• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


نامور نامه (2)
آشنایی با سیامک و آزرمی دخت
چاپ ارسال به دوست
فروغ شمسیان   
۱۸ آذر ۱۳۸۹
Image
سیامک

سیامک siyāmak  که در اوستا syāmaka آمده است به معنی سیاه موی مند، دارای موی سیاه است. جزء اول آن syāva  (سیاه) است و در اوستا، هم نام پسر کیومرث و هم نام کوهی است.

در بندهشن سیامک فرزندزاده ی کیومرث است، زیرا از کیومرث مشی و مشیانه و از این دو سیامک زاده می شود. طبری نیز همین را گوید. اما بلعمی با تغییر نام مشی و مشیانه به ماری و ماریه می نویسد: "چون پسر و دختر کیومرث ماری و ماریه با هم ازدواج کردند ... ماریه از ماری پسری بزاد نیکو روی و او را سیامک نام کردند و این سیامک پدر ملوک بوده است."

همچنین در بندهشن آمده است که فرواگ و فرواگین فرزندان سیامک اند که از ایشان پانزده جفت زاده می شوند ... .

در کتاب هفتم دینکرت که موسوم به زرتشت نامه است، در دیباچه ی آن از پادشاهان پیشدادی و کیانی سخن رفته؛ به ترتیب از کیومرث نخستین بشر و مشی و مشیانه و از سیامک و هوشنگ و.... یاد شده و از کارهای نیک هر یک شرح مختصری آمده است.

در جایی از شاهنامه آمده است؛ پسر کیومرث هنرمندی دلاور بود و اهریمن و فرزندش بر وی و پدرش رشک بردند و سپاه آراستند تا آن دو را نابود سازند. سیامک سپاه ساخت و تن خود را در چرم پلنگ پوشانید و با خزروان (پور اهریمن) درآویخت و به دست خزروان کشته شد. مردم به همراه کیومرث سالی بر مرگ سیامک سوگوار بودند و هوشنگ پسر سیامک به کین خواهی پدر برخاست.

اسدی در ذکر سفرهای گرشاسب از جزیره ی قالون می گوید که ستودان (استخوان دان) سیامک آنجا بوده است:

چنین گفت کاین حصن جایی نکوست                           ستودان فرخ سیامک در اوست
چنین گفت کاین تخت و ایوان و ساز                           بدان کز سیامک بمانده ست باز
همین بزمگاه دلارای اوست                                     در این نغز تابوت هم جای اوست

و بر لوحه ای که گرشاسب در آن دژ یافت نوشته بود:

سیامک منم شاه والاگوهر                                 که فرخ کیومرث بودم پدر
به فرمان من بود روی زمین                            دد و مرغ و دیو و پری و آدمی
به اندر جهان سال عمرم هزار                         دو صد بروی افزون کم از سی و چهار
                                                                            (گرشاسب نامه ،ص 80)

در جای دیگری در بندهشن ،سیامکَ syāmaka و وفرَیه vafraya هر دو در فصل 12  فقره ی 2 آمده است. اولی سیاه موی مند و دومی ورف مند(برف مند) نامیده شده است. احتمال دارد این کوه مطابق باشد با سیاه کوه و سفید کوه که از طرف مشرق هرات به هری رود امتداد دارد.

آزرم دخت

شکل درست این نام "آزرمی دخت" است. جزء اول در اوستا a - zarēma می باشد که خود مرکب از a  علامت نفی و zarēma هم ریشه ی zauruna و zairina که هر دو صفت و به معنی پیر و شکسته است. در پهلوی نیز zarmān به معنی پیری آمده که در فرهنگ های پارسی هم به معنی پیر و فرتوت یاد شده است. نام و لقب پدر رستم "زال" و "زر" هر دو از یک ریشه و به یک معنی یعنی"فرتوت" است. پس آزرمَ یعنی پیر و ناشدنی و فرسوده گشتنی و آزرمی دخت به معنای "دختر همیشه جوان". در فرهنگ معین آمده است: "آزرمی دخت در سال 630 میلادی در تیسفون تاج شاهی بر سر نهاد...".

حکیم توس می گوید:
یکی دخت دیگر بُد "آزرم" نام                               ز تاج بزرگان رسیده به کام

آزرم دخت، دختر خسروپرویز بود که پس از مرگ خواهرش پوران دخت، به پادشاهی ایران رسید و پس از آن که چهار ماه با داد و نیکویی فرمانروایی کرد، در آغاز پنجمین ماه شهریاری درگذشت و ایرانیان "فرخ زاد" را از جهرم فراخواندند و به جای او بر تخت پادشاهی نشاندند.

بلعمی می نویسد: "آزرمی دخت کسی را وزیر نکرد و بسیار نیکو روی بود و فرخ هرمزد سپهبد خراسان و پدر رستم به او کس فرستاد وی را خواستگاری کرد ... آزرمی دخت او را فراخواند و با او پنهانی قرار دیدار نهاد. ولی از نگهبانان خواست که چون اندر آید او را بکشند و چنین کردند و سر او را برگرفتند. رستم پسر او سر بر داشت و با آزرمی دخت جنگ کرد و او را بگرفت و با وی قهر کرد و از وی مراد خویش بستد. بعد از آن هر دو چشمش کور کرد و بعد از آن او را بکشت..."

ثعالبی نکته ای بیشتر می گوید که اگر عمر آزرمی دخت وفا می کرد ملکه ای به تمام معنی کلمه می شد ولی موقعی او به سلطنت رسید که از طلوع دولت اسلام اقبال مملکت ایران رو به افول بود. همچنین گفته های دیگری از اخبار الطول، مجمل التواریخ، تاریخ طبرستان، مروج الذهب و فارسنامه نیز هست که همه نشان از پادشاهی کوتاه مدت این بزرگ بانوی ایرانی دارد.

همین طور کریستن سن می گوید: "چگونگی مرگ آزرمی دخت معلوم نیست و پس از او دو تن سلطنت کرده اند. هرمزد پنجم و خسرو چهارم که جز نامی از آن ها معروف نیست و در نهایت فرخ زاد که از اعقاب خسروپرویز بود بر پایتخت ایران تیسفون دست یافت " .

یاری نامه ها
·         پورداود، ابراهيم (1377 )يشت ها،دو جلد،اساطير،تهران.
·         رستگار فسايي،منصور(1388).فرهنگ نام هاي شاهنامه،پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي،تهران.
·         معين،محمد(1377).فرهنگ معين،اميرکبير،تهران.
·         فرنبغ دادگی(1378).بندهشن،گزارنده:مهرداد بهار،توس،تهران.

در این زمینه بخوانید:
نامورنامه

بازدید: 740

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده m, در ۱۳۸۹/۰۹/۱۸ - ۱۵:۴۴:۴۴
merci az shoma , lezat bordam..montazre baghiye matalebetoon hastam..
2. نویسنده خسرو, در ۱۳۸۹/۰۹/۲۰ - ۰۷:۲۷:۵۲
سپاسگزارم منتظرادامه مطلب هستیم
3. نویسنده اميد, در ۱۳۸۹/۰۹/۲۲ - ۰۸:۱۲:۱۱
از زحمات شما برا شناسوندن سابقه و تمدن ايران متشكرم و آرزوي موفقيت روز افزون دارم براتون...

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات