|
طنز بابایم قهوه تلخ می سازد |
|
|
| کودک نفهم | |||||||||||||
| ۲۸ مهر ۱۳۸۹ | |||||||||||||
|
من فکر می کنم که بابایم خیلی هنرمند می باشد. اصلا از هر انگشتش صدتا هنر می ریزه. امروز صبحی پاشده میگه من میخوام روی این آقا مهران مدیری رو کم کنم. طرف فکر میکنه خیلی کارش درسته ور می داره قهوه تلخ می سازه، هی سه تا سه تا میده مردم ببینند. فکر کرده خیلی آدم تاثیر گذاری می باشد. مردم هم ساده می باشند و هی سی دی های اونو می خرند. بذار منهم قهوه تلخ بسازم ببینه با کی طرفه.
. بابایم برای هرکدام از ما نقشی را نوشته و چون تعداد ما هنرمندان در خانواده کم می باشد برای بعضیها دوسه تا نقش نوشته است. به منهم گفته باید توی فیلمش بازی کنم. من خیلی خوشحال می باشم که بابایم همیشه روی کمک من حساب باز می کند. نقشهایی که بابا برایمان انتخاب کرده اینجوری می باشد: بابایم : جهانگیر شاه دولو- بلد الملک (رئیس نظمیه) - دایی کامی: بیخودی الملک (اداره مستعمرات همایونی) - مامانم :گنجشک خان دیلمی(تاریخ نویس) - جواد آقا اینا : اعتماد الملک دیلمی (صدراعظم) - مامان سوسن جون : بابا شاه - پدر صدراعظم - سوسن جون : نوسترآقاخان داموس الملک - کودک نفهم : مستشارالمک - آقا مدیر بابایم : برزوخان سپهسالار(اداره پیشمرگان همایونی) سکانس اول - برداشت اول : بیخودی الملک : جهانگیر شاه بزرگ گزارشی از مستعمرات همایونی را به عرض مبارکتان می رسانم: تعدادی رعایا جسارت کرده اند و اجاره بهای زمینهای قصر فیروزه را نداده اند و دارند هی امروز و فردا می کنند و تازه افرادی دیگر هم می خواهند در این زمینها اتوبان بسازند و تعدادی از روسای بلاد شرق نیز آب انبار انجا را خراب کرده اند و می خواهند همانند بلاد دیگری که گرفته اند در آنجا پارک پلیس بسازند. در ضمن سفیر روس نیز قرار است زمینهای آدریان را چمن مصنوعی کند. اعتمادالملک (اتی): شاه شاهان بزرگ بزرگان به نظر من این دو تکه زمین را بدهید بروند تا خیالمان بابت آنها راحت شود، همش دردسر دارد. هی باید برویم این اداره آن اداره. با این وزیر با اون رئیس جلسه بگذاریم. بعدش هم هیچ. سالهاست پول ما را خرده اند. جهانگیر شاه: اتی جان حرص نخور، خوب بدهید برود. شاید بعدا که سرسره در انجا ساختند، ماهم با سوگلی رفتیم آنجا یک حالی بردیم. در ضمن از این سفیر روس نیز تا می توانید استفاده کنید خیلی به کارمان می آید. مستشارالملک: چی چی رو بدهید بروند. جناب جهانگیر شاه این زمینها ثروت نیاکان ماست، حیف نیست همین طوری می دهید برود. من پیشگویی می کنم که تا سه سال آینده قرار است یکعده علیه ما قیام کنند و بگویند ایران از اول برای ما بوده است و شماها هم همگی باید بروید بلاد اتریش. جهانگیرشاه: مستشار باز روی حرفهای همایونی حرف زدی تو. بنشین اینجا و فقط فوت کن سرد بشه برزوخان: الاحضرتا این مستشار فقط دارد به شما توهین می کند و ما را به جان هم می اندازد. اجازه بدهید بدهم پدرش را در بیاورند. بلدالملک: پدر سوخته. رو حرف الاحضرت حرف می زنی پدر سوخته. بدهم از زبان آویزانت کنند پدر سوخته. چی ادای من رو در می اوری پدر سوخته. جشن مهرگان ما رو مسخره می کنی پدرسوخته. چی کلاه یکبار مصرف بدرد نمی خورد پدرسوخته. بیاین این پدر سوخته را ببرید در طویله همایونی و آویزانش کنید. مستشار: ای بابا شماها چرا خود درگیری دارین. اصلا به من چه هرکاری می خواهید بکنید. اعتماد الملک: الاحضرتا جدیدا تعدادی از همسران تجار و بازرگانان و دکترهای دانشگاه می خواهند طلاق بگیرند. شما چه دستوری می دهید. بنظر این اتی خدمت گذار بهتر است تا طلاق زیاد نشده بگوئیم نظمیه برود آنها را سرجایشان بنشاند. داموس الملک: من در کواکب و ستاره ها دیده ام که این زنان در آینده قرار است روبروی مردهای ما بایستند و بگویند برو بینیم بابا. بهتر است هرچه سریعتر کارت سوختشان را باطل کنیم تا دیگر فکر طلاق به سرشان نزند. بابا شاه: من خودم نماینده مجلس ئیم. چرا باید گنجشک خان بیائید نقاشی من را بکشید و پشت سر من بنویسیئد که من خرج جشن مهرگان درموزه ملی را با حقوق دانشگاهیم داده ئیم . شما چرا باید جناح سازی بکنئید. خجالت هم خوب چیزی می باشئید پدر صدر اعظم : تا وقتی که تو زنده هستی همین آش و همین کاسه است. کیــــــه کیــــــــه کیـــــــه جهانگیر شاه : شما آمده اید بنده را سیبل خودتان کرده اید من دیگر خسته شده ام. مستشار برو رختخواب همایونی را گرم کن تا بگیرم بخوابم. بیخودی الملک: شاه شاهان شما خودتان خلاف روال عمل می کنید و نامه های همایونی را قبل از اینکه ثبت شود می خوانید. شما در سکانس قبلی عده ای خاص را مورد هدف قرار دادید. جهانگیر شاه : مستشار این بیخودی با این همایونی بود؟ صدراعظم : قربان این بیخودی، بیخودی حرف می زند شما خاطرتان را مکدر نکنید. من خودم درستش می کنم مستشار: جهانگیرخان من نمی فهمم اینجا چکاره می باشم همه دارند به من کودک نفهم می گویند و توی سرم می زنند. داموس الملک: جناب مستشار شما اینهمه جیره مواجب می گیرید. شما کارت استخر می گیرید، باهاش می روید ساندویچ فلافل می خرید، بودجه انجمن خالی است ما فقط برای سه ماه حقوق داریم بعد شما بیخودی حقوق می گیرید و حاضر نیستید به وظایفتان عمل کنید جهانگیر شاه: گنجشک خان (تاریخ نویس) بیا برایمان بخوان ببینم چه چیزی نوشته ای؟ گنجشک خان: دهم مهرماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی بدستور جهانگیر شاه(فرنشین) و با باشندگی(حضور) اعتمادالملک و به شوند(سبب) درایت و آگاهی اعتمادالملک هازمان(جامعه) تهران جشن مهرگانی متفاوت را تجربه کردند و به شوند(سبب) همین درایت، ایشان در چکاد(قله) سلطنت همایونی نشستند. داموس الملک نیز توانستند با بررسی کواکب و ستاره ها با کمینه(حداقل) هزینه این جشن را که حدود پانصد سکه طلا بود برگزار کنند. جهانگیر شاه: آفرین گنجشک خوشمان آمد . صدراعظم : جهانگیر شاه بهتر است به داموس بگوئید از آن طلاهای همایونی به گنجشک بدهد تا با کمبود بودجه مواجه نشود و بتواند همیجوری برایمان تاریخ بنگارد. جهانگیرشاه : داموس بهش سکه بدهید، کی به کیه؟ با الهام از (قهوه تلخ) امیرمهدی ژوله و خشایارالوند شاید این داستان ادامه داشته باشد بازدید: 834
|
|||||||||||||