• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho



netprotect

rambod

zaban
طنز
خوش به حالمون آقا مدیر رفت
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۲۰ امرداد ۱۳۸۹
Image
امروز خیلی روز عجیبی می باشد. از وقتی از خواب بیدار شدم تا همین الان که دارم براتون مشق  می نویسم مامانم کلی ذوق می دارد. بابایم هم مثل من گیجگول می باشد که مامان  چش شده است. از بس مامان ذوق مرگ می باشد که من نرفتم نون بربری بخرم و اونهم اصلا نفهمید و بدون هیچ مشکلی تتمه نون بربری دیروز رو یهویی خورد. دیگه خودتون بفهمید چقدر عجیب است.

بابایم دنبال  مامان می دود و سعی دارد او را مهار کند  بالاخره به زور پای مامان را می چسبد که بابا بگو چت شده است؟ مامان با کلی ذوق میگه مگه نفهمیدی مدیر دبیرستان انوشیروان عوض شده است . من نمی دانم دبیرستان انوشیروان کجا می باشد. بابایم می گوید دبیرستان انوشیروان جایی می باشد که مامانت در آنجا درس خوانده است و به زور دیپلم گرفته است . ولی من باز نفهمیدم آخه آقا مدیر که الان عوض شده ولی مامان که ده سال پیش به زور دیپلم گرفته می باشد پس چرا الان ذوق می دارد.

مامان می گوید این آقا مدیر خیلی آدم بدی می باشد . او همیشه بچه های مدرسه را اذیت می کرده و نمی گذاشته خرخونی کنند . مامان می گوید اگر این آقا مدیر اون موقع ها نبود الان او داشت در دانشگاه هاروارد مدرک فوق دکترای خودش را می گرفت. من نمی دانم دانشگاه هاروارد کجا می باشد احتمالا جایی می باشد که خیلی خرتوخر است چون اگر خر توخر نبود مامانم اینجوری خیالات به سرش نمی زد. مامان که نمی داند چه جوری این خوشحالی را نشان بدهد یک زنگ به سوسن جون می زند و شام او را دعوت می کند.  بابا که خیلی عصبانی می باشد، می گوید آخه اینها که هر شب خونه ما پلاس می باشند باز هم باید دعوتشان کنی . مامانم یک لقد به یک جای بابا می زند که بابا لپهایش یهویی گل می اندازد و بر روی زمین می افتد و دیگر نمی تواند نفس بکشد. بعد مامان سر بابا داد می زند تا یک لقد دیگر نخوردی زودی برو واسه شام یک چیزی بخر. بابایم خیلی قوی می باشد عینهو آقا رضازاده خودش را جمع می کند و از روی زمین بلند می شود.

وقت شام سوسن جون و مامان با کلی خوشحالی برای ما از خاطرات مدرسه می گویند. من تا امروز  فکر می کردم که فقط بابایم تو مدرسه  خیلی عتیقه می بوده است. نگو مامان و سوسن جون برای خودشون کلی تخت جمشید می باشند.  مامان می گوید وقتی رفته کلاس اول دبیرستان اینقدر آقا مدیرشون اذیتش کرده است که او شش تا تجدیدی آورده است بعدش با هزار زور رفته است کلاس دوم بعدش یهویی باز آقا مدیر کاری کرده که او هفت تا تجدیدی بیاورد . خلاصه اینقدر آقا مدیر بد بوده است که او وقتی به چهارم رسیده دیگر درسی نمونده که تجدید بشود در نتیجه دیده اند بدجوری مایه آبروریزی می باشد و به او زورکی دیپلم داده اند.

مامان می گوید همین آقا مدیر باعث شد تا بابا شوهرش  بشود . اگر او نبود می توانسته به دانشگاه  برود ولی چون آقا مدیر نامردی کرده است در نتیجه با دیپلم کسی شوهرش  نمی شده بعد وقتی بابا یک روز به سرش  زده و به خواستگاریش رفته زودی بعله را گفته است . ولی اگر آقا مدیر نبود اون الان فوق دکترا داشت و  می توانست با یک شوهر فوق دکترایی مزدوج بشود.

تازه شم اگر  این اتفاق می افتاد بچه دوقلو هم نمی آورد تازه اگر هم دوقلو می زائید حداقل یکی از بچه ها اگر به باباش می رفت  فهمیده بدنیا می اومد نه اینکه مثل الان  نفهم باشد.  تازه اگر هم نفهم بود با وجود پدر  فهمیده فوق دکترایی حتما وقتی بزرگتر می شد دوزار عقل تو کله اش می رفت  که دستش رو توی چرخ گوشت نکند . تازه شم اگر بچه اش اینکار رو می کرد  چون باباش فوق دکترایی بود،  می تونست یک چیزی اختراع کند که ما برویم از بیرون گوشت چرخ کرده بخریم  در نتیجه دیگه چرخ گوشتی نبود که بچه اش بخواهد دستش را در آن بکند.

سوسن جون  هم نمی تواند خودش را نگه دارد و می گوید اگر آن مدیر بی ادب نبود الان من و مامانت  دوتا دوست فوق دکترا بودیم و داشتیم  در مورد انرژی هسته ای حرف می زدیم نه اینکه بشینیم از تلویزیون در مورد اون بشنویم وهی با خودمون بخندیم که اینها چی می گن. تازه اگر اون آقا  مدیر نبود الان من و مامانت بورسیه دانشگاه  خارجه می گرفتیم والان چهارتا دوست پسر مثل براد پیت داشتیم. بعد عینهو آنجلینا جولی هی می رفتیم بچه به فرزندی می گرفتیم بعد همه از ما عکس می گرفتند بعد دایی کامی منو تو اینترنت می دید، میومد خواستگاری من بعد من بهش بعله می گفتم و خوشبخت می شدیم . این سوسن جون خیلی شنگول می باشد او دوست داشته درس بخواند تا یک کسی مثل دایی کامی گیرش بیاید. من نمیدانم موقعی که بدنیا آمده مغز مثل بنزین سهمیه ای بوده که به اون چیزی نرسیده است.

بابا که عصبانی می باشد یکهویی ادای آدم در می اورد و می گوید  که درست است که این یک اتفاق خیلی خوب می باشد ولی آیا تمام این  اتفاقات گذشته بخاطر همون آقا مدیر می باشد . آیا ما باید اینهمه سال سهل انگاری رو بندازیم گردن آقا مدیر. مگر توی این دنیا آدم بد ذات کم وجود دارند آیا باید نشست تا این آدمها کار خودشون رو بکنند. بابایم معلوم می باشد خیلی دارد زور می زند یک حرفی را به ما بفهماند ولی دیگر سکوت می کند تا مامان خودش به نتیجه ای برسد. دلم برای بابایم می سوزد که مجبور است همیشه از ندیده ها بگوید.

با  الهام از( دست نوشته  های یک کودک فهیم ) نوشته امیرمهدی ژوله

 


بازدید: 750

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده فرشيد, در ۱۳۸۹/۰۵/۲۱ - ۰۱:۰۰:۵۳
با بهترين درودها،حالا هم فقط اسمش زرتشتي است
2. نویسنده ی دوست در غربت, در ۱۳۸۹/۰۵/۲۱ - ۰۱:۵۷:۵۷
کودک عزیز راستی راستی حلال زاده هستی . امروز داشتم فکر میکردم آیا تو پیر گایزه گرفتی یا نه ؟ خیلی منتظر مقالات برای جایزه بودم ..... نوشتت خیلی خیلی جالب بود ... عالی مینویسی خسته نباشی ... دست مریزاد ...
3. نویسنده رامین, در ۱۳۸۹/۰۵/۲۱ - ۱۶:۰۲:۳۱
یه سوال. مگه مدیر قبلی این دبیرستان، آقا مدیر میباشد؟ فکر کنم خانوم مدیره باعث اینهمه تجدیدی و ... میبوده.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات