• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


طنز
من به جشن کشوفه ها می روم
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۳۱ شهريور ۱۳۸۹
Image
امروز جشن کشوفه ها می باشد. من  قرار است برای اولین بار به جشن کشوفه ها بروم. آخه من دارم می رم کلاس دبستان. یعنی دارم می روم مدرسه. مدرسه خیلی جای باحالی می باشد. بابایم می گوید دبستان جایی می باشد که بچه ها در آنجا سوات یاد می گیرند و می توانند بنویسند بابا نان داد. خیلی جالب می باشد من همش می روم نان می گیرم بعد تو مدرسه باید یاد بگیرم بابا نان داد. همه جا حرفهای دروغکی زده می شود.

آخ جون مامان برایم کیف خوشگل خریده است. او می گوید تا آخر سال همین کیف رو داری اگر پاره بشه من دیگه برات کیف نمی خرم. تازه شم یک روپوش دارم که رنگش آبیه. دوتا جیب هم داره که مامان گفته برام توش پسته و کشمش می ریزه. من خیلی پسته دوست می دارم ولی کشمش بدمزه می باشد. فقط جون میده با تف اونو خیس کنی بعد بچسبونی پشت خانم معلم. بابایم می گوید من وقتی رفتم مدرسه روز دوم انداختنم بیرون می خوام ببینیم تو چه می کنی .

قبلا من از مدرسه می ترسیدم ولی از وقتی بابا گفته مدرسه باحال می باشد هی دوست می دارم بروم مدرسه. او می گوید مدرسه چهار قسمت است، قسمت اول دبستان می باشد که توش یاد می گیری الفبا رو بنویسی، بعدش هی برات شعر باز باران و قصه ریزعلی فداکار می خونند، بعدش می فهمی دو دو تا می شه چهارتا. روزی سه تا پاک کن گم می کنی حداقل پنج بار جفت پا می گیری تا همکلاسی با مخ بخوره زمین. روزی سه بارهم به زور میری توی صف ورزش می کنی و واسه خدا حرفهای خوب خوب می زنی. من اول فکر می کردم مثل مامان بزرگ که هر روز میره توی صف بهم شیر میدن ولی بابا گفت کوفت هم بهت نمیدن میری توی صف تا مثل آدم بری سر کلاس. هر سال کلی ازت امتحان می گیرند ولی تو چون خیلی باهوش می باشی اصلا بیست نمی گیری و بعد واسه اینکه نشون بدن مدرسه خوبی می رفتی هی بهت الکی بیست میدن.

قسمت دوم راهنمایی می باشد. در راهنمایی یهویی چهار تا کتاب می شود سیزده تا. بعد گیجگول می زنی. تو هنوز بلد نیستی فارسی حرف بزنی یهو میگن عربی و انگلیسی هم بخونی. بعد از اون طرف هی توی کتاب فارسی  میخونی فردوسی زبان فارسی رو حفظ کرد و شعر بسی رنج بردم در این سال سی میخونی. گیج میشی که  کدوم زبون بهتره و چه خاکی توی سرت کنی. فارسی که زبون مادریه، انگلیسی واسه اتریش وآمریکا خیلی خوبه، عربی هم واسه رفتن به دوبی و خرید از سیتی سنتر خوبه. تاریخ هم میخونی که معلوم نیست واسه کدوم کشوره.

قسمت سوم دبیرستان می باشد که تو تا می ایی سبیل در بیاری یاد می گیری برای خودت دوست دختر پیدا کنی من نمی دانم دوست دختر چه چیزی می باشد. بابایم می گوید امروزه کلاس هر جوونی است بعد هی میری مدرسه تا دوست دخترت رو ببینی یواشکی از مدرسه در میری تا با دوست دخترت بری الواتی و واسه اینکه نشون بدی گنده شدی سیگار می کشی تا چشم بابات در بیاد. سال سوم که میشه می فهمی ای بابا دیر شده باید درس بخونی واسه کنکور روزی هشت ساعت میری کتابخونه و چون اونجا خیلی ساکته هی چرت میزنی مامانت هم هی قربونت میره چون می بینه بچه اش داره خرمیزنه. بعد انواع و اقسام  امتحانها رو میدی تا واسه کور شدن چشم بعضیها بری یک رشته بامزه توی دانشگاه.

قسمت چهارم همان دانشگاه می باشد که ازهمه باکلاس تر است. توی دانشگاه دیگه با دوست دختره قدیمی قهر کردی چون اون دانشگاه قبول نشده تو دوست دختر جدید دانشجو پیدا می کنی و هی باهم میرین کوه و تنگه واشی و پارتی. بابایم می گوید پارتی جایی می باشد که مورد منکراتی دارد. بعدش با اونهمه گرفتاری کلی زور میزنی تا لیسانس بگیری و بعدش زن بگیری. بعد از عروسی هم میشی عین من.

تازه فهمیدم که بعد از جشن کشو فه ها میشم عین بابام. بابایم می گوید آدم باید حواسش به فرداش باشه. الکی نباید کاری بکنه که بعدا به غلط کردن بیوفته. میگه من اگه درس نخونده بودم الان زن نداشتم و در نتیجه تو هم نبودی تا بخوام برات از بدبختی خودم بگم. تازه اگه خوش شانس باشی و من بتونم خرج تحصیلت رو بدم همینی میشی که گفتم و اگه نتونم که خدا می دونه به کجاها می رسی. بابایم میگه اصلا من نمی فهمم مگه من و مامانت از این زندگی چی دیدیم که حالا تو رو هم انداختیم توی دنیا. یهویی بابایم داد میزنه حیف نون که تو می خوری.

بابایم از بیخ دیوانه می باشد خوب به من چه که امسال باید بروم مدرسه. مگه دست من بود که به این دنیا بیام. من همون شکم مامان رو دوست دارم من جشن کشوفه ها نمی خوام. من تولد نمی خوام. من این دنیا رو نمی خوام، همش بیخودی سرمن داد می زنند و میگن زیادی هستی. تازه شم اگه قراره فردا با لیسانس بچه ای داشته باشم که معلوم نیست چه کاره میشه بهتره مدرسه هم نرم همین جور نفهم بمونم بهتره لااقل با لیسانس کاری نمی کنم که فردا بچه ام بگوید چه نفهمی کردی.

با الهام از( دست نوشته های یک کودک فهیم ) نوشته امیرمهدی ژوله


بازدید: 444

  یادداشت ها (5)
1. نویسنده یک دوست, در ۱۳۸۹/۰۶/۳۱ - ۱۲:۴۳:۵۷
ای کودک نفهم بدون که همین دوران مدرسه از بهترین دوران زندگی آدم است چون بعدش مجبوری که اینقدر بدوی و به هیچ جا نرسی که همش میگی کاش بچه بودم و مدرسه میرفتم و ..... افسوس که بزرگ شدیم . افسوس.
2. نویسنده رحمانی, در ۱۳۸۹/۰۶/۳۱ - ۱۲:۵۶:۳۲
خیلی قشنگ و جالب بوده مثل همیشه
3. نویسنده کامی, در ۱۳۸۹/۰۶/۳۱ - ۱۴:۲۸:۳۵
واقعا خیلی عالی فعل طنز رو صرف میکنید . من سعی میکنم همیشه جز اولین نفرات باشم که مطلبد رو میخونم ولذت ببرم 
من همیشه تا آخرشو میخونم ونظر هم میدم امید وارم باعث دلگرمیت بشه 
خواهش میکنم اگه میخونی جوابی بدی  
مرسی
4. نویسنده سپهر, در ۱۳۸۹/۰۶/۳۱ - ۱۵:۱۹:۰۷
داستان بسیار جالبی است و فکر میکنم که بیشترین قسمتی که بازدید می کنند ای قسمت است
5. نویسنده فرشيد, در ۱۳۸۹/۰۷/۰۱ - ۱۳:۲۰:۲۵
با بهترين درودها و با سپاس از كودك نفهم كاش راجع به دخترهايي كه در كنكور قبول شدند ولي دوست پسرشان قبول نشدند هم ...

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات