• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


گفتگو با مهین بانو نورافروز، نویسنده زرتشتی
چاپ ارسال به دوست
پریسا باستانی   
۱۸ آذر ۱۳۸۹
مهین-بانو-نورافروز
چاپ کتاب کاریکلماتور و آن روی سکه ضرب المثلها از مهین بانو نورافروز نویسنده کتاب لنگه کفش بهانه ای شد که به گفتگو با این بانوی زرتشتی نویسنده بنشینیم، گفتگویی که روز ورهرام ایزد در باغ وقفی شیراز و در کنار آدریان این شهر انجام شد:

کمی از خودتان برایمان بگویید؟
مهین بانو نورافروز متولد کرمان در سال 1319 و الان درست 70 سال دارم. تحصیلات ابتدایی را تا دیپلم در کرمان گذراندم و بعد از آن لیسانس پرستاری  را در تهران به پایان رساندم. در همان جا با افلاطون نمیرانیان ازدواج کردم و حاصل این ازدواج 4 دختر است که هر 4 نفرشان تحصیلات عالی را گذرانده اند. بنا به مقتضای کار همسرم به نقطه نقطه ایران سفر کرده ایم و سرانجام در پایان انقلاب در شیراز سکونت یافتیم.

در مورد سختی کارتون بگید؟ خودتون حرفه تون رو دوست دارید؟
حرفه ام رو خیلی خیلی دوست دارم. ناگفته نمونه من از یک خانواده سطح پایین رفتم مدرسه. وقتی رفتم مدرسه شبانه روزی "اون موقع می گفتن بورسیه" و بچه ها از غذا ایراد می گرفتند من با خود می گفتم چرا اینا ایراد می گیرند، مگه تو خونه طلا می خورند. اینا رو می گم تا به جوانها بگید ما با اون شرایط درس خوندیم.
تقریباً دو هفته ی پیش رفتم بانک که دفترچه حساب باز کنم وقتی تحصیلات و سنم رو دید برگشت گفت خانم شما همسن مادر من هستید چطور اون 6 ابتدایی هم نداره ولی شما لیسانس هستید واقعا تحصیلاتتون لیسانسه؟ گفتم خب بله می خواهید مدرکم رو بیارم؟ خندید و گفت نه ممنون؛ بعدش براش کتابم رو بردم امروز که شوهرم رفته بود بانک می گفت تو با همه آشنایی. گفتم من که چیز دیگه ای ندارم ولی دوست دارم قشرهای مختلف به دستشون برسه نه فقط یک قشر خاص. 

علت اینکه به نویسندگی روی آوردید چه بود؟
من اغلب چیزهایی می نوشتم اما از وقتی دخترم کتایون وارد رشته ی زبان و ادبیات فارسی شد، دائماً به من می گفت اینها را جمع آوری کنم. سرانجام وقتی دکتر کتایون مزداپور که اولین و اصلی ترین مشوق من در این راه بودند از من خواستند تا یکی از داستانهایم را برایشان بفرستم، یکی از داستان های دوران کودکی را برایشان فرستادم و ایشان در کتاب پیر مغان به چاپ رساندند و این قوت قلبی شد برای من تا از آن پس بیشتر بنویسم. وقتی هم که به شیراز آمدیم و به علت مریضی استعفا دادم، بیشتر در خانه بودم در همین دوران خدا دختری دیگر به من داد و ما در شیراز ماندگار شدیم در این دوران دو سالی هم به یزد سفر کردیم ولی چندان باب میلم نبود و دوباره به شیراز برگشتیم. بنابرانی اوقات فراغت بیشتری داشتم که به نوشتن اختصاص دادم.

چه کتابهایی تا به امروز از شما چاپ شده؟
دو کتاب از من چاپ شده؛ یکی با نام "لنگه کفش" که خاطرات دوران کودکیم است و دیگری کتاب جدیدم که "کاریکلماتور و آن روی سکه ضرب المثل ها" است. در ابتدا مطالبی را برای روزنامه عصر مردم می فرستادم، برای آقایی به نام امین فقیری که در قسمت ادب و هنر فعالیت داشتند و مشوق من بودند و من را تشویق به نوشتن می کردند برای اینکه نصف صفحه بانو را در اختیار من  بگذارند؛ بعد از چاپ کتاب لنگه کفش مدتی بین همکاریم با این روزنامه وقفه افتاد ولی مجدداً از طرف روزنامه با من تماس گرفتند، آقای امین فقیری می گفتند که نمی خواهم جز آنهایی باشی که یک کتابی هستند و ادامه بده. من هم دوباره شروع به نوشتن کردم. همیشه به بچه هایم هم گفتم تنها چیزی که می توانم برایشان ارث بگذارم همین خاطرات و کتابهایم است امیدوارم آنها هم قبول داشته باشند.

بریم سراغ کتاب جدیدتون، چه طور این جملات کاریکلماتور به ذهنتون می رسید؟
همه همین سوال را از من می پرسند. من همین الان هم درحال جمع کردن ضرب المثلها هستم و الان حدود 70-60 تا جمع آوری کردم. می دونید که آدم سنش که بالاتر می ره، بر خلاف جوانها خوابش کمتر می شه و معمولاً شبها که خوابم نمی بره همیشه یه قلم و کاغذ برمی دارم و همون موقع چیزهایی رو که به ذهنم می رسه یادداشت می کنم.  حالا این ذاتییه یا ارث مادرم که همیشه مشوق ما بود و همیشه ضرب المثل های فارسی رو برای ما می گفت، عصرها می نشستند در خونه و بچه های محل رو جمع می کردند دور خودشون و می گفتند تو راجع به نور ضرب المثل بگو یا تو راجع به چشم ضرب المثل بگو و ...  و اینکه خود به خود من تو این زمینه بیشتر آگاهی دارم به خاطر اون دوران و مادر خدا بیامرز م هست.

تحصیلات مادرتون چی بوده؟
اون موقع که تحصیلات خیلی پایین بود ولی می تونم بگم ایشون اطلاعاتشون از دیپلم بالاتر بود. زبان انگلیسی، ریاضیات و ادبیات ما رو تقریباً ایشون تدریس می کردند و همیشه کمکمون می کرد. هرچی که داریم، هر کدوممون که داریم، حتی زمینه ای که کتایون داره، در حقیقت ارث مادرمه.

بزرگترین مشوق، مادرتون بودند؟
بله یعنی ژنش رو به ما داد. خب اون موقع قرار بود که من مدرسه نروم ولی ایشون گفتند همتون رو می فرستم مدرسه، ولی پشتکار خودتون و کمی هم شانس توش سهیمه، تا شما اون چیزی بشید که می خواهید.

چیزی هست که در مورد کتابتون دوست داشته باشید بگید؟
دوتا چیز برام تو این کتاب خیلی جالب بود؛ یکی اینکه وقتی نهمین نمایشگاه کتاب فارس برگزار شد. روزهای آخر که با کتایون هماهنگ کردیم و رفتیم، اون موقع هنوز قرار نبود کتاب من چاپ بشه یعنی قرار بود کتاب در نیمه دوم آذرماه بهم تحویل داده بشه و من اصلاً انتظار نداشتم که وقتی می رم غرفه نشر نوید کتابم رو ببینم. و برام جالب بود که آقای نوید خودشون اومدن و کتاب خودم رو به من هدیه کردند، من خنده ام گرفته بود که کتاب خودم رو به خودم هدیه کردند و این بهترین و زیباترین هدیه ای بود که من گرفتم.
و دیگه اینکه دیروز نماینده گرامی آقای دکتر اسفندیار اختیاری در جواب کتابی که من براشون فرستاده بودم یک نامه ی خیلی زیبا فرستادن که در قسمت پیوست که معمولاً در نامه های اداری نوشته می شه دارد یا ندارد ایشون نوشته بودند شادزیوری و این برای من خیلی لذت بخش بود.

بازهم کتاب می نویسید؟
قرار هست خاطرات دوران پرستاریم رو بنویسم یعنی قبل از این قصد داشتم ولی آقای نوید گفتند که خاطرات کودکی و خاطرات دوران جنگ و ... هست ولی این یه کار تازه است این رو ادامه بده و مشوق من در این زمینه ایشون بودند.

 انتظارتون از برخورد جامعه و دوستان چیه؟
در کتاب قبلی مخصوصاً در کرمان که هنوز هستند کسانی که مادرم رو می شناسند  تک تک زنگ زدند و تشکر کردند و حتی از خارج هم تماس گرفتند و تشکر کردند. همکیشان و همشهریان همه تماس گرفتند که واقعا از همشون سپاسگزارم. روی هم رفته من اصلاً فکر نمی کردم به این عنوان با من مصاحبه بشه و واقعاً ازتون ممنونم.

و حرف آخر:
دوست دارم تشکرم رو برای همه ی همکیشان بفرستید و از اینکه تو این روز خوب (ورهرام روز) مصاحبه کردید ممنونم.
کاریکلماتور و آن روی سکه ضرب المثلها
خانم مهین بانو نورافروز، ما هم از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، ممنونیم.


بازدید: 723

  یادداشت ها (2)
1. نویسنده خوشه, در ۱۳۸۹/۰۹/۲۱ - ۱۹:۵۹:۱۴
همیشه باعث افتخار ما بودی، هستی و خواهی بود.
2. نویسنده نوید رشیدی, در ۱۳۸۹/۰۹/۲۱ - ۲۰:۰۱:۴۳
همیشه دوستت داریم

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات