• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


هر دوشنبه برگی از شاهنامه (25)
پادشاهی زَو تهماسپان
چاپ ارسال به دوست
فرزانه گشتاسب   
۲۲ آذر ۱۳۸۹
Image
نام زَو یا زاب در فروردین‌یشت اوستا، بند 131 نیز آمده است، او پسر تهماسب است. در بندهش که نوشته‌ای پهلوی است، نوذر پدر تهماسب و بنابراین زَو نوۀ نوذر است. در این کتاب آمده است که بعد از کشته شدن منوچهر، افراسیاب باران را از ایرانشهر بازداشت. تا این که زاب پسر تهماسب آمد و افراسیاب را شکست داد و باران در ایران باریدن گرفت.
در بخش پیشین از داستان‌های شاهنامه خواندیم که افراسیاب، نوذر و بسیاری از پهلوانان ایرانی و حتی برادر خود اغریرث را، که به ایرانیان کمک کرد تا بگریزند، کشت و خود بر ایران پادشاه شد. زال و دیگر پهلوانان فرزندان نوذر (طوس و گستهم) را برای شاهی مناسب و برازنده نیافتند بنابراین در پی شخص دیگری برآمدند تا این شایستگی را داشته باشد.
همی گفت: هرچند کز پهلوان
بیاید یکی شاه خسرو نژاد
به کردار کَشتی است کار سپاه
اگر داردی طوس و گستهم فر
نزیبد بر ایشان همی تاج و تخت
که  باشد  برو  فـرّۀ  ایزدی
  بود بخت بیدار و روشن روان
که دارد گذشته سخن‌ها به یاد
همش باد و هم بادبان تخت شاه
سپاهست  و  گردان  بسیار مر‌[1]
بیاید یکی شاه بیدار بخت
بتابد ز دیهیم[2]  او  بخردی‌[3]








پهلوانان در میان خاندان نوذر، تنها زَو پسر تهماسب را شایسته پادشاهی دیدند که مردی سالخورده بود و آن زمان هشتاد سال داشت. زو پنج سال پادشاه بود و در سن پنجاه و شش سالگی درگذشت.
به روز همایون زو نیک‌بخت
به شاهی بر او آفرین خواند زال
کهن بود بر سالِ هشتاد ، مرد
  بیامد  برآمد  بر  افراز تخت
نشست از  بر تخت   پنج  سال
به داد و به خوبی جهان تازه کرد





زو جنگ با افراسیاب و دشمنان ایران را ادامه داد، ولی چون مردی دانا بود و از کشتن مردم و خونریزی دوری می‌کرد، از آن پس تعداد کمی از دو طرف کشته شدند.
تا این که در ایران و توران خشکسالی آمد و باد و باران از آسمان بازایستاد.
سخن رفتشان یک به یک هم‌زبان

 

که از ماست بر ما بد آسمان




در این شرایط بود که دو سپاه هشت ماه جنگی نکردند و به ناچار به صلح تن دادند و مرزی را بین ایران و توران تعیین کردند. جنگ که تمام شد دوباره باران از آسمان باریدن گرفت و ایران‌زمین سبز و شاد شد. تا این که زو نیز درگذشت و بار دیگر تخت شاهی ایران بی‌شاه ماند.
چو سال اندر آمد به هشتاد و شش
بـبُـد  بخت  ایرانیان  کُندرو
  بپژمرد سالار خورشیدفش
شد[4] آن دادگستر بی‌آزار زَو



زمانی که خبر درگذشت زو به توران رسید، بار دیگر افراسیاب لشگری گران گرد آورد و به سوی ایران آمد. پهلوانان و مردم ایران‌زمین زال را سرزنش کردند که در کار دفاع از ایران و برقراری آرامش پیروز نبوده است.
بگفتند با زال چندی درشت
پس از سام تا تو شدی پهلوان
سپاهی ز جیحون بدین سو کشید
  که گیتی بس آسان گرفتی به مشت
نبودیم یک روز روشن روان
که شد آفتاب از جهان ناپدید




زال از خویش دفاع کرد و دلاوری‌هایش را در جنگ‌ها به پهلوانان یادآوری کرد، و گفت «اکنون که پیر و سالخورده شدم و پشت خمیده‌ام دیگر تاب تحمل خنجر کابلی را ندارد، بهتر است که پهلوان دیگری را به جای من بگذارید».
کنون گشت رستم چو سرو سهی
  بروبر   برازَد[5] کلاه  مِهی
 

 


[1]. «شمار، شماره، عدد»، بسیار مر یعنی «به تعداد زیاد».
[2]. «تاج پادشاهی، افسر»
[3]. «دانایی، خردمندی»، در زبان پهلوی: pad  xrad.
[4] . «رفت» یعنی «درگذشت».
[5] . «برازنده است، شایسته است».


در این زمینه بخوانید:
پیش سخن
سرچشمۀ داستان‌های شاهنامه
داستان پادشاهی کیومرث
کین‌خواهی هوشنگ، پسر سیامک و کشتن دیو سیاه
پادشاهی هوشنگ
پادشاهی تهمورث و هنر نوشتن
هفتصد سال پادشاهی جمشید
جمشید و بنیان گذاری نوروز
مرداسِ پاکدین، پدر ضحاک
مغز ایرانیان، خوراک مارهای ضحاک
هزار سال پادشاهی ضحاک
داستان زادن و بالیدن فریدون فرخ
داستان کاوه آهنگر
جنگ فریدون با ضحاک
جشن مهرگان، روز پیروزی بر دروغ
فریدون سه پسر داشت
پادشاهی منوچهر
سرنوشت زال و رودابه
پذیرفتن منوچهر شاه، خواهش سام را
به دنیا آمدن رستم به تندرستی 
به دنیا آمدن رستم به تندرستی  
درگذشت منوچهر و جانشینی نوذر
پادشاهی افراسیاب در ایران‌زمین

بازدید: 455

  اولین یادداشت

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات