• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho



netprotect

rambod

zaban
الفباي موفقيت
چاپ ارسال به دوست
داریوش شاهمردانی   
۱۹ امرداد ۱۳۸۹
Image
هر آنچه نا موخت  آموزگار
بیا موزدت گردش روزگار         
در پرواز نخست، اگر با زمین اصابت کردیم، نگران نشویم، بلکه خوشحال باشیم و شیرینی و لذت تجربه به زمین افتادن را برای پرواز دوباره، هیچ‏گاه از دست ندهیم، چرا که زمین خوردن باعث می‏شود که بال‏های پرواز ما آبدیده گردند و پاهای ما برای ایستادن مجدد و اوج گرفتن برای پروازی دوباره، مقاوم شوند. با نگرش به داستان زیر بتوانیم برای آخرین بار پرواز کنیم و موفق شویم:

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند. آنها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند، تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:" اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد....

 سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان را کشته اند و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه:

 هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است، و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

هیچ چیز غیر ممکن نیست


بازدید: 786

  یادداشت ها (2)
1. نویسنده استاد بزرگ ادبیا, در ۱۳۸۹/۰۵/۱۹ - ۲۱:۲۲:۴۶
قشنگ بود ولی قدیمی و تکراری!!! 
ولی مهم اون راز درونش و نتیجه گیری آخرشه که کهنه نمیشه و یکی از بزرگترین رازهای موفقیته..... 
 
درضمن مفهوم بیتت همینه ولی به نظرم اصلش اینه: 
چنانت بیاموزد این روزگار که هرگز نیاموخت آموزگار
2. نویسنده بهزاد نابکی, در ۱۳۸۹/۰۶/۰۹ - ۲۳:۵۲:۴۵
درود .داستان زیبا وجلب و قشنگی بود و امیدوارم باز هم از این داستانها در سایت بگذارید.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات