| از قلعه بابک تا آتشکده آذرگشسب، بخش دوم |
|
|
| الیکا بقایی | |||||||||||||||
| ۲۹ شهريور ۱۳۸۹ | |||||||||||||||
|
شبانگاه پیش از مراسم گهنبار به تکاب رسیدیم. به لطف و هماهنگی قبلی و مهمان نوازی دوستانمان آقایان عزیزی، علینیا، تدین و مطلوبی در مجموعۀ آذرگشنسب، توانستیم همان موقع شب بازدیدی از آتشکده داشته باشیم. ساعت از نیمه شب گذشته بود که قدم در آتشکده گذاشتیم. آسمان پر ستاره مثل یک طاق پرشکوه در بالای سر ما بود و حسی که به من داد چنان بود که گویی از زمین کنده شدم و فقط کافی است دستهایم را به سوی آسمان بلند کرده تا به آسمان پرواز کنم. گرمای دستهای دوستم فروغ را و صدایی که بیشک نه از سرما بلکه از هیجان به لرزه افتاده بود به یاد دارم که میگفت: « باورم نمیشود تمام بدنم از اینجا انرژی میگیرد مطمئن هستی که اینجا فقط آتشکده بوده است» انگار تمام صداها را میشنیدیم. صدای آب نه مانند جریان معمول آن، بلکه شبیه مجموعۀ قطراتی که در کنار هم به جریان در آمدهاند به گوش میرسید حتی حس ترکیب قطرات آب را با سردی سنگهای اطراف چشمه با همه وجودم در مییافتم و بازتاب لرزشی را که گامهایم در زمین زیر پایم ایجاد کرده بود حس میکردم. به وسط آتشگاه(جایی که حوض آتش جاوید را در آن یافته بودند) رسیدم. فکر میکردم جریان هوا سریعتر به ریههایم میرود و صداهای باد را در میان آجرها آهنگی برای نجواهایی میپنداشتم که خیلی مبهم به گوشم میرسید. در و دیوار با تو حرف میزدند. آقای علینیا از عشق حرف میزد از عشقی که رقص آبها در کنار خاک سپنتای آن با آهنگ باد در اطراف آتشگاهی که در آن آتش جاوید در زمانهای دور پرتو میافکنده به تو القا میشد. چیزی شاید حدود دومتر در اطراف چهار تاقی راهروی طواف اطراف آتش - این بهترین نماد برای اهورامزدا - قرار داشت و آنگاه پنج گام، تنها پنچ گام تا مرکز آتشگاه، مرکز آتش جاوید فاصله داشتیم جایی که وقتی من آنجا برای دقایقی ایستادم دیگر خود نبودم. نور بودم و گرما که سر به آسمان میکشیدم. صداهای اجدادم را میشنیدم که به جستجو آمده بودند. آنها هم عشق را میجستند. روز بعد آدینه ساعت نه ونیم به محوطه آتشکده رسیدیم. آن روز مراسم گهنبار در آتشکده با اوستاخوانی موبد مهربان فیروزگری انجام میگرفت از شب قبل چادر مشتاقانی که برای حضور در برنامه آمده بودند نشان از جمعیت زیاد شرکت کنندگان داشت و صبح تعداد زیادی اتوبوس و ماشین هم به آنها اضافه شده بود. سفید پوشانی از زرتشتی و غیر زرتشتی، ایرانی و پارسیهای هند با شتاب به سمت آتشگاه میرفتند. به آتشگاه رسیدم جایی که شب قبل در انحصار باد بود و زمین و آب، امروز قلمروی مردمان آریایی نژاده بود و آتش. از میان انبوه جمعیت چهره روشن موبد فیروزگری در کنار میزی که آتش روی آن بود به سختی دیده میشد. میزی که با دهشها، لرکها، آئینه زرتشت و شاخه های مورت تزئین شده بود. چه خوب که از ما خواستند تا بنشینیم و سکوت کنیم تا بهتر ببینیم و بشنویم و چه حیف که تعدادی که کم هم نبودند به بالای دیوارها میرفتند و برای عکاسی و فیلمبرداری از لحظات اوستاخوانی، ناآگاهانه دیوارههایی با عمر هزاران ساله را تهدید میکردند. چه حیف که عزیزانی که توان نشستن نداشتند به عذر پا درد ومفصل درد نه تنها نمینشستند حتی به گوشه هم نمیرفتند. چه حیف که وقتی صحبت از داد ودهش شد همانند بسیار صحنهها که دیدهایم همه خواهان دریافت خوراکیهای روی میز بودند دریغ از داد ودهش وتوجهی به ضعیفترها، کودکان و پیران که عقب تر مانده بودند و چه بسا که بسیاری چنان من که برای عکاسی از آتش جلوتر رفته بودیم آماج حمله دست و تن این دریافت کنندگان داد ودهش شده باشند. چه حیف که هرچه از بلندگو اعلام میکردند تا به دیوارۀ چشمه نزدیک نشوید، بودند تعداد زیادی که در کنار دیواره مینشستند، عکس می گرفتند و پا در آن می گذاشتند. آری بودند چنین ایرانیانی نژادهای نیز. به هر حال مراسم با اوستاخوانی زیبای موبد فیروزگری شروع شد و آوای اوستا در فضا طنین افکند اگرچه صدای فلاش عکاسها وفیلمبردارها به قدری زیاد بود که به سختی صدای موبد از لابلای آنها شنیده میشد. اشم وهو..... یتا اهو...... برساد وبپذیراد..... .... با شنیدن دعای همازوری، هیربدی که در کنار آتش بود آن را بدست گرفت در میان جمع گرداند و دوباره به روی میز بازگرداند و این بار بوی کندر و آویشن بود که در فضا باقی مانده بود. دعای پایانی مراسم همه را بر سر وجد آورد. این دعا از آن یک فرد و یک شهر نبود. ازآن سرزمین ما ایران بود ومانیز خواستاریم تا چنین باشد که: « هر نوع اهریمنی از این سرزمین اهوراییمان برود» ایدون باد ایدون ترج باد مراسم پایان گرفت و اگرچه موبد هنگامی از فلسفۀ گهنبار گفت و اینکه فلسفه جشنها و شادیها فقط داد است و دهش، ولی وضع چنان بود که پیشتر گفته شد. پس از مراسم کمی درمحوطه گردش کردیم. ساختمانهای رو به خرابی ایوانها، معابد، بارعامها، تالارها و دالانهای ساسانی و ایلخانی را دیدیم. شکوه اندیشمندانۀ مردمانی را به نظاره نشستیم که هزاران سال پیش به ارزش ذاتی این خاک پی بردند و سلسله های پی در پی آنجا را جولانگاهی برای اندیشه ها، کنکاشها و پرستشگاهها ساختند. درهنگام خروج هنوز بوی کندر و آتش همراه ما بود من یک چیز را نیک میدانستم. اینکه دیگر به جستجوی خدا نخواهم رفت چرا که او اینک در وجود من بود. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() بازدید: 945
|
|||||||||||||||