|
هر دوشنبه برگی از شاهنامه (4) کینخواهی هوشنگ، پسر سیامک و کشتن دیو سیاه |
|
|
| فرزانه گشتاسب | |||||||||
| ۲۹ تير ۱۳۸۹ | |||||||||
|
پس از کشته شدن سیامک در جنگ با دیو سیاه، گیومرث و تمام ایران زمین به سوگ نشستند. چو آگه شد از مرگِ فرزند، شاه تیمار[i]، گیتــی برو شـد سیاه دو رخساره پرخون و دل سوگوار دُژم[ii] کرده بر خویشتــن روزگار خروشی برآمد ز لشکر به زار کشیـدند صف بر درِ شهـریار همه جامهها کرده پیروزه رنگ[i] دو چشم، ابرِ خونین، دو رخ، بادرنگ[ii] دد و مرغ و نَخچیر[iii] کرده گروه برفتند ویلهکنــان [iv] سوی کـوه برفتند با سوگـواری و درد ز درگـاه ِ کیشاه برخاست گـرد شاه و همه مردم، حتی دد و دام این سرزمین، یک سال در اندوه مرگ سیامک سوگوار بودند. پس از یک سال ایزد سروش از سوی داور کردگار چنین پیام آورد که: درود آورندهش خجسته سروش کزین بیش مخروش و باز آر هوش سپه ساز و برکش به فرمانِ من برآور یکی گـرد از آن انجـمـن از آن بدکُـنش دیو، روی زمین بپرداز و پردَخـتـه کن[v] دل ز کین گیومرث، نام یزدان را یاد کرد و نزد پسر سیامک و نوۀ خویش رفت تا راز دل را با او باز گوید. سیامک خجسته یکی پور داشت که نزدِ نیا، جایِ دستـور [vi] داشت گرانـمـایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود نیایَش به جای پسر داشتــی جزو بر کسی چشم نگمـاشتی گیومرث همه گفتنی را به هوشنگ باز گفت و رازها را از نهفت برگشاد. او از گردآوردن لشکر سخن گفت، لشکری که در آن همه موجودات اهورایی دست به دست هم دادهبودند تا سینه دیو پلید و اهریمنی را به خاک برسانند. سپاهـی دد و دام و مرغ و پری سپـهـدار با گیر و کُندآوری[vii] پس ِ پشت لشکر گیومرث شاه نبیره[viii] به پیش اَندرون با سپاه این بار جنگ با پیروزی سپیدی بر سیاهی و نور بر تاریکی پایان میگیرد. به هم بر فتادند هر دو گروه شدند از دد و دام دیوان ستوه بیازید چون شیر هوشنگ چنگ جهان کرد بر دیو ِ نستوه[ix] تنگ کشیدش سراپای یکسر دوال[x] سپهبـَد بریـد آن سر ِ ناهَمال[xi] به پای اندرافکند و بسپَرد[xii] خوار دریدش برو چرم و برگشت کار گیومرث پس از کشته شدن دیو سیاه، مدتی طولانی زنده نماند و فرمانروایی را به هوشنگ سپرد. چون آمد مرآن کینه را خواستار سرآمد گیومرث را روزگار برفت و جهان مُردَری[xiii] ماند ازوی نگر تا که را نزد او آبروی و پایان سخن، این بیت فردوسی است: جهان سر بسـر چون فسـانـهست و بس نمانـَد بـد و نیـک بر هیـچ کس [i] . «به رنگ فیروزه، کبود رنگ، به رنگ سیاه». [ii] . احتمالا باد مخفف باده است؛ به معنی «بادهرنگ، سرخرنگ». [iii] . «شکار، جانور شکاری». [iv]. «نالهکنان، بانگ زنان»؛ ویله به معنی «شور و غوغا، بانگ بلند». [v] . در اینجا به معنی «خالی کردن، تهی کردن». [vi] . «وزیر، مشاور» [vii] . «سپه سالار، دلیر، پهلوان»؛ در زبان پهلوی: gund به معنی «سپاه، لشکر». [viii] . نبیره هم به معنی «فرزندِ فرزند» است هم «فرزندِ نوه (پشت سوم)»، هم «فرزندِ نتیجه (پشت چهارم» و هم «فرزند زاده» هر چقدر دور باشد؛ در اینجا منظور پسرِ پسر یا پسر سیامک است. o چو گشتاسب روی نبیره (بهمن پسر اسفندیار) بدید شد از آبِ مژگان رخش ناپدید o چگونه نباشیــم امـروز شاد که داماد ما شد نبیره قباد [ix] . «خستگی ناپذیر». [x] . «تسمه چرمی که از آن کمربند، کمند یا مهمیز درست میکنند؛ کمربند چرمی؛ کمند چرمی». [xi] . «بی مانند، بی نظیر؛ مخالف، دشمن». [xii] . در اینجا به معنی «پایمال کردن، زیر پا نهادن». [xiii] . «مرده ریگ، ارث، میراث درگذشتگان». بازدید: 814
|
|||||||||