• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


طنز
زبان فارسي را پاس بدهيم
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۰۵ خرداد ۱۳۸۹
Image
بابا این جمعه گفت که لازم نکرده برم نون بربری بخرم . نون بربري تهاجم فرهنگي مي باشد و خوردن آن براي فرهنگ و زبان ما گران تمام مي شود. من نمي دانم آخه 200تومن كه پولي نيست پس چرا بابا مي گويد گران تمام مي شود.
بابایم امروز شصتاد تا کتاب روي ميز ریخته و دارد هی ورق میزند و واسه خودش یک چیزی یادداشت می کند. یادم رفت بگم که بابایم خیلی شاعر وادبیاتی می باشد. اون تا حالا چند تا کتاب گنده نوشته که یکی از اونها دیوار حافظ  می باشد. وقتی از اون پرسیدم که دارد چکار می کند، اون گفت که زبون فارسیمون داره تموم میشه میخوام زور بزنم تا اون رو نگه دارم.

من خیلی دلواپس می باشم. همیشه تیلیویزیون می گفت که صرفه جویی کنیم ولی من گوش نکردم حالا زبونمون داره تموم میشه و من نمی دونم باید چکار کنم. من می دانم که آقا فردوسی هم اون قدیما یک روزی وقتی دید دیگه فارسی نداریم همش زور زد که برامون فارسی جمع کنه. دستش درد نکنه ولی اگر یک کم بیشتر جمع می کرد، الان بابام نباید اینهمه حرص و جوش می خورد.

بابا در حالیکه داشت هی روي کله کچلش دست می کشید، گفت که از امروز باید فارسی را پاس بدهیم. آخ جون، من پاسکاری را خیلی دوست می دارم، چون آقا فردوسی پور می گوید که وقتی پاس بدهی یعنی بازی تیمی خوبی داری. بابا می گوید فردوسی پور پسر آقا فردوسی می باشد. مامان به بابا گقت پاس دادن یعنی چی. باز خل شدی و داری چرت و پرت میگی. بابا گفت یعنی اینکه از امروز دیگر نمی گویی خل. می گویی: «مجنون ». نمی گویی چرت و پرت. می گویی: «سخن بیهوده». مامان در حالیکه به بابا می خندید گفت: امروزبابایت گیجگول می باشد.

ظهر دایی کامی برای ناهار اومد خونمون. بابایم می گوید دایی کامی  فوق لیسانس چتر بازی از آمریکا گرفته است. دایی به بابا گفت: چرا مثل خر تو کتاب گیر کردی. بابا گفت:«تلاشی خواهم کرد چون تو را انسان کنم». چشمهای دائیم یه جورایی گرد قلمبه شد وهمینجوری که بابایم را نگاه می کرد به مامان گفت: راستی آبجی، من دیوونه خونه آشنا دارم. مامان در حالیکه قرمز شده بود گفت اینو ولش کن. بگو سوسن جون کوش؟ بابا به مامان گفت:«او را رها کن. بانو سوسن کجا هستند» درست است. دایی خنده ای به بابا کرد و به مامان گفت: اونم صبح حالش گرفته بود، با رفقاش رفته الواتی. بابا در حالیکه می خواست تو دهن دایی لقد بزند گفت: کلامت را می بایست اینچنین گویی:«او بامداد در زمانی که دژم روی بود با دوستانش به گشت و گذار رفت ».ازقیافه دایی و مامان معلوم بود که میخوان خانوادگی بابا رو خفه کنند ولی نمی دانستند از کجاش شروع کنند.

عصر که شد بابا با یک لباس عجیب، غریب شروع کرد با صدای بلند  کتاب آقا فردوسی رو خوندن. ما همگی  داشتیم بابا رو بر و بر نگاه می کردیم، ولی  نمی فهمیدیم که چی داره میگه. بعد بابا رو کرد به ما گفت که: امروز روز تولد آقا فردوسی می باشد. بخاطر او هست که ما هنوز داریم فارسی حرف می زنیم. مامان می گوید: وا خوب این چه کاری بود. حالا مجبوریم کلی پول بدیم بریم کلاس، زبون انگلیسی یاد بگیریم. دائی می گوید: دیگه همه می دونند که این حرفها شعاره. برای اینکه معروف بشيم نشون مي ديم اين چيزا مهمه. فقط حرف ميزنيم. من و تو خودمون فرهنگ و زبانمون رو تيكه تيكه كرديم، حالا يكروز در سال مي خوايم مواظبش باشيم، ما که فردا مث دیروز مي شيم پس بهتره امروز روهم بي خيال بشيم .

من خیلی خوشحال می باشم. با اینکه بابا مي گويد كه دایی کامی منگل می باشد ولی او حرف خوشگلي می زند. من به دایی کامی خودم می بالشم که اینقدر فهیم می باشد. دايي براي آقا فردوسي خوبمون اين شعررو ميخونه:

             بسی رنج بردی در این سال سی                                             عجب زنده کردی تو این  پارسی
             زبـان را پاسبان بـودي زمانــي                                               بـه اميدي كـه خشم از او بـرانـي
             دگـر اميـد بـه ايـن مـردم نبـاشد                                               زبان را چون عدو، زهـري بپـاشد
             بيـا شهنامه را از نو به بَـر كن                                               زتـرس ديـو و دد، جان را سپركن

با  الهام از( دست نوشته  های یک کودک فهیم ) نوشته امیرمهدی ژوله 


بازدید: 721

  یادداشت ها (4)
1. نویسنده یک دوست, در ۱۳۸۹/۰۳/۰۵ - ۲۱:۴۴:۱۲
سلام کودک نفهم  
بازم گل کاشتی و بازبان بی زبانی به ما فهموندی که این زبان ناقابل هم داره از بین میره و چیزی دیگری برامون باقی نمیمونه. واقعا باید چه کرد نمیدانم ولی به امید روزی که بازهم به زبان فارسی و ایران و ایرانیان افتخار کنیم .
2. نویسنده مینا, در ۱۳۸۹/۰۳/۰۶ - ۰۹:۴۹:۲۳
به چه مطلب جالبی اشاره کردی چیزی که شاید خیلی از ما فراموش کرده باشیم مرسی از این متن آموزنده
3. نویسنده پویا, در ۱۳۸۹/۰۳/۰۸ - ۱۰:۰۰:۱۵
داستان جالبی است. خیلی قشنگ است
4. نویسنده رحمانی, در ۱۳۸۹/۰۳/۰۹ - ۰۹:۳۶:۰۹
این کودک کوچک خیلی چیزهای بزرگ را یاد می دهد.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات