• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم (4)
گفتگو با مهربان مهرشاهی، چهره آشنای مارکار تهرانپارس
چاپ ارسال به دوست
منوچهر باستانی   
۱۷ تير ۱۳۸۹
جام جان باختگان، اردوی دانش آموزی، مسابقات مانتره، جشن سده، جشن مهرگان، تولد اشوزرتشت، مجالس و مراسمهای دیگری مانند عروسی، پرسه و ... در مارکار تهرانپارس برگزار می شود. جایی که در سالهای نه چندان دور پر از علفهای هرز و درختان نیمه خشک بود، ولی در حال حاضر به ویژه در قسمت جنوبی به منطقه ای سرسبز و زیبا تبدیل شده است.

مهربان مهرشاهی، چهره آشنای مارکار تهرانپارس

این سرسبزی به جز کمک خیراندیشان و کانون دانشجویان، بیشتر مرهون زحمات مردی است که 22 سال همدم این درختان بوده و پاکیزگی کامل این محل نیز به عهده اوست. مردی که چهره او برای تمام دوستانی که در مسابقات مختلف برگزار کننده و یا شرکت کننده بوده اند و همکیشانی که هر بعدازظهر برای دور هم بودن به مارکار رفته اند آشناست. همکیشی که در تنهایی خود، دلسوزانه برای آبادی مارکار تهرانپارس تلاش کرده است و هر کدام از ما که به مارکار می رویم کمتر توجه ای به او داریم. امروز  به سراغ این همکیش زحمتکش  رفته و پای صحبتهای او نشسته ایم:                       

لطفا خودتان را کامل معرفی نمائید؟

من مهربان مهرشاهی هستم متولد 1316 در نرسی آباد یزد.  پدرم شهریار آبادان و مادرم کشور نوشیروان است.  ما 12 خواهر و برادر بودیم که هم اکنون 6 نفر از ما باقی مانده و من فرزند سوم خانواده هستم. 22 سال است که در اینجا (مارکار تهرانپارس ) مشغول به کار هستم.

از چه سالی به تهران آمدید؟

بعد از شش سال درس خواندن به سفارش یکی از همسایگانمان در یزد برای کارکردن به تهران آمدم و در خانه ی جمشید مهروزیاد در خیابان ویلا شروع به کار آشپزی کردم. تا 22 سالگی آنجا بودم و هر سال 750 تومان به من می‌دادند.

پدر ومادرت چه شغلی داشتند؟

پدر و مادرم هر دو پاک شور بودند. خود من هم پاک شور 20 نفر در تهران بودم. حتی برادرم را خودم شستم. برادرم رستم مهرشاهی هم 17 سال در قصر فیروزه پاک شور بوده است . 

بعد از آن چه کاری کردی؟

بعد ماشین داری کردم. یعنی چون آن موقع کامیون و خاور ارزان بود. هر باری که می‌بردم 300 تا 1000 تومان دستمزد می گرفتم  ولی آن کاربرای من خوب نبود و به من نساخت. 2 دستگاه ماشینی که خریدم کاملا در تصادف از بین رفت و تمام درآمدم در این 7 تا 8 سال سوخت شد و هیچی برایم باقی نماند. وقتی زن گرفتم فقط و فقط 40 هزار تومان داشتم. بعد از آن در خانه لعل جمشیدیان بزرگ مشغول آشپزی شدم. موقع سال شوهرش، خانم جمشیدیان به من مبلغی را می داد که بعنوان خیریه به انجمن ببرم تا برای بچه های بی سرپرست لوازم التحریر خریداری شود.

بعد از فوت لعل جمشیدیان من یک روز به آدریان رفتم تا اوستا بخوانم. دیدم در تابلوی آدریان اعلامیه ای هست برای استخدام پاک شور- راننده ی آمبولانس و سرایدار و ... پیش خودم گفتم سرایداری خوب است و رفتم انجمن دیدم آقای خسرویانی رئیس آن موقع انجمن آنجا نشسته و وقتی فهمید که برای کار رفتم گفت همینجا بنشین. حدود 25 روز صبح تا شب به انجمن می رفتم که جواب بگیرم. بعد از 25 روز به همراه سه نفر به مارکار تهرانپارس آمدیم. آن موقع مهربان نوایزدان اینجا کار می کرد. اینجا تمامش بیابان بود.

مهربان مهرشاهی و همسرش هما رشیدی

وقتی ازدواج کردی چند سال داشتی ؟

در سن 49 سالگی با هما رشیدی ازدواج کردم.

مسئولیت و کار شما در مارکار چیست ؟

بیست و دو سال پیش وقتی من به اینجا آمدم تمامش بیابان بود و کم کم با کاشتن درخت و آبیاری و غیره به این شکل درآمده است. در واقع کار باغبانی و نگهداری از آنها به عهده ی من است. این درختها را هم طی این سالها و در روز درختکاری گاهی اوقات از طرف مهدکودک یا از طرف بعضی از دانشجویان و خیرین کاشته شده است. سالنی هم که در اینجا است اول به این شکل نبود و کم کم درست شد و قشنگ‌تر و کامل‌تر شد. وسایل داخل آشپزخانه هم بعضی از همکیشان آوردند. همکیشان زیادی به سرسبزی اینجا کمک کردند. تا سه سال پیش تمامی کارهای مربوط به مراسم عروسی، پاتختی و یا سال و سی روزه و غیره به عهده‌ی من بود، ولی از سه سال پیش از طرف انجمن برای اینگونه مراسم مسئول آورده اند.

این سرسبزی مرهون زحمات مردی است که 22 سال همدم این درختان بوده

در حال حاضر وظیفه شما در مارکار چیست ؟

من در اینجا به همان باغداری ونگهبانی در ورودی و نظافت مشغول هستم.

در آن موقع که به تنهایی کار می کردی و در حال حاضر، ساعت کاری شما به چه صورت بوده و هست؟

من ساعت کاری مشخصی ندارم. تقریبا از ساعت 5/5 صبح در را باز می کنم تا ساعت 11 یا 12 شب در باز است و به تنهایی  مراقب هستم که چه کسی می آید و می رود. برای من ساعت کاری مفهوم ندارد اصلا تابع ساعت کاری نیستم.

 آیا از مرخصی قانونی خود استفاده می کنید یا خیر؟

من اصلا دوست ندارم که به مرخصی بروم. اگر هم بروم یک روزه می‌روم یزد و برمی‌گردم. ولی مرخصی طولانی مدت ندارم .

آیا تا به حال شده کسی از بیرون از مجتمع باعث اذیت وآزار شما شود؟

در گذشته افراد زیادی از دیوار به داخل محوطه می آمدند ولی در حال حاضر این اتفاق کمتر می‌افتد.

شما یک دختر هم دارید در مورد او کمی بگوئید.؟

بله من یک دختر دارم به نام پرگل مهرشاهی که دانشجوی رشته ی بیمه است و 2 سال و نیم دیگر درسش تمام می شود. دانشگاهش در تهران نزدیک تجریش است. در مورد نوع کار من هم اصلا ناراحت نیست و گاهی به من کمک می‌کند.

از برادرها و خواهرهایت خبری داری؟

من خودم شش کلاس بیشتر درس نخواندم ولی 2 نفر از برادرهایم مقام خوبی دارند. یکی از آنها ایرج مهرشاهی است که در پاکستان زندگی می کند و وضع مالی خوبی دارد و وقتی من 27 ساله بودم و او 6 سال داشت او را به پاکستان بردم تا درس بخواند و الان برای خودش کسی شده است و زمین و ملک در آنجا دارد. در آن موقع برای بردن برادرم به پاکستان آقای خسرویانی به من خیلی کمک کرد. من پول کافی برای گرفتن پاسپورت نداشتم و ایشان نامه ای به نخست وزیر وقت نوشت در نتیجه ما فقط پول تمبر که 30 تومان بود دادیم و پول پاسپورت که 300 تومان بود را از ما نگرفتند.

مهربان مهرشاهی، چهره آشنای مارکار تهرانپارس

در مورد بازی‌های جان باختگان و دیگر مراسم آیا کسی باعث آزار واذیت شما شده است ؟

چند سالی که در اینجا اردو و جام جانباختگان برگزار می‌شود، بچه های کانون  خیلی خوب بودند وهمیشه به من لطف داشته‌اند و اصلا من را اذیت نمی‌کردند. این عزیزان خیلی زحمت کشیده‌اند. با اینکه رفت و آمدشان مشخص نبود ولی من با جان ودل به آنها کمک می‌کردم. برای نظافت باز هم بچه‌های کانون می‌خواستند که به من کمک کنند ولی چون خیلی زحمت کشیده بودند و حسابی خسته بودند اجازه نمی ‌دادم در کار نظافت به من کمک کنند. ولی همکیشان دیگری که برای مسابقات و یا تمرین می آیند چند باری باعث ناراحتی شده اند. مردمی هم که برای تماشای مسابقات می‌آیند در کل خوب‌اند ولی بعضی‌ها اصلا به بچه هایشان تذکر نمی‌دهند و ممکن است به خاطر بچه‌هایشان با آنها درگیر شوم. متاسفانه بعضی‌ها اصلا برایشان این سبزه ها وگل‌ها مهم نیست و باعث از بین رفتن آنها می‌شوند.

از شغلی که دارید راضی هستید.؟

من واقعا راضی هستم و خاک انجمن را هم می‌بوسم. تا موقعی که زنده هستم از آنها متشکرم و تا موقعی که بتوانم کار می‌کنم.  همسر من هم راضی است با اینکه خیلی تنها است ولی اصلا ناراضی نیست. وقتی بازنشسته شوم می‌خواهم بروم شریف ‌آباد یزد. در آنجا یک خانه‌ی کوچک خریده ام .

آیا دوستان واقوامی دارید که به ملاقات شما بیایند؟

در کل رفت وآمد خانوادگی نداریم زیاد علاقه مند به دید و بازدید نیستم. پدر و مادرم در یزد دفن شده اند و خودم هم وصیت کردم که وقتی مٌردم مرا در یزد خاک کنند. چون در اینجا کسی را ندارم.

اگر به 22 سال قبل برگردیم و دوباره همین کار را به شما پیشنهاد کنند آیا قبول میکنی؟

حتما چون من مشکل زیادی با مردم ندارم از هر10 نفر یکی اذیت می‌کند و من تا زمانی که انرژی داشته باشم و فرزندم  رضایت بدهد همین کار را می کنم و ادامه می دهم.

آیا خاطره ی خوبی به ذهنت می آید؟


از آدمهای خوب ، خاطره های خوب و زیادی دارم که لطف آنها همیشه در زندگی من نقش داشته از جمله  آقای خسرویانی و آقای منشنی و خانم لعل جمشیدیان و دکتر فرین و دکتر خسرویانی.

بازدید: 1233

  یادداشت ها (11)
1. نویسنده هاتف, در ۱۳۸۹/۰۴/۱۷ - ۱۷:۵۶:۲۸
بسیار مرد دوست داشتنی است.سادگی و پاکی از تمام رفتارش میباره(هر کی دیدتش حرف منو تصدیق میکنه).تو جامعه زرتشتی جزو معدود کسایی که وقتی میبینمش خوشحال میشم! 
پایدار باشی ارباب مهربون.
2. نویسنده هوشنگ, در ۱۳۸۹/۰۴/۱۷ - ۱۸:۲۹:۴۷
خیلی مخلصیم اقا مهربون.واقعا که مهربونی.خسته نباشی.همیشه سالم و تندرست باشی.بی تو مارکار صفایی نداره.سبزی و خرمی مارکار از همت وتلاش تو عزیز دل برادره.امیدوارم قدر این چیزهای که داریم رو بیشتر بدونیم تنت درست دلت خوش ای یار مهربونم .بابت این زحمات ازت خیلی ممنونم.
3. نویسنده hamkish, در ۱۳۸۹/۰۴/۱۷ - ۱۹:۲۹:۱۹
dorood ba shoma agha mehraban.
4. نویسنده Ashena, در ۱۳۸۹/۰۴/۱۸ - ۰۶:۲۸:۳۶
mehraban ma varzeshkaraye ghadimi hastim, zahamateto hich vaght faramosh nemikonim, dasteto mibosim
5. نویسنده یک کانونی قدیمی, در ۱۳۸۹/۰۴/۱۸ - ۱۹:۱۷:۰۵
خسته نباشی انشاله که همیشه سالم و تندرست در مارکار باشی . ما همه دوست داریم.
6. نویسنده yeki az kanooni haye ghadim, در ۱۳۸۹/۰۴/۲۰ - ۱۳:۱۷:۱۷
agha meraboon zende bashi, ma bache haye kanoon kheili az shoma khatereh darim, shoma too kheili az barname ha va moghiat haye sakht be ma komak kardid. baratoon omri ba ezat az ahoora mazda khastaram
7. نویسنده پیروز نهاوندی, در ۱۳۸۹/۰۴/۲۳ - ۰۹:۰۲:۲۶
توجه داشته باشیم که این مصاحبه پس از تایید انجمن تهران انتشار یافته است .
8. نویسنده pargol, در ۱۳۸۹/۰۴/۲۳ - ۱۱:۱۳:۲۴
man vaghen be dashtan ye hamchin pedari eftekhar mikonam,age on nadod alan man enghad to zendegim movafagh nabodam,ta akhare omr dast boseshm,omdvaram mardom ghadre ye hamchin marde bozorgio bedonan.
9. نویسنده منوچهر, در ۱۳۸۹/۰۴/۲۶ - ۱۰:۱۹:۱۷
پرگل خانم ما قدر اینچنین افرادی را می دانیم نمیدانیم چطور تشکر کنیم اهورا مزدا به خود و خانواده اش عمری بلند و با افتخار ببخشاید./ .
10. نویسنده کامران, در ۱۳۸۹/۰۴/۲۷ - ۱۴:۱۸:۰۸
واقعا خسته نباشید و خدا قوت. واقعا باید دست کسانی مثل آقا مهربان و آقا بهرام در قصر را بوسید. زرتشتی واقعی یعنی اینا 
دست تمام بچه های برسادم درد نکنه که اینجور مساحبه هارو میکنن  
خدا قوت  
ممنون
11. نویسنده ساسان سلطانی پور, در ۱۳۸۹/۰۴/۳۰ - ۰۲:۳۵:۳۳
با خسته نباشی خدمت آقا مهربان آرزومندیم ایشان و خانواده شان همیشه تندرست و پیروز باشند.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات