|
طنز من خیلی آقا شاعر می باشم |
|
|
| کودک نفهم | ||||||||||||||
| ۱۳ امرداد ۱۳۸۹ | ||||||||||||||
|
من امروز خیلی خوشحال میباشم . امروز جام جان باختگان تموم می شود. بابایم قراره من را برای جام جان باختگان به مارکار ببرد. بابایم می گوید قرار است آتیش بازی بکنند. من هم آتیش بازی دوست می دارم. چند تا ترقه و سیگارت باخودم برداشتم تا آنجا حال خانم مجری را بگیرم. مراسم شروع می شود. خانم مجری باز دارد جیغ و داد می کند. او از آقا نماینده و آقا رئیس دعوت می کند تا جایزه ها را بدهند. بعد که جایزه تموم می شود یکهویی از بلندگو داد می زند که ما امشب یک مهمان ویژه داریم.
قرار است امشب یک انسانی که خیلی فهمیده می باشد بیاید اینجا. بعد با کلی ذوق می گوید از مهمان عزیزمون دعوت می کنیم تا بیاید کنار میکروفن این مهمان کسی نیست بغیر از کودک نفهم. وای من خیلی متعجب می باشم. بدو بدو می روم به سمت بلندگو فقط نمی دانم چه باید بگویم قبل از هر چیز یک سیگارت روشن می کنم میندازم تو جیب اون خانومه. هنوز به پای میکروفن نرسیدم که جیغ خانوم مجری بالا می رود و من کلی می خندم. از بس ذوق زده ام که خنگول می باشم. همه تماشاچیان یکصدا تشویقم می کنند. دوست می دارم که امشب برای آنها کمی متفاوت باشم یهویی فکر می کنم به جای حرف زدن برای آنها یک مشته شعر بخوانم. من خیلی شاعر می باشم. بابایم همیشه می گوید وقتی تو شعر میگی خیلیها تو گور می لرزند. دوباره یهویی شروع می کنم به شعر خواندن: بابام میگه که این جام هم تموم شد لباسم پاره چون لنگ حموم شد همش بـر داغـی سکو نشستیم که نیمکت هم تموم آرزوم شد یکی را آن لقد بـر استخوانش یکی دیگر همش فحش در دهانش شدند از دست آسفالت زخم و زیلی چو گوسفندان چمن بیند بخوابش ببین آن توپ که میرقصد چو داماد به هر سو می رود با هر دم باد کجا دیدی چنین بدمینتونی را ز تالار عروسی داد و فریاد بابا نصفه شبی ، رفته ایم از حال چـرا بـاید ببینیم مـا والیبال درسته شیب آن گشته کمی صاف همین بس انجمن را داده ای حال جهان درحلقه ها ، دارد بسی شانس به اورلاندو و لیکرز دادیم آوانس چه خوب شد که نبودند توی این جام وگرنه کم میاوردیم ما اورژانس ببین استخر آنجا پـر زآبـه به فکرت این رقابت رو حسابه تو دوم میشوی، سوم بخوانند از این دیوانگی جون در عذابه نشسته روی جام نامه چه بهتر زبوفه می خَرد آب معطر زمین باشد براش سطل زباله بنازیم ما به این فرهنگ برتر بابام میگه همه راضی اند از خویش چه آن عضو جوان، چه آن سفید ریش چرا مردم ندانند قدر آنها همه یکهو روند رو سوی اتریش می خوام با تو بگم یک حرف جدی نَشینیم منتظر تا جام بعدی اگرچه کودکم، دارم کمی فهم تورا پندی دهم مانند سعدی اگر برخاک ما بارَد کمی زور اگرآنجا بهشت، اینجا مثه گور بیاین باهم بسازیم خانه ای را به دور از هر شعارباشیم همازور همازوری چو گفتن، باشد آسان بگیریم دست هم تا آخرین جان من و تو، ما شویم گر تو بخواهی نفسهامون فدای نام ایران دیدین من چقدر شاعر می باشم تموم تماشاچیان دارن برای من سوت و فوت و از این چیزها می زنند. چند تا از بچه های کانون من رو روی دست بلند کردند و به زور از زمین فوتبال انداختند بیرون. بابایم با کلی ذوق اومده منو بغل می کنه می گه باباجون پاشو دیگه مردیم از گشنگی. پاشو برو نون بربری بخر.آخه چقدر تو خواب با خودت حرف می زنی. مگه دیوونه شدی.خیلی بابایم بد می باشد حتی توی خواب هم دوست ندارد من پیشرفت داشته باشم. برای همین است که بعدا بزرگ شدم می روم توی پارک می خوابم و بعد اعتیاد می شوم و یک گوشه می نشینم آمپول به بی تربیتی خودم می زنم که حالم سرجاش بیاد. ببینید من از الان گفتما. با الهام از( دست نوشته های یک کودک فهیم ) نوشته امیرمهدی ژوله بازدید: 680
|
||||||||||||||