| جایگاه جامعه ما در افتخار آفرینی های هشت سال دفاع مقدس کجاست؟ |
|
|
| منوچهر باستانی | |||||||||||||
| ۱۶ مهر ۱۳۸۹ | |||||||||||||
|
شبها سرت را که بر روی بالش می گذاری به چه می اندیشی؟ بفکر فردای خود هستی یا دیروز خود را یادآوری می کنی و یا کارهای امروزت را مرور می کنی. خوشی هایت را می شماری و یا بر بدبختی خود لعنت می فرستی. خدا رو شکر می کنی ویا به زمین و زمان فحش می دهی؟ شبها سرت را که بر روی بالش می گذاری قبل از خواب آرامش داری و یا روحت همانند موجی خروشان در تب وتاب است؟ اگر شبها آرامش داری چقدر به بودن این آرامش در زندگیت می اندیشی؟ چه کسی را مسبب این آرامش می دانی خودت را و یا دیگران را؟ آیا تابحال به کسانی که آرامش این خاک را به ما داده اند اندیشیده ای؟ آیا تصور کرده ای چقدر آنها به گردن ما حق دارند؟ کسانی که دیگر نیستند ولی شبی آرام را برای ما رقم زده اند. یادت هست صای آژیر ممتدی که تحت عنوان آژیر قرمز شبها از رادیو و تلویزیون پخش می شد و ترس و وحشت را به ما هدیه می داد؟ یادت هست وقتی اعلام شد خرمشهر آزاد شد، مردم چه هیاهویی کردند و چه نقل و شیرینها که پخش شد؟ بیاد داری شبهایی که با دلهره تمام چراغها رو خاموش می کردیم و انتظار شنیدن صدا انفجار موشک هواپیماهای عراقی را می کشیدیم؟ بخاطر داری آن امتحانات ثلث دوم را که اسفندماه می دادیم و هنوز شروع نشده بود، بخاطر حمله عراق و انفجار نزدیک تالار رودکی، مدارس تعطیل شد و سال نو را در یزد و کرمان و اصفهان جشن گرفتیم؟ آیا هنوز بخاطر داری که شبها هر چقدر هم ثروت و زمین و ماشینهای آنچنانی داشتی ولی آرامش خوابی خوش را نداشتی؟ آیا اکنون به آن شبها می اندیشی و قدر امروزت را می دانی؟ سری به موزه شهدا زدم و قصدم تهیه گزارشی از آثار شهدای زرتشتی دراین موزه بود. موزه ای که نیت از برپایی آن ساختن تاریخی برای شهدای جنگ و انقلاب بوده است. شهدایی که خارج از اعتقاد و دین خود، برای خاک میهن جان خود را فدا کردند. به دیدن موزه رفتم. جایی که به شدت مرا بفکر فرو برد. موزه به دو تالار جداگانه تقسیم شده بود که یکی در همکف و یکی در طبقه دوم بود. ورودی به موزه رایگان و هیچ کسی بغیر از من برای بازدید نیامده بود. در همان شروع با دیدن لباسهای باقی مانده، کلاه های شکسته، پلاکهایی که بنام هر کدام از شهیدان بود، آخرین دست نوشته ها و وصیتهای شهدا، لباسهای مادرانی که بر اثر بمباران از دست رفته بودند، دمپایی کودکانی که ویرانی خانه هایشان جانشان را گرفته بود، کارت تحصیلی، مدال و تندیس، گلوله باقی مانده بر بدن یک شهید، لباسهای خونین و ترکش خورده، عکسهایی از لحظه شهادت. وقتی هرکدام از این آثار باقی مانده را می بینی فقط و فقط به میهن فکر می کنی. دیگر برایت تفکرات قابل قبول و یا غیرقابل قبول آنها مهم نخواهد بود، چون به راهی رفته اند که آرامش امروزی ما از آن شهادتها و ایثارهایشان نشات گرفته است. هنوز خبری از شهدای زرتشتی نیست. وای خدایا چرا در مکانی که قرار است نشان دهنده ایثار مردمان این قرن باشد، نشانی از جوانان ما نیست. به طبقه دوم می روم، شارژ دوربینم در حال تمام شدن است و من دلواپسی ام چند برابر شده است. باز هم همان حکایت طبقه پائین و من فقط به انتظار دیدن نشانی از ایثار جامعه مان. به سرعت آثار را طی می کنم تا به یک قسمتی می رسم که مختص شهدای ادیان دیگر است. عکس بهروز باستانی و داریوش شهزادی توجه ام را جلب می کند و آنطرف تر نقل قولی از فرهاد خادم وعکسی از او و در بالا یک صفحه ای که مشخص است همان صفحه اول تقویمهای قدیمی راستی است که در آن عکس کلیه جان باختگان زرتشتی چاپ شده است. همین. باورم نمی شود سهم جامعه ما از رقم زدن آرامش امروزی همین بود. پس کامران گنجی، فریدون نژادکی، رستم آذرباد، دیهیم شهریاری، جهانبخش نمیرانیان، مهرداد فرارونی، کیخسرو کیخسروی، پرویزآبادی، اسفندیار دارابیان، جمشید گشتاسبی، داریوش آبادیان و مهرداد آبادیان چرا نبودند؟ چرا فقط عکس و یکی دوتا نوشته چاپ شده. فرزندان ما و آیندگان این سرزمین در مورد جامعه ما چه خواهند گفت؟ هشت سال دفاع مقدس و همین یادگار در موزه ای که نشانه ایثار ومقاومت دراین هشت سال است. باز بفکر فرو می روم. طبیعی است دیگر. مگر خود ما در جامعه چقدر پاسدار ارزشهای این عزیزان بوده ایم. چقدر برایمان زنده نگه داشتن یاد این شهدا اهمیت داشته است. آیا تابحال بفکر همسر فریدون نژادکی بوده ایم. آیا یادی از خانواده داریوش شهزادی کرده ایم. آیا تقدیری از خانواده های جهانبخش نمیرانیان، رستم آذرباد کرده ایم. آیا سری به مادر و پدر جمشید گشتاسبی زده ایم تا حال آنها را بپرسیم. درون ذهنم پر از آیاهای بدون جواب و من در فکر اینکه چه کاری می توانم انجام دهم تا قدری از دین شهدا را ادا کرده باشم. به خانه رسیدم بدون هیچ مکثی گوشی تلفن را برداشتم و شماره منزل خانم گنجی را که تنها آشنای خانواده شهدا برای من بود گرفتم تا بپرسم برای سی امین سال کامران گنجی کاری از دست من بر می آید یا خیر؟ تنها چیزی که بفکرم رسید همین بود کمک به مادری که در این سی سال برای خیلیها مادری کرد و اکنون در آستانه سی امین سال فرزندش است. منتظر شنیدن صدایش بودم که ممتد شدن بوق تلفن نشان از منزل نبودن او داشت. از ظهر گذشته بود، سرم را بر روی بالش گذاشتم. صدای ماشینهای گذری و گاز موتورها و آهنگهای مورد علاقه مردم در ماشینها آرامش یک خواب راحت را از من گرفته بود. به فکر فرو رفتم، من که اکنون نمی توانم این صداهای ناهنجار را تحمل کنم چگونه می توانستم صدای تیر و تفنگ و زنجیر تانکها و انفجارها و ویرانی خانه ها را تحمل کنم. اکنون دارم به آرامش خانواده های جان باختگان می اندیشم که آیا بخاطر ما، آرامشی دارند یاخیر. چگونه می توان فهمید کسی کمک کند تا جوابم را بیابم؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() بازدید: 793
|
|||||||||||||