• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


به مناسبت سی امین سالگرد درگذشت جان باخته کامران گنجی
گفتگو با تابنده آذرکیوان مادر جان باخته کامران گنجی
چاپ ارسال به دوست
منوچهر باستانی   
۱۹ مهر ۱۳۸۹
به همراه تصاویر و نامه های جان باخته کامران گنجی

سی ویکم شهریور ماه امسال سی امین سال آغاز جنگ تحمیلی بود. جنگی که در گذر این زمان سی ساله برای عده زیادی فراموش شده است. روزهای سختی که با رشادت و دلیری تعداد زیادی از زنان و مردان این میهن آریایی توام بود، تا خاک این سرزمین بدست بیگانگان نیافتد. شاید برای جوانان ما آن روزها فراموش شده باشد و شاید اینهمه تکرار حماسه ها و عنوان جملات شعارگونه شهید و شهادت و جنگ و رشادت برایشان هیچ احساسی ایجاد نکند ولی مطمئنا برای کسانی که آن روزها را بخاطر دارند کاملا این کلمات متفاوت تر از برداشت جوانان است و شاید برای ما که هزینه ای بغیر از ترس و دلهره دوران موشک باران را با خود یادگار نداشته ایم مفهوم دیگری را در پی نداشته باشد. ولی برای عده ای دیگر که برای دفاع از این خاک فرزندان خود را فدا کرده اند، جنگ تحمیلی معنای دیگری دارد. آنان که در این سی سال با خاطره نبودن فرزندان عزیزشان روزگار را گذرانده اند. می توان گفت که ما نیز در حق آنان هیچ کاری نکرده ایم تا این دوری را برایشان قابل تحمل کنیم. عزیزانی که بدون هیچ درخواست و توقعی روزگار را به سختی گذرانده اند، به سراغ مادر اولین جان باخته جنگ تحمیلی رفته ایم. مادر کامران گنجی که بعد از سی سال دوری فرزندش، بیش از سه دهه است که مادر فرزندان زیادی بوده و در حق آنان مادری کرده است. درآستانه سی امین سالگرد درگذشت کامران امید داریم تا مادران فداکار این مرز و بوم همیشه در سلامت کامل باشند و ما نیز قدردان این فداکاری مادرانه آنها

تابنده آذرکیوان مادر جان باخته کامران گنجی
در ابتدا خودتان را معرفی کنید:

تابنده آذرکیوان (همسر کیخسرو گنجی) متولد 1313یعنی 76سال دارم. سه فرزند داشتم یکی کامران که شهید شد و دودختر دارم با نامهای سیما و رویا که خارج از کشور زندگی می کنند.

تنهایی این سالها برایتان سخت نبوده است؟

اتفاقا تنهایی خیلی برای من بهتر بوده است. وقتی سن بالا می رود اگر بچه ها در کنارت حضور داشته باشند، خیلی مواظب خواهند بود و نمی گذارند کار خودت را انجام دهی. ولی از وقتی که بچه ها رفتند فعالیت اجتماعی من بیشتر شده و همین باعث شده که بیشتر سرزنده باشم. برای خودم رژیم غذایی درست کردم وهر غذایی را به سادگی نمی خورم. سبک شده ام، همه کارم را خودم می کنم و با توجه به نیروی خودم فعالیت می کنم، ولی بچه ها که باشند برای اینکه بیشتر راحت باشی امکانات در اختیارم می گذارند و نمی گذارند به خودم فشار بیاورم و این برای من بد است.

دلتان برای بچه ها تنگ نمی شود؟

چرا آن اوایل که رفته بودند خیلی دلم تنگ می شد و فشارم بالا می رفت ولی دیدم با قرص و دوا خوب نمی شوم. یواش یواش شروع کردم به بیرون رفتن و در شاه ورهرام ایزد خودم را مشغول کردم تا کم کم حالم خوب شد. درحال حاضر هم اصلا احساس دل تنگی ندارم.

عکسهایی از خانواده جان باخته کامران گنجی
فعالیت اجتماعی شما از کجا شروع شد؟

از سن 35 سالگی شروع کردم. اون اوایل در سالهای قبل از انقلاب کرج امکانات نداشت. ما اومدیم انجمن کرج را در زیرزمین خانه خودمان تشکیل دادیم، کلاس دینی در دو تا از اتاقهای همان خانه تشکیل شد. خدا بیامرز بهروز خدادادی اولین معلم دینی در کرج بود، بعد تعدادی معلم از تهران آورد و یواش یواش بچه های کرجی علاقمند شدند و در کلاسها شرکت کردند. بعد معلم کم داشتیم از سازمان فروهر درخواست معلم کردیم و بهروز خدادادی زحمت رفت وآمد معلمین را با ماشین خودش می کشید تا اینکه اینجا توسعه پیدا کرد و تعداد بچه ها بیشتر شد.

همسر شما چگونه فوت شدند ؟

در روز 22بهمن در زمان انقلاب همه خیابانها بسته بود. یکروز کامران را گرفتند و به زور  بردند شهربانی و بعد با حالت بد و رنگ زرد به خانه آمد و گفت که مردم توانسته اند پلیس راه رو بگیرند. در همان روز همسر من وقتی داشت به  سرکار می رفت در میدان کرج مردم همان پلیسها را دار زده بودند، همسرم با دیدن این صحنه ها حالش بد شد و همان روز سکته کرد، فورا کامران و همسرم را به بیمارستان منتقل کردیم، کامران حالش بهتر شد ولی همسرم دوروز بعد در 24 بهمن 57فوت شد. اون روزها کامران 18 سالش بود.

جان باخته کامران گنجی در کودکی
در رابطه با درگذشت کامران توضیح می دهید ؟

بعد از انقلاب در زمانی که هنوز جنگ شروع نشده بود و با توجه به اینکه قوانین تک فرزندی و غیره هنوز درست نشده بود، کامران به خدمت سربازی فراخوانده شد. اوایل که پیگیر کارش شدیم نظام وظیفه کرج گفت که کامران معاف از خدمت است ولی وقتی به تهران رفتیم برای گرفتن کارت معافیت، گفتند که باید به سربازی برود. بعد که به خدمت رفت افتاد مشهد. شش ماه خدمت را در مشهد گذراند. بعد در سی و یکم شهریور که جنگ شروع شد و کامران از من خداحافظی کرد و رفت سرپل ذهاب و در روز بیستم مهرماه سال 59 و درست در روز تولدش  شهید شد.

چگونه از شهادت کامران باخبر شدید؟

بعد از اینکه کامران به جبهه رفت و چون اوایل جنگ بود بعلت کمبود نیرو و نامه هایی که کامران برام می فرستاد، من دلهره زیادی داشتم. من در دندانپزشکی کار می کردم. اولین شهدای جنگ که توسط روزنامه اعلام شد، 25 نفر بودند. این شهدا را تا بهشت زهرا تشییع کردند، من اسامی را در روزنامه خوانده بودم، ولی متوجه اسم کامران نشده بودم. فردای آن روز خواهر و برادرهایم به من اطلاع دادند که کامران جزء همان 25نفر بوده، بعد رفتم بهشت زهرا کامران را تحویل گرفتم. می گفتند که در سرپل ذهاب یک روز هنگام حمله یک خمپاره در نزدیکی آنها منفجر شده بود و موج خمپاره باعث شده بود تا سرکامران به دیواره کوه برخورد کند و شهید شود. وقتی او را دیدیم سر او باند پیچی بود.

جان باخته کامران گنجی
ادامه فعالیت شما چگونه ادامه پیدا کرد؟

بعد از این که همسرم را از دست دادم، کلاسهای دینی یکسالی تعطیل بود. ولی بعد دوباره شروع کردم کامران همیشه می گفت که مادر اینهمه برای دین فعال هستی آخه چرا باید بابا اینجوری شود، ولی من گفتم قسمت این بوده اگر بابا سکته می کرد و کنار دستم می ماند که بهتر نبود و بعد دوباره شروع کردم. تا کامران شهید شد بعد دخترم شکایت می کرد، ولی من معتقد بودم که این کاری بوده که پدرشان شروع کرده و بهتره برای خدابیامرزی ادامه پیدا کند و بعد از چند ماه تعطیلی دوباره آنرا راه انداختم. دوباره بچه ها زیاد شدند و معلمین آمدند. همه کاره این کلاسها از مدیر تا مستخدم خودم بودم.

تا کی درهمان خانه جلسات انجمن و کلاسها برقراربود؟

وقتی انجمن را به ثبت رساندیم و وقتی تعداد بچه ها زیاد شد، دیگر با مشکل کمبود جا مواجه شدیم. یک روز که برای کامران پرسه گرفته بودیم از موبد شهزادی و همسرش که تازه پسر آنها هم شهید شده بود، دعوت کردیم برای پرسه بیایند کرج. وقتی آنها به کرج آمدند و دیدند که شرایط کلاسها به اینصورت است که باید بچه ها بر روی موکت و زمین بنشینند به ما 2000تومان پول داد و گفت که برای کلاس و انجمن تعداد50عدد صندلی بنامگانه فرزندش داریوش خریداری کنیم. بعد با خرید این صندلیها کمی کلاسها سر و سامان پیدا کرد، تا اینکه فکر کردیم باید جای بهتری پیدا کنیم در نزدیکی خانه ما خانه ای سه طبقه متعلق به دکتر بختیاری بود که توانستیم از او اجاره کنیم و بعد دفتر انجمن و کلاسها را به آنجا منتقل کردیم.

جان باخته کامران گنجی
چه شد که انجمن کرج صاحب یک مکان ثابت شد؟

در زمانی که کامران شهید شد از طرف بنیاد شهید مبلغی را می بایست به من بدهند، ولی من دوست نداشتم تا این پول را بگیرم. پسرخاله ام که سرهنگ ارتش بود، من را وادار کرد که بروم و این پول را بگیرم. منهم با گریه وزاری 200هزارتومان پول را گرفتم. با آن پول، یک مینی بوس خریدم تا هرکس که درکرج می خواست به آرامگاه برود، بصورت رایگان از این مینی بوس استفاده کند. خودم هم در آن زمان پاکشوری می کردم. بعد از مدتی دیدم که مینی بوس دارد از بین می رود با اعضای انجمن تصمیم گرفتیم این مینی بوس را بفروشیم و برای اینکه نام کامران زنده بماند، مکانی را خریداری کنیم ولی برای خرید پول کم داشتیم، بعد به سراغ فریدون زرتشتی رفتیم و از او تقاضای کمک کردیم. که اوهم موافقت کرد و توانستیم در عظیمیه کرج هشتصد متر زمین خریداری کنیم به مبلغ 400هزار تومان که نیمی از آن همان پول بنیاد شهید بود و مابقی کمک فریدون زرتشتی. بعد از خرید زمین فریدون زرتشتی باز برای ساخت زمین کمک کردند. بالاخره با همان کمک فریدون زرتشتی و کمک دیگر خیر اندیشان 21 مهرماه 1363 کرج صاحب خانه دولت شد و توانستیم انجمن و کلاسهای دینی را به یک جای ثابت منتقل کنیم.

باشگاه کامران گنجی چگونه شکل گرفت ؟

من سالها عضو انجمن بودم و بعد یک روز به این فکر افتادم که زمینی را خریداری کنم و یک باشگاه ورزشی ثبت کنم. می خواستم با نام کامران باشد و از کمک دولتی نیز استفاده کنم اما دولت می خواست در 50 درصد باشگاه شریک باشد و به همین دلیل فقط تا مرحله ثبت باشگاه اقدام کردم. تا اینکه الان توانستیم یک زمین در هشتگرد خریداری کنیم تا بتوانیم باشگاه را در آنجا راه اندازی کنیم. ولی از آن سالها کرجی ها با نام کامران فعال هستند و در مسابقات مختلف با نام او شرکت می کنند.

جان باخته کامران گنجی
آیا کمکهای بنیاد شهید به شما ادامه داشت یا خیر ؟

در آن سالها من اصلا کمک بنیاد شهید را قبول نمی کردم، چون دوست نداشتم پولی بابت جان پسرم بگیرم، معتقد بودم که او شهید شده و حالا من بعنوان یک مادر نمی توانم پولش را بخورم. در آن زمان من خیلی سختی کشیدم تا اینکه دخترم رویا در اولین دوره دانشگاه آزاد در رشته حسابداری قبول شد. در آن زمان هر واحد دانشگاه آزاد 150 تومان بود ولی من حتی این پول را هم نداشتم بدهم. با سختی دخترم توانست درسش را بخواند و سرکار رفت تا توانست پولی برای خودش جمع کند .15روز مانده بود به نامزدی دخترم یک روز که در همان خانه قدیمی نشسته بودم دیدم کامران با یک لباس شیک سفید رنگ روبروی من ایستاده و یک کیف پر از پول دستش است و به من گفت که مادر سختی نکش این پول را بردار و برای نامزدی رویا خرج کن و بعد رفت. بعد به رویا خبر دادم که کامران را در حالت بیداری دیدم بعد رویا گفت که ببین مادر تو پول کامران را نمی گیری و داری به خودت سختی می دهی و روح او را عذاب می دهی. بعد از دو روز که از این اتفاق گذشت یک روز یک جوان که چهره ای روحانی داشت به درب منزل ما آمد و از من سوال کرد که خانم زندگی شما چگونه دارد می گذرد و بعد یک سری سوال از من کرد و من جواب دادم. بعد سوال کرد که چرا پول پسرت را نمی گیری؟ آن مرد گفت که این پول را بگیر و خیرات کن و اصرار کرد که فردا من در بنیاد شهید هستم بیا و این پول را بگیر. آن موقع ماهی 5000 تومان می دادند و منهم چندین سال بود که انرا نگرفته بودم. روز بعد رفتم بنیاد شهید از من یک شماره حساب گرفتند و گفتند که بروم بانک بعد که به بانک رفتم دیدم پول بحساب من واریز شده در واقع اون تصویر کامران جلوی من به همین جا ختم شد. از همین پول من توانستم باشگاه را راه اندازی کنم واز آن موقع لباس و وسیله برای بچه ها خریدم تا باشگاه بتواند در مسابقات شرکت کند.

خانم گنجی آیا خود شما تحصیلات دانشگاهی داشتید ؟

من تا کلاس نهم درس خواندم در بیمارستان کرمان کار می کردم و یک دکتر آلمانی مسئول ما بود. بعد از اینکه ازدواج کردم به تهران آمدیم و چون علاقه به کارم داشتم رفتم صبحها در بیمارستان شرکت نفت و بعد از ظهرها در درمانگاه یگانگی مشغول بکار شدم. بعد ازاینکه صاحب بچه ها شدیم مجبور شدم کارم را کنار بگذارم.

آگهی درگذشت جان باخته کامران گنجی
شما که خود مادر یک شهید بودید، بعد از اینکه از شهادت دیگر همکیشان مطلع می شدید چکار برای خانواده آنها می کردید؟

اگر من از خبر شهادت آنها باخبر می شدم، حتما خودم را به آرامگاه می رساندم و برای دلداری آنجا حضور داشتم. برای فرهاد خادم و بهروز باستانی و داریوش شهزادی را بخاطر دارم ولی در حال حاضر فقط با خانم خادم در ارتباط هستم.

خانم گنجی در بین این تعداد جان باخته ای که جامعه ما دارد فقط نام شما و خانم خادم که فعالیت اجتماعی دارید بر سر زبانها است چرا یاد درستی از مابقی خانواده های جان باختگان نمی کنیم ؟

بنده با شما موافق هستم من چون اینکار را دوست دارم و علاقه شدیدی به فعالیت اجتماعی دارم، در جامعه شناخته شده ام ولی ما همگی یک نوع انسان هستیم دلیل نمی شود کسی که فعالیت اجتماعی نداشته ولی فرزندش را برای همین سرزمین از دست داده از او بدرستی یادی نشود. شاید او علاقه و یا شرایط فعالیت اجتماعی نداشته بهمین خاطر باید از همه آنها یاد کرد و آنها را فراموش نکرد.

آیا یاد شهدایی که جانشان را برای این سرزمین دادند فقط باید در 5 روز مسابقات جام جان باختگان باشد؟ نظر شما بعنوان یک مادر شهید چیست؟

واقعیت این است که در همان خانه قدیمی هر سال هر مراسمی که در کرج برگزار می شد، یک عکسی از کامران در آنجا نصب می شد و بنیاد شهید در هر مراسمی یاد کامران را هم در کنار مابقی شهدا زنده می کرد. هر ساله در سال نو یک تعدادی از ساکنین کرج به منزل ما می آمدند و با دادن یک هدیه حالا از جنس خودشان یاد کامران را گرامی می داشتند. آنها خیلی لطف به من داشتند ولی من اینکار را دوست نداشتم. ولی همانطور که شما گفتید یاد شهدای ما فقط در جام جان باختگان آنهم به مدت 5 روز گرامی داشته می شود که بنظرم این درست نیست. البته ما بدنبال این موضوع نیستیم ولی اگر خود من فرزند شهیدی نداشتم باز دوست داشتم یاد بیشتری از این خانواده ها بشود آنها سختیها زیادی کشیده اند و خوب است که فرزندان ما با نام آنها بیشتر آشنا باشند.

نامه جان باخته کامران گنجی به مادرش
در حال حاضر در انجمن مشغول چه کاری هستید ؟

من چون علاقه خاصی دارم با اینکه دیگر عضو انجمن نیستم در شاه ورهرام ایزد کرج از صبح تا شب بصورت رایگان مشغول هستم تا در آنجا همه روزه باز باشد. برای کلاسهای دینی و جلسات باشگاه هم هنوز می روم و فعال هستم.

آیا از نام کامران برای اینکه بتوانید کار خاصی انجام دهید استفاده کردید ؟

نه هیچ وقت نخواستم از نام او استفاده خاصی بکنم و تا بحال همیشه خدا پشت ما بوده است.

آیا از این زندگی حال حاضر راضی هستید؟

در حال حاضر زندگی راحتی دارم، ولی من اون زندگی گذشته پر از سختی را بیشتر دوست دارم. دوست دارم جایی باشم که سختی ببینم و بتوانم کار مثبتی انجام بدهم از راحتی و تشریفات بدم می آید. دوست داشتم می توانستم با یک دست لباس به دل کوه می زدم و سختی را انجا تجربه می کردم و یا خادم یکی از زیارتگاهها می شدم ولی آن کار یک روح پاک می خواهد و شاید من صاحب آن روح نیستم که این اتفاق برایم نمی افتد، دوست دارم دستم شفا بخش دیگران باشد.

نامه جان باخته کامران گنجی به مادرش
در این سی سال بغیر آن یک موردی که توضیح دادید آیا کامران را بازهم در عالم بیداری و یا خواب دیده اید؟

زیاد بخوابم می آید. برای مراسم چهارم کامران، مردم  می خواستند اشوداد بکنند ولی من مخالف اینکار بودم و زیاد اعتقادی به آن کار نداشتم و می گفتم جوان اشوداد نمی خواهد. شب او بخوابم آمد که در یک باغ زیاد پر از گل و پرنده کامران با یک لباس پاره داشت به پرنده ها دانه می داد از او پرسیدم که چرا لباست پاره است و او گفت که تو گفتی که برای من لباس نفرستند برای همین من این لباس را پوشیده ام صبح برای مراسم چهارم پارچه خریدیم تا اوستا بخوانند و سدره دوخته شود برای دیگران.
در آن خانه قدیمی یک دانشجویی بعد از اینکه دخترانم رفتند اجاره نشین شد البته بدون اجاره و هفت سالی آنجا زندگی می کرد تا دکترای خودش را گرفت. یک روز یکی از اقوامم در کرمان فوت شده و من باید به آنجا می رفتم ولی پول برای تهیه بلیط به اندازه کافی نداشتم این مشکل را بهمین پسر جوان گفتم او گفت که بیا من بهت کمک کنم ولی من چون اعتقاد داشتم که همیشه باید دست جلوی خدا دراز کرد نه بنده خدا، برای خرید رفتم بیرون از خانه، بعد که برگشتم دیدم که حقوقم را اضافه کرده اند و مازاد آنرا در روز جمعه آورده اند دم در خانه مان. شب همان روز کامران را باز در خواب دیدم. همیشه حس می کنم که او به من کمک می کند و درکنارم هست. یکبار دیگر در آن زمان  سختی و بی پولی دخترم رویا پول می خواست تا برود خرید برای درست کردن غذا ولی من پولی نداشتم به او بدهم، همان هنگام که داشتم خانه مان را جارو می کردم فرش را که بالا زدم دیدم 500تومان پول زیر فرش افتاده است. یعنی خدا هیچ وقت نگذاشت تا من بدون پول بمانم.

از بچه های قدیمی که در کلاسهای دینی شرکت می کردند آیا این روزها کسی از شما یادی می کند؟

بله کرجیها همیشه به یاد من هستند و از بچه های آن دوران هم هستند کسانی که مرا فراموش نکرده اند یکی از آنها امید فرهنگ است ولی واقعیت این است که اگر در جامعه فعال نباشی و زیاد حضور نداشته باشی همانند مابقی افرادی که قبلا از آنها صحبت شد فراموش خواهی شد .

نامه جان باخته کامران گنجی به مادرش
شما که سختی را تجربه کرده اید برای جوانان امروز چه توصیه ای دارید؟

بنظر من بچه ها برای اینکه قدر امروز و فردایشان را بدانند باید در کنار زندگی سختی را هم تجربه کنند وقتی به آنها از همه جهت برسیم درست است که زندگی راحتی را پیش پای آنها می گذاریم ولی ارزش این زندگی راحت را بدون گذراندن سختی هرگز درک نمی کنند. باید بچه ها سختیهای زندگی را ببینند تا بتواند در هنگام خوشی قدر خود و دیگران را بدرستی درک کنند.


بازدید: 1150

  یادداشت ها (7)
1. نویسنده پرنیان, در ۱۳۸۹/۰۷/۱۹ - ۱۷:۴۰:۵۳
درود بر این بانوی فرهیخته که همیشه برای من الگو بوده .براستی که مایه افتخار وسرفرازی ما است که چنین زنانی داریم به ایشان وهمه خانواده هایی که عزیزانشان را در راه ازادی وسربلندی ایران زمین از دست داده انددرود میفرستیم وبرایشان ارزوی تندرستی وشادکامی داریم .
2. نویسنده baran, در ۱۳۸۹/۰۷/۱۹ - ۲۰:۵۶:۲۲
yadeh kamraneh aziza hamvareh gerami bad va doaieh khair ma hamisheh badragheieh madareshan bad.
3. نویسنده آنیتا, در ۱۳۸۹/۰۷/۲۰ - ۱۰:۰۵:۴۴
بهترین بهترین و صبورترین ...........
4. نویسنده مهین, در ۱۳۸۹/۰۷/۲۰ - ۲۳:۰۱:۱۲
بانو تابنده گرامی هزاران درود به شما وراهی که بر گزیده اید.... 
امیدوارم همه ما از شما نازنین مادر بردبار و فدا کار بیاموزیم.... 
و راستی را همواره برای راستی بخواهیم.... 
یاد کامران فرزند خوب میهن وفرزند خوب شما گرامی باد... 
چه نازنینی
5. نویسنده Homa and family from Vancouver, در ۱۳۸۹/۰۷/۲۳ - ۰۷:۱۳:۱۷
Ba doroudeh faravan be khanevadeh Ganji, Dolat khanom, Sima va Roya aziazm,
6. نویسنده سعيد, در ۱۳۸۹/۰۸/۱۸ - ۱۲:۲۵:۲۹
سلام مادر مهربانم 
جواني مسلمان و شيعه هستم و معتقدم كه دين حضرت زرتشت و اسلام نزديكترين اديان به يكديگرند. 
سرگذشت شما و كامران را خواندم و به شما و ايشان از صميم قلب هزاران هزار بار درود فرستادم. 
درود به روح بلند فرزندتان،فرزند ايران زمين و درود به صبر و وارستگي بلند نظري شما مادر خوبم،مادر ايران زمين. 
خوشحالم از سلامتي شما.براي شما و روح كامران عزيز از ته دل دعا ميكنم. 
ما همه خداپرستيم،ما تمامي انسانها را دوست داريم و همين كافيست. 
اميدوارم مسئولين سايت پيام مرا به شما برسانند. 
دستان پر مهرتان را از شمال ايران سرفراز مي بوسم. 
خداي زرتشت و محمد(كه درود بر آنان باد) نگهدارتان.
7. نویسنده كتايون, در ۱۳۸۹/۰۹/۲۲ - ۱۳:۲۲:۰۳
درود 
گاه احساس مي كنم زندگي بر من سخت مي شود يا مسير درست را گم مي كنم. 
از وقتي گفتگوي شما را در امرداد و برساد خوانده ام پرينت مطلب راگرفته مثل درس روزانه از بر ميكنم. 
ارزوي تندرستي برايتان دارم و از دور دستتان را مي بوسم. 
شما ان دستان شفابخش را داريد.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات