• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


طنز
کالری بابا و دایی کامی تموم شدنی نیست
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۱۲ خرداد ۱۳۸۹
Image
مامان و بابا گفتند که جمعه می خواهیم بریم کوه و من خیالات داشتم که نباید نون بربری بگیرم ولی باز منو صبح بلند کردند گفتند که  تو کوه که گشنگی نمیشه خورد در نتیجه مثل همیشه نون بربری جمعه صبح با من بود.

دلتون خیلی خیلی گنده بسوزه. ما رفتیم کوه. بابایم میگوید کوه خیلی جای زیبایی می باشد و آدم برای اینکه سالم باشد باید برود کوه.
او می گوید در کوه انسان هوای تازه می خورد و کالری که نمی دانم چه چیزی می باشد می سوزاند. صبح جمعه سوارماشین پی کی شدیم. بابا گفت که می رویم دربند. سوسن جون ودایی کامی هم سوار بر ماشین پی کی می شوند. ما بالاخره در ماشین بصورت MP3 جا می شویم. دایی کامی با اینکه خودش یک ماشین اندازه اتاق خواب ما دارد نمیدانم چرا همش سوار ماشین ما می شود. بابایم میگوید موضوع پایان نامه دایی کامی چتربازی به نحو احسن می باشد.

وقتی رسیدیم دربند یک آقایی که لباس زرد پوشیده اونجا وایساده است. بابایم می گوید این آقاهه خیلی کوه نورد می باشد. او سالهاست  که اینجا وایساده است. آخی من دلم واسه آقاهه می سوزه. حتما از اون موقع تا حالا دستشویی نرفته که اینقدر زرد شده می باشد.

وای دربند چه جای باحالی می باشد. همون اول کار سوسن جون گیر سه پیچ داد که آلوچه و لواشک میخواهد، واقعا خجالت هم نمی کشد، اندازه بابایزرگم سن دارد، هنوز آلوچه می خورد. دایی کامی هم واسه اینکه اون نق نزند برایش می خرد. منهم لواشک میخواهم ولی بابایم چون خیلی باکلاس می باشد، می گوید کوفت بخورم. تو دربند همه دخترا واسه اینکه خیلی ورزشکار می باشند بجای روسری کلاه به سر دارند و حسابی بخودشان ماتیک زده اند ومانتوی آنها تا کمر میباشد.دایی کامی چشمهایش چهارتا شده است. او می گوید اینها کوه این ریختی می آیند لب ساحل چه شکلی می روند. آقا پسرها هم درحالیکه ژیگولی می باشند، همش میخواهند نشان بدهند خیلی ورزشکار می باشند. بابا و دایی کامی، مامان و سوسن جون رو ول کرده اند، دخترهای ورزشکار را چسبیده اند. بابا می گوید آدم اینجوری باید کالری بسوزاند. هر چند وقت یکبار هم تک و توک چند نفر از بابابزرگها که ادای کوهنوردها رو در می ارند با کیف و عصای کوه از جلوی ما رد می شند. آنها سری برای دخترا و پسرا تکان می دهند.  

این دربند چقدر سوراخ دارد. از هر وری یک آقا پسر با یک خانم دختر دست در دست هم می آیند و می روند. بعضی وقتها بعضی از آقا پسرها صورتشان قرمز می باشد. مثل اینکه خیلی کالری سوزانده اند. من نمی دانستم واسه کالری سوزوندن باید شماره داشت. هی این آقا پسرها به دختر ورزشکارها می گویند خانم شماره بدم. دایی کامی یک دفترچه 100 برگی همراه خودش آورده و دارد هی شماره می نویسد و به خانم ورزشکارها می دهد. من نمیدانم مگه دایی کامی چقدر کالری دارد. سوسن جون هنوز دارد لواشک می خورد.

جاتون خالی می باشد در کوه صبونه چقدر می چسبد. بابا می گوید واسه اینکه زیاد وقت تلف نکنیم موقع راه رفتن نون بربری بخوریم. نون بربری چون خیلی نون خوبی می باشد بدجوری تو گلو چسبیده  می باشد. بابایم واسه اینکه یک وقت نفس ما در کوه بند نیاید دو تا شیشه آب معدنی می خرد که با آب نون بربری را پائین بدهیم. بعد از خوردن آب دلم مثل توپ فوتبال می شود. بابایم می گوید نون بربری انرژی هسته ای دارد.

دایی گم شده می باشد. سوسن جون هنوز درگیر لواشک می باشد. مامان نمی دانم چه چیزی را نگاه می کند فقط یکی از چشمانش هی بسته باز می شود. سوسن جون می گوید مامانت دارد فلاشر میزند شاید یکی او را هم تحویل بگیرد. بابایم رفته دنبال دایی تا باهم گم شوند. عجب کوه خرتوخر می باشد. منهم دلم باد کرده می باشد. خدایا این کالری عجب چیز بدی می باشد همه من رو ول کرده اند کالری را چسبیده اند. کاشکی زودی کوه تموم شود. خسته شدم از بس هوای تمیز خوردم. چشمهایم خیس شده می باشد. نون بربری دارد اثرات خودش را می کند.

بابا ودایی کامی پیدا می شوند. من نمی دانم این بابا که سایه دایی را با تفنگ آبپاش می زند چی شده اینجا همه اش به دایی چسبیده می باشد. بابا می گوید واسه سوزوندن کالری کار تیمی بهتر جواب می دهد. لواشک سوسن جون تموم شده می باشد قبل از اینکه سوسن جون حرفی بزند. بابا کلید پی کی را به مامان می دهد و می گوید که شما برین خونه ما هنوز یک کمی کالری داریم تموم که شد خودمون می اییم. توی راه مامان به سوسن جون می گوید: این آقا مردا تو گور هم برن ول کن شیطونی های خودشون نیستند. سوسن جون می گوید شب که دایی کامی تو خیابون خوابید شیطونی از کله اش می پرد.

کاشکی من بزرگ نشم چون اگر بخوام کالری بسوزونم باید برم کوه، تازه شم شب باید تو خیابون بخوابم .

با الهام از( دست نوشته های یک کودک فهیم ) نوشته امیرمهدی ژوله


بازدید: 801

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده ye Doost dar ghorbat, در ۱۳۸۹/۰۳/۱۲ - ۲۱:۳۷:۲۳
oh oh oh kar dare be jahaye barik mikashe ..... fogholade ali bood . dast marizad .. koli khandidam .. baba kheili mareke minevisi
2. نویسنده roozbeh, در ۱۳۸۹/۰۳/۱۳ - ۱۸:۳۵:۳۳
جالب و پر از واقعیت بود.بابا جان اخه این بچه ها رو هر جا میرین دنبال خودتون نبرید دیگه زیادی چشم . گوششون باز میشه.
3. نویسنده یک یار, در ۱۳۸۹/۰۳/۱۳ - ۲۱:۲۳:۲۳
ای ول به این کوهنوردان عزیز. اسم کوه ره هم به ما بگین بد نیست بریم کالری بسوزونیم. من نمیدونستم اینقدر خوب میشه کالری سوزوند اگرنه هر هفته میرفتم کوه. خوش به حال اونهائیکه هر هفته میرن کوه. جای ما خالی.  
میگم این قصه که شامل حال کوهنوردان زرتشتی تهرانی که نمیشه نه ؟؟؟؟؟؟؟

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات