• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


هر دوشنبه برگی از شاهنامه (22)
به دنیا آمدن رستم به تندرستی
چاپ ارسال به دوست
فرزانه گشتاسب   
۰۱ آذر ۱۳۸۹
Image
داستان زادن رستم، از داستان‌های شگفت شاهنامه است؛ نه به این دلیل که رستم پهلوانی یگانه بود و باید داستان به دنیا آمدن او نیز یگانه باشد، بلکه به این دلیل که برای به دنیا آمدن رستم مجبور می‌شوند پهلوی مادر را بشکافند، عملی که اکنون به نام «سزارین» در جهان شهرت دارد.
بر اساس شاهنامه، این عمل پیش از به دنیا آمدن رستم سابقه‌ای در جهان نداشته است.
به زال آنگهی گفت تا صد نژاد
که کودک ز پهلو برون آورند
  بپرسی ندارد کسی این به یاد
بدین منکری چاره چون آورند
 


رستم بزرگ‌ترین و نام‌آورترین پهلوان خطۀ سیستان است که براساس نوشته‌های تاریخی نسب او به سام پسر نریمان پسر گرشاسب پسر اثرط پسر شم پسر طورگ پسر شیدسب پسر تور پسر جمشید می‌رسد. واژۀ «رستم» در نوشته‌های پهلوی به صورت rōdstaxma آمده است و به معنی «دارندۀ قامت و تن نیرومند» است؛ «تهمتن» که در شاهنامه یکی از صفات رستم است در واقع ترجمۀ همین  واژه است.

نام رستم در اوستا نیامده است و تنها چندجا در نوشته‌های پهلوی دیده می‌شود. داستان رستم را برخی داستانی سکایی و برخی دیگر داستانی متعلق به اقوام ساکن در سیستان پیش از مهاجرت آریاییان دانسته‌اند.

و اما داستان زاده شدن رستم در شاهنامه:

گرانی و سنگینی رستم، رودابه را بیمار و زردفام ساخته بود.
شکم کرد فربی و تن شد گران
  شد آن ارغوانی رُخش زعفران


هنگامی که زمان زادن رستم فراز آمد، حال مادر چنان بد شد که از هوش رفت. در ایوان دستان خروشی برپا شد و زال سراسیمه خود را به بالین رودابه رسانید که زرد و پژمرده خوابیده بود. زال ناگهان به یاد پر سیمرغ افتاد، مجمری از آتش آوردند و زال پر سیمرغ را آتش زد.
هم اندر زمان تیره‌گون شد هوا
چو ابری که بارانش مرجان بُود
  پدید آمد آن مرغ فرمانروا
چه مرجان که آرایش جان بُود



سیمرغ به زال گفت که این نگرانی بیهوده است، و باید شاد بود چرا که از رودابه سیمین‌بر ماه‌روی، شیری به دنیا خواهد آمد که
از آواز او اندر آید ز پای
به بالای سرو و به نیروی پیل
  دل مرد جنگی برآید ز جای
به آورد[1]، خشت افکند بر دو میل
 


سیمرغ از زال خواست تا خنجری آبگون و مردی بینادل و افسونگر را به بالین رودابه بیاورد، آنگاه رودابه را با می مست کند و از پهلوی او نوزاد را بیرون بیاورد. پس از آن پهلوی شکافتۀ مادر را بدوزد و مرهمی از گیاهی خاص همراه با شیر و مشک را بر خستگی و زخم رودابه قرار دهد و سپس
برو مال از آن پس یکی پرّ من
تو را زین سخُن شاید باید بُدن
که او دادت این خسروانی درخت
 

خجسته بود سایۀ فرّ من
به پیش جهاندار باید شدن
که هر روز نو بشکفاندت بخت




زال موبه‌مو دستورات سیمرغ را اجرا کرد،
بیامد یکی موبدی چربدست
بکافید بی‌رنج پهلوی ماه
چنان بی‌گزندش برون آورید
یکی بچه بُد چون گَوی شیرفَش‌[2]
 

مر آن ماه‌رخ را به می کرد مست
بتابید مر بچه را سر ز راه
که کس در جهان آن شگِفتی ندید
به بالا بلند و به دیدار گَش[3]
 




 پس از یک شبانروز رودابه به هوش آمد و هنگامی که کودک را نزد او بردند، او گفت «بِرَستم» یعنی «رها شدم» و از این رو آن تهمتن را «رستم» نام کردند.
برَستم بگفتا غم آمد به سر
 
نهادند رستمش نام پسر
 



[1]. «جنگ، میدان نبرد».
[2] . فَش از ادات تشبیه است و به آخر مشبه‌به می‌پیوندد؛ شیرفش یعنی «مانند شیر».
[3] . «خوب، زیبا».

در این زمینه بخوانید:
پیش سخن
سرچشمۀ داستان‌های شاهنامه
داستان پادشاهی کیومرث
کین‌خواهی هوشنگ، پسر سیامک و کشتن دیو سیاه
پادشاهی هوشنگ
پادشاهی تهمورث و هنر نوشتن

هفتصد سال پادشاهی جمشید
جمشید و بنیان گذاری نوروز

مرداسِ پاکدین، پدر ضحاک
مغز ایرانیان، خوراک مارهای ضحاک
هزار سال پادشاهی ضحاک
داستان زادن و بالیدن فریدون فرخ
داستان کاوه آهنگر
جنگ فریدون با ضحاک
جشن مهرگان، روز پیروزی بر دروغ
فریدون سه پسر داشت
پادشاهی منوچهر
سرنوشت زال و رودابه
پذیرفتن منوچهر شاه، خواهش سام را

بازدید: 657

  اولین یادداشت

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات