من نوه سیزدهم خانواده بودم ، و به دلیل شاغل بودن مادرم بیشتر زمان کودکی را در کنار مامان بزرگم سپری می کردم ، روز جهانی سالمندان باعث شد که کمی به آن روزها برگردم و یادی از گذشته کنم یاد آن روزهایی که تنها 5-6 سال بیشتر نداشتم . در حیاط خانه مادربزرگم با برادرم مشغول بازی بودیم و مثل همیشه بعد از هر بازی دعواهامون شروع می شد و این مادربزرگم بود که هر دفعه ما رو از هم جدا می کرد و این کار هر روز ما بود...
اما دوران مدرسه شروع شد صبح های زود رو با این شعر مادربزگم بیدار می شدم:
یالا پاشو بیدار شو .... از رخت خواب جدا شو... شوییم دست و رو را... شانه زنیم به مو را ... بابا سلام بگوییم ... مامان سلام بگوییم...به مدرسه برویم......
اما بیدار شدن و رفتن به مدرسه همین جا تموم نمی شد، بعد از اینکه پدر و مادر به سرکار می رفتند گریه های من شروع می شد که: کتابم نیست ، مدادم گم شده ، برگه های کتبی ام رو امضا نکردند و ... و این مادربزرگم بود که با همه بهانه گیری های من کنار میومد، برای پیدا کردن کتابم همه جای خونه رو می گشت، برای اینکه مداد داشته باشم حتی تا خونه خاله ام هم پیاده می رفت و مداد را می آورد و زیر کتبی هام روهم امضا می کرد.
وقتی از مدرسه بر می گشتیم لباس و کیفم را همه طرف می انداختم و از غذایی که برام پخته بود بهونه می گرفتم، اما با همه این بهونه گیری ها کنار میومد و هر غذایی که می خواستم آماده می کرد و لباسها و کیفم رو مرتب می کرد.
موقع امتحان ها که می شد ، هر روز به مامان بزرگم می گفتم برام اوستا بخونه که امتحانم خوب شم و من هنوز جملم رو تموم نگفتم شروع می کرد به خوندن اوستا.
بزرگتر شدم و به اصطلاح عاقل تر، اما باز هم از غذاهای مامان بزرگم بهونه می گرفتم و بازهم با برادرم دعوا می کردم و باز هم لباسهام نامرتب بود و باز هم مامان بزرگم همه اینها رو تحمل می کرد.
وقتی از اون خونه رفتیم به خونه خودمون، مامان بزرگم هر روز زنگ می زد که غذا رو واستون پختم و زودی بیا بگیر و منم بعد از چند ساعت می رفتم که غذا رو بگیرم و می دیدم که مامان بزرگ غذا رو آماده کرده و دم در منتظر منه و وقتی می دید که اومدم این جمله رو بهم می گفت: "همَش چَش مِ پوزه بران و گوشوم پیش تُرِکه پو که بیه "
نمی دونم چند وقت منتظر من بوده اما از سرد بودن غذا معلوم می شد که چند ساعتی رو معطل کرده بودم.
الان سالها از اون روزها می گذره باز هم هر از گاهی مامان بزرگم زنگ میزنه که برامون غذا آماده کرده یا نون بسته و من همچنان بهونه گیر .
کاشکی می شد فقط کمی از محبتش رو جبران کنم....
بازدید: 635
یادداشت ها (2)
1. نویسنده مژگان, در ۱۳۸۹/۰۷/۱۰ - ۰۷:۵۸:۴۵ کامبیز جان خوش به حالت قدر مادر بزرگ خوب و مهربانت را بدان . ای کاش من هم مادربزرگ داشتم و می توانستم هر روز دستهای مهربانش را ببوسم .
2. نویسنده بهزاد نابکی, در ۱۳۸۹/۰۷/۱۰ - ۲۲:۰۸:۴۷ واقعا که تحلیل قشنگی بود لذت بردم . تشکر از کامبیز استاد مهری
ایجاد یادداشت
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید