• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


طنز
داستان نانوايي شهر نور
چاپ ارسال به دوست
بي سر و زبون   
۳۰ تير ۱۳۸۹
Image
سالها پيش در شهري به نام نور، ‌گروهي از آدمهاي خوب و درست و حسابي مشغول به زندگي بودند. زندگي اين مردم مثل جامعه ما نبود و همه چيزشان سرجاشون بود. مثلا هيچ وقت موبديارها به خودشون نمي گفتند موبد، اصلا اونجا موبديار نداشتند، شهرشون حساب كتاب داشت، همه مي تونستند موبد شوند و اصلا مثل جامعه ما نبود كه اگه به يه موبديار بگي موبد،‌ يا اين وري ها را نارحت كني  يا اون وري ها.
بگذريم،‌ داستان ما اصلا در مورد امور مينوي نيست،‌ اتفاقا مي خواهيم يه حكايت كاملا شكمي براتون تعريف كنيم.

آقايي كه شما باشيد مردم شهر نور، كه از قرار معلوم زماني بزرگاني چون ابن سينا و سعدي و حتي ماركوپولو هم به اونجا سفر كرده اند، نون خيلي كم مي خوردند، اولاش كه اصلا نمي دونستند نون چيه،‌بعدش يه چند تا نانوايي باز شدند،‌ولي هر كدوم ورشكست شدند و رفتند پي كارشون. اين وسطا فقط يه دونه نانوايي توانست دوام بياره، اون هم به خاطر اين بود كه طرف بنگاه ماشين داشت، براي رضاي خدا و اينكه اسم در كنه و همه تحويلش بگيرن،‌ نانوايي هم مي كرد، البته فقط و فقط هر دو ماه يكبار پخت داشت،‌براي همين يه چندتايي مشتري هم داشت.

بله دوستان،‌ چندين سال همينجوري گذشت تا اينكه يه خانمي كه از شهرهاي ديگه برگشته بود با خودش فكر كرد اينجوري نميشه،‌ اينا هم بايد نون بخورند، تو همه دنيا مي گويند نان است كه بنده جان است بعد تو شهر نور،‌ يكي نانوايي هست اين هم دوماه يكبار پخت داره.

بله خانم قصه ما شاكي شد و گفت هر جور شده من نانوايي مي زنم. البته اين خانم محترم يه سري زرنگ بازي هم بلد بود تا نانوايي اش ضرر نكنه و با استفاده از امكانات دولتي نانوايي را راه انداخت. براي همين بابت ضرر و زيانش هم دلش نمي سوخت.

تازه به غير از اين، نه اينكه نانوايي هاي با كلاس را هم ديده بود، رفت و چند تا شاطر خوب پيدا كرد و گفت به جاي دو ماه يكبار من هفته اي يكبار به مردم نان مي دهم،‌اون هم چه ناني.

نمي گم كيفيت نونش خيلي عالي بود، ولي براي شهر نور خوب بود، و كم كم تو شهر نور يه سري مشتري پيدا كرد. يه سري هم تبليغ مي كرد كه فرهنگيها بيشتر نان مي خورند و از اين حرفهاي بازارگرمي.

همين كه با داشتن اون امكانات يه كم وضعش بهتر شد به فكر صادرات افتاد و گفت نان شهر نور را به تمام كشور مي فرستيم و مشتري جذب مي كنيم. خلاصه تو كار صادرات هم رفت.

اين خانم موفق يكي ازكارهايي كه مي كرد اين بود كه به يه سري نان مفتي مي داد تا هواشو داشته باشن. به يه سري نون نمي داد، به يه سري هم عمدا نون خراب مي داد. البته چون سياست داشت براش مشكلي پيش نمي اومد تازه همه جا مي گفت من كه نان صادر مي كنم نماينده شهر نور هستم و بايد به من احترام بگذاريد و از تلاشها و فداكاريهاي شبانه روزي اش براي حفظ آبروي نور مي گفت. همين حرفها و لابي هاي قدرتمندش باعث مي شد تا كسي نتونه از اين خانم و كسب و كارش انتقاد بكنه.

سالها و سالها پشت سر هم گذشت و خانم قصه ما نه تنها قدرت اول صنعت نانوايي بود و يه صادر كننده نمونه بلكه توانسته بود در كاخهاي سياستمداران و سياست سازان هم نفوذ كند و با همون نانهايي كه توليد مي كرد سياست سازي هم بكند و به قول خودش تصميمات كلان براي جامعه اش بگيرد. البته هيچ وقت هم از تكنولوژي عقب نمي افتاد و يه روز تصميم گرفت نانوايي اش را نه تنها روزانه بلكه به شبانه روزي تبديل كند و با سختي بسيار توانست نانوايي شبانه روزي اش را راه بيندازد. تا هم قدرتش بيشتر شود.

و همين طور همه چيز به خوبي و خوشي پيش مي رفت تا يه شير پاك خورده اي با خودش فكر كرد اينجوري نميشه كه اين خانمه هر كاري مي خواد مي كنه و هر چيزي را به نام نان به خورد مردم مي ده و كسي هم صداش در نمي ياد.

با خودش فكري كرد و تصميم گرفت يه كار جديد بكنه،‌ اومد و رفت شهرداري نور و گفت من مي خواهم سوپر ماركت راه بندازم. همه تعجب كردند كه سوپرماركت چيه ديگه. گفت سوپرماركت جايي است كه از بقيه جنس مي خري و مي زاري تو مغازه بعد هر كس خواست مي آيد و مي خرد. مثلا اگر 4 تا نانوايي داريم،‌من از آنها نان مي خرم و اينجا مي فروشم. تا مردم حق انتخاب بهتري داشته باشند.

خانم نانواي ما وقتي اين داستان به گوشش رسيد،‌ حسابي عصباني شد و با خودش فكر كرد يه بچه قرتي از راه رسيده و مي خواهد به رقيبهاي ما پر و بال بدهد و نقش من و كم رنگ كنه. فكر كرده.

بله دوستان اينجوري شد كه پيشنهاد خوب اون شيرپاك خورده با يك پلتيك  درست وحسابي نقش بر آب شد.

خانم نانوا كه حسابي قدرت داشت بعد از كمي فكر، شروع كرد به هوار كشيدن كه مگه همينجوريه كه هر كسي بياد و سوپرماركتي بزنه، سوپرماركت نظارت مي خواهد و مديريتش بايد از طرف خود شهرداري منصوب بشه. نه اينكه هر كسي بياد و از ابروي شهر سو استفاده كنه. اين تصميم بايد جمعي گرفته بشه.
اين سر و صداها از طرف بزرگان هم حمايت شد و همين شد كه هيچ كس از نانوا نپرسيد تو كه هم صادركننده اي هم به قول خودت آبروي شهر، هم تصميم گيرنده سياستهاي كلي و هم از امكانات دولتي استفاده مي كني،‌هيچ وقت حساب پس دادي؟ يا اومدي گفتي بايد نانوايي را شهرداري اداره كنه؟ يا همه را مجبور كردي ازت تعريف كنن؟




بازدید: 721

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده ناتاشا, در ۱۳۸۹/۰۴/۳۱ - ۰۸:۳۸:۳۸
من كه نفميدم اين طعنه اي به كي بود،لطفا يكي توضيح بده
2. نویسنده ی دوست در غربت, در ۱۳۸۹/۰۴/۳۱ - ۲۱:۲۷:۲۲
راستش من هم اصلآ نفهمیدم . ۲ بارهم خوندم والی اصلآ هیچی نفهمیدم ..
3. نویسنده فکور, در ۱۳۸۹/۰۵/۰۱ - ۰۹:۴۸:۳۴
فکر کنم منظورش این بود ، که بزرگانی که حالا به هر روشی اسم و رسمی برای خود دست و پا کرده اند (می تواند شامل انجمنی ها باشد) نمی گذارند آن چند نفری(که البته به نظر من نایابند) که بالاخره از خواب بیدار می شوند و می خواهند پا توی کفش آن بزرگان کنند و پرده از رازهای آن اسم و رسم ها بردارند ، در برابر آن بزرگان اسم و رسم دار کم می آورند و بازنده خواهند بود مگر اینکه آن ها نیز با همان روش دوز و کلک خودشان دست به کار شوند

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات