|
طنز خداجون برای ما هم موزه بخر |
|
|
| کودک نفهم | |||||||||||||
| ۰۳ آذر ۱۳۸۹ | |||||||||||||
|
چهارشنبه شب بابایم یهویی گفت بچه ها فردا صبح بریم اصفهون. من نمیدونستم اصفهون کجا می باشد، مامانم کلی به مغزش فشار اورد و گفت که اصفهون نصف جهون می باشد. من خیلی خوشحال می باشم که می خواهیم بریم اصفهون چون بابایم تا بحال ما رو از این تهرون بیرون نبرده، یکبار هم که رفتیم شمال دیدم عین خونمون می باشد و دریا هم تازه ندارد. صبح اول وقت پا شدیم سوار بر پی کی رو به سمت اصفهون راه افتادیم. آخیش یادش بخیر چقدر پی کی وقتی جوون بود خوب راه می رفت حالا که کمی سنش زیاد شده انگار خر سوار شده ایم . مامانم می گوید مرد حسابی لااقل برو یک دونه از این ماشین برقیهای پارک ارم رو بخر تندتر از این میره پول برقش رو من میدم خسیس. من از بابایم پرسیدم که تا اصفهون چقدر راه می باشد بابایم گفت نزدیک به 400 کیلومتر که حدود 4 ساعت زمان می برد. مامانم می گوید چرا سر بچه گول میمالی نه پسرم اینجوری که پی کی حرکت می کند فردا صبح می رسیم. من نمی دانم چرا مامانم با پی کی بد می باشد. من خیلی پی کی دوست می دارم هر وقت از توی ماشین خسته می شوم بابایم میگه برو تو بالکن بعد من میرم بیرون از پی کی و دنبالش میدوم اینقدر یواش می رود که من حتی بعضی وقتها یهویی ازش جلو هم می زنم. وسط راه که چه عرض کنم نرسیده به سر کوچه مون، مامان زنگ میزند دایی کامی که بیاید باهم برویم اصفهون اونهم که به قول بابایم با چمدون بسته و لباس پوشیده شبها می خوابد تا خدای نکرده یکوقت از چتر بازی عقب نیافتد. دایی کامی با ماشین گنده اش به ما می رسد و بابا پی کی را به درخت قفل می کند وهمگی با دایی کامی و سوسن جون میریم اصفهون. نزدیک ظهر نشده می رسیم اونجا. دایی کامی می گوید اصفهون خیلی جاهای خوشگلی می دارد. یکی میدون نقش جهان می باشد که پر از مغازه می باشد که نباید به آنجا برویم چون جیبهایمون خالی می شود. یکی منار جنبون می باشد که بازهم نباید بریم اونجا چون هی جم می خورد و ممکن است خراب بشود. یکی دیگر سی وسه پل می باشد که دروغکی می باشد چون دوتا پل هم نیست فقط کلی سوراخ می دارد. من نمیدانم پس این دایی برای چه می گوید اصفهون خوشگل می باشد . سوسن جون هم می گوید خوب بریم توی هتل بخوابیم دایی کامی هم می گوید بریم و ما را می برند هتل. آخ جون من تابحال هتل نرفته می باشم. صبح که از خواب پا می شویم بابایم می گوید بهتر است اول برویم یک سری به کلیسای وانک بزنیم. من نمی دانم کلیسا کجا می باشد. دایی کامی می گوید کلیسا جایی می باشد که مسیحی ها برای حرف زدن با خدایشان به آنجا می روند ولی کلیسای وانک یک موزه می باشد. از بابایم می پرسم که موزه چه چیزی می باشد و او می گوید موزه جایی می باشد که در آنجا تعدادی آثار تاریخی را نگه می دارند تا مردم بروند آنها را ببینند تا با تاریخ و آثار یک کشور یا دین آشنا بشوند. کلیسای وانک هم یک موزه برای آثار تاریخی ارامنه می باشد. من خیلی خوشحال می باشم که می خواهیم به موزه برویم اول می رویم خود کلیسا را می بینیم که در انجا بر تمام در و دیوارها نقاشیهای خوشگل کشیده شده می باشد. اینقدر از دست مامان عصبانی می شوم اون وقتی نقاشیهای کلیسا را می بیند کلی آفرین و تعریف می کند ولی وقتی من توی خونه روی دیوار نقاشی می کشم با دمپایی من را کتک می زند. همش استعداد من را کور می کند، خوش بحال این آقای صاحب کلیسا که مامانش اون رو دعوا نکرده است. روی دیوارها کلی عکس یک آقایی می باشد که به یک تخته او را بسته اند بابایم می گوید این آقا حضرت عیسی پیامبر مسیحیها می باشد. آخیش چقدر آقا عیسی دوست داشتنی می باشد. بعد از کلیسا به موزه می رویم و درآنجا کلی تابلوی نقاشی و لباس و کتاب و چیزهای قدیمی دیگر مربوط به ارامنه می بینیم. چند تا آقای مهربون هم برای همه توضیح می دهند که اون همه چیز اونجا چیست وچند سالشون می باشد. من خیلی خوشحال می باشم که به موزه رفته می باشم کلی چیز یاد گرفته ام که اگر برای شما بنویسم اونوقت شما دیگر به من نفهم نمی گوئید ولی بابایم می گوید نه پسرم ننویس بزار مردم خودشان بروند آنجا را ببینند و لذت ببرند و چیز یاد بگیرند. دایی کامی می گوید معلوم نیست چرا ما ازاینها یاد نمی گیریم . ایران سرزمین زرتشتیها می باشد کلی هم آثار تاریخی می داریم فقط باید همت کرد و با کمی سرمایه آنها را جمع آوری کرد. ولی ما هیچ تلاشی برای اینکه یک موزه خوب داشته باشیم تا بتونیم نشون بدیم که دین ما چه قدمتی دارد و هم اینکه از محل اون پولی برای توسعه بیشتر در بیاوریم نمی کنیم. من نمی دانم توسعه چه چیزی می باشد ولی معلوم است که دایی ام یک حرف درست و حسابی زده، چون بابایم بهش گفت آفرین کامی این شد حرف حساب. بعد از اینهمه سال ما فقط یک موزه توی کرمان داریم که اونهم تازگی ها باز شده و دیگر هیچی برای نشان دادن به مردم نداریم. همین موزه در یک جایی مثل اصفهان هر روز سال بازدید کننده می دارد و می توان با در آمد آن باز هم موزه ساخت ولی معلوم نیست چرا اینکار رو نمی کنیم. بعد از کلیسای وانک سری به آدریان که نزدیکی همانجا هست می زنیم. بابایم می گوید در آدریان هم می شود با خدا حرف زد. دیوارهای آدریان هیچ نقاشی خوشگل نمی دارد تازه شم بعضی جاها رنگ سفید آنجا کثیف می باشد. من می روم پیش خدا و به او میگم: خداجون میشه برای ما هم یک موزه بخری تا من بتونم روی دیوار اون نقاشی کنم واسه اینکه مردم بیان هم آقا اشوزرتشت رو ببینند و هم بفهمند که ما کی می باشیم. بازدید: 503
|
|||||||||||||