هر دوشنبه برگی از شاهنامه (28)
نخستین جنگ رستم با افراسیاب
چاپ ارسال به دوست
فرزانه گشتاسب   
۱۳ دي ۱۳۸۹
در بخش‌های پیشین خواندیم که پس از مرگ زَو طهماسپان، افراسیاب بار دیگر به ایران حمله کرد و رستم جوان برای پاسداری از مرزهای ایران به پهلوانان پیوست.  در این زمان پادشاه ایران کیقباد بودکه صد سال بر تخت‌گاه ایران تکیه زد.

بپوشید رستم سلیح نبرد
 
چو پیل ژیان شد که برخاست گَرد


در این نبرد، جز رستم، همۀ پهلوانان ایران‌زمین از جمله قارن، خرداد، کشواد، برزین، مهراب، گَژدَهم و زال سپاه ایران را همراهی می‌کردند.

به پیش اندرون کاویانی درفش
سپر در سپر ساخته دشت و راغ
جهان  سربسر  گشته دریای  قار
 

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
درفشیدن   تیغ ‌ها   چون   چراغ
برافروخته   شمع   ازو   صد هزار




قارن سرفراز و دیگر پهلوانان سپاه ایران، به سوی چپ و راست سپاه دشمن می‌تاختند. رستم وقتی نبرد را اینگونه دید نزد پدر رفت و از او سراغ افراسیاب را گرفت.

که افراسیاب آن بداندیش مرد
چه پوشد؟ کجا برفرازد درفش
  کجا جای گیرد به روز نبرد؟
که پیداست تابان درفش بنفش



زال به پسر گفت که نباید افراسیاب را دستِ‌کم بگیرد...

که آن ترک در جنگ نراژدهاست
درفشش سیاه است و خَفتان سیاه
از او خویشتن را نگه دار سخت
 

دم آهنج و در کینه ابر بلاست
آز آهنش ساعد، وُز آهن کلاه
که مردی دِلیرست و پیروز بخت




رستم به زال گفت که نگران او نباشد زیرا یزدان یار و همراه اوست. رستم رخش را برانگیخت و به سپاه افراسیاب حمله برد. افراسیاب وقتی در میان هامون (دشت) رستم نوجوان را دید، از نوجوانی او در شگفت شد و از نام و رسم او پرسید.

کدام است کین را ندانم به نام
نبینی که با گرز سام آمدَه‌ست
 

یکی گفت کین پور دستان سام
جوان است و جویای نام آمدَه‌ست



افراسیاب به پیش سپاه تاخت. رستم هم که او را دید اسبش را تازاند و گرزش را بالا برد، به افراسیاب که رسید گرز خود را بر اسب افراسیاب زد، کمربند او را گرفت و او را از پشت اسب بلند کرد تا پیش کیقباد ببرد. اما نتوانست او را نگه دارد و افراسیاب از دست رستم گریخت. از آنسو

یکی مژده بردند نزدیک شاه
  که رستم بدرید قلب سپاه


سپاه ایران از این خبر  و اینکه رستم بر افراسیاب دست یافته، نیرویی تازه گرفت.

ز جای اندر آمد چو آتش قباد
برآمد خروشیدن ِ دار و کوب
 

بجنبید  لشکر  چو  دریا  ز  باد
درفشیدن خنجر و زخم چوب



در این حمله بسیاری از پهلوانان توران کشته شدند و سپاه افراسیاب صلاح را در آن دید که به آنسوی جیحون عقب‌نشینی کند. افراسیاب بعد از این شکست، پیش پدر خود، پشنگ، رفت و از او خواست که نامه‌ای به ایرانیان بنویسد و درخواست صلح کند.

در این زمینه بخوانید:
پیش سخن
سرچشمۀ داستان‌های شاهنامه
داستان پادشاهی کیومرث
کین‌خواهی هوشنگ، پسر سیامک و کشتن دیو سیاه
پادشاهی هوشنگ
پادشاهی تهمورث و هنر نوشتن
هفتصد سال پادشاهی جمشید
جمشید و بنیان گذاری نوروز
مرداسِ پاکدین، پدر ضحاک
مغز ایرانیان، خوراک مارهای ضحاک
هزار سال پادشاهی ضحاک
داستان زادن و بالیدن فریدون فرخ
داستان کاوه آهنگر
جنگ فریدون با ضحاک
جشن مهرگان، روز پیروزی بر دروغ
فریدون سه پسر داشت
پادشاهی منوچهر
سرنوشت زال و رودابه
پذیرفتن منوچهر شاه، خواهش سام را
به دنیا آمدن رستم به تندرستی 
به دنیا آمدن رستم به تندرستی  
درگذشت منوچهر و جانشینی نوذر
پادشاهی افراسیاب در ایران‌زمین
پادشاهی زَو تهماسپان
رخش
پادشاهی کیقباد


بازدید: 559

  اولین یادداشت

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات