|
طنز سال و جشن کنارهم حال دارد |
|
|
| کودک نفهم | ||||||||||||||||
| ۰۲ دي ۱۳۸۹ | ||||||||||||||||
|
امروز آقا مدیر سایت زنگ زد خونه مون و گفت کودک نفهم چرا اینقدر تنبل شدی. همیشه از دو روز قبل برام نوشته ها تو می فرستادی چند وقتی شده درست دقیقه نود و یا تو وقت اضافه و هفته پیش هم که موقع پنالتی واسه ام نوشتی. آخه این چه وضعیه. ناسلامتی امسال سال کار مضاعف و همت مضاعف می باشد بعد تو هر روز بدتر می شوی. من هم چون خیلی وجدانم نازک می باشد، زدم زیر گریه.
بعد بابایم که ریخت منو دید گفت ولش کن بابا این آقا مدیر سایت خودش بیکاره فکر میکنه همه مثل خودش هستند. بعدش واسه اینکه منو آروم کنه گفت پاشو باهم بریم سال آقا رستم طلا. من نمی دانم سال چه چیزی می باشد، ولی آقا رستم طلا رو خوب یادم هست. بابایم از دوستان قدیمی آقا رستم طلا بود. اون خیلی از اون واسه مون تعریف می کرد و می گفت با اینکه خیلی زندگی سختی داشت ولی همیشه با سیلی صورتش رو سرخ نگه می داشت. من که نفهمیدم این یعنی چی. بابایم می گفت آقا رستم طلا استقلالی بود و همش باهم سر پرسولیس و استقلال کری می خوندیم. بابایم خیلی چیزهای دیگه از آقا رستم طلا می گفت. من واسه اولین بار بود که میرفتم سال. بابایم می گوید سال یک مراسمی می باشد که در آن همه دوستان و آشنایانی که تو مراسم تولد و عروسی یک درگذشته حضور داشتند و برایش آرزوی خوشبختی کردند دوباره میان ببینند که آیا اون طرف که از دنیا رفته خوشبخت بوده یا نه؟ به بابایم می گویم: خوب مگه تو اون همه سال کنارش نبودن بعد بابا میگه نه پسرم دلت خوشه مردم فقط تو عروسی و عزا شریک زندگی هم هستند، بقیه اوقات که مهم نیست کی چطور زندگی میکنه. بعد گفتم خوب بابایی از کجا می فهمند طرفی که مرده خوشبخت بوده؟ بعد میگه خوب معلومه وقتی میری تو سال اگر بهت انواع و اقسام خورشت و اینجور چیزها دادند یعنی طرف خوشبخت بوده، ولی اگر اینطور نبود یعنی زندگی خوبی نداشته است. آقا فرشید پسر رستم طلا دم در ایستاده بود، من خیلی آقا فرشید رو دوست می دارم، همیشه یک دستی روی کله ام می کشه میگه معلومه توش خالیه. بابام میگه دستهاش عین دستگاه سونوگرافی می مونه خوب تشخیص داده تو کله ات چیه. آقا فرشید گفت که اینهمه آدمی که امروز اومدن اینجا رو تو این یکسال اصلا ندیدم خیلیها رو هم نمیدونم که کی هستند. این قسمت رو بابایم راست میگه خوب آقا فرشید وقت عروسی آقا رستم طلا که نبوده تا اینها رو ببینه و بشناسه. بعد از اینکه همه نشستند دوتا آقا موبد اومدند و چون دیر رسیده بودند اوستا رو خیلی خیلی تند تند خوندند، من به بابایم گفتم که چرا اینها اینجوری اوستا می خونند بابایم گفت: اولا به آقا موبد کاری نداشته باش، چون خدا سوسکت میکنه ما حق نداریم به اونها چیزی بگیم، بعد هم خودت که موقع مشق نوشتن چهارتا چهارتا خط جا میندازی کسی چیزی میگه، خوب اینها دوست دارند موقع خوندن چهارتا چهارتا جمله رو نخونند. بعد از نیم ساعت که آقا موبدها اوستا رو دور تند خوندند، یهو تموم مهمونها شیرجه رفتند رو شیرینی و میوه. من فکر کنم که اونها شب یلدا خونه مامان بزرگشون نرفته بودند تا یک مشته بخورند، در نتیجه بدجوری موز و خیار گاز می زدند. آخی معلوم بود چقدر دلشان واسه آقا رستم طلا تنگ شده بود. بعد از اینکه خوردند زودی پا شدند رفتند. آقا فرشید که همش دم در ایستاده بود و از مهمونها خدافزی می کرد، بعدش که سالن خالی شد دوباره تنها شد. بابایم گفت: فرشید چه جوری میری خونه بیا برسونمت آقا فرشید متشکر شد و گفت با مترو میرم بعدش تنهایی راه افتاد، رفت. من فکر کنم آقا فرشید از پی کی ترسید که زودی در رفت. وقت برگشتن دیدیم یک تعدادی از مهمونها هنوز دم در ایستادند بعد به بابایم گفتم اینها واسه چی ایستادند گفت آخه نیم ساعت دیگه شب یلدای کانون شروع میشه اینها برای جشن ایستادند. عجب مردم باحالی می داریم. هنوز از سال در نیومده میرن تو جشن. بابایم می گوید این یعنی انگیزه برای زندگی، غم رو باید انداخت دور، باید شاد بود. آخی دلم واسه آقا فرشید می سوزه. کاشکی اون هم می تونست غمهاش رو زودی فراموش کنه. الان معلوم نیست داره تو مترو به کدوم چاله زندگیش فکر می کنه. بازدید: 482
|
||||||||||||||||