• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho



netprotect

rambod

zaban
سوم خرداد ماه شصت ویک
به مناسبت آزاد شدن خرمشهر
چاپ ارسال به دوست
داریوش شامردانی   
۰۳ خرداد ۱۳۸۹
Image
«آرزوی نیکو کاران شکست سپاه دروغ است »                                    گات ها ،سرود30 بند10   
مسعود را ازاوایل آذرماه پنجاه ونه می شناسم، وی هنرجوی هنرستان خمینی شهر در رشته اتو مکانیک شد وتازه از خرم شهر که خونین شهر شده بود و در اردوگاهی که در یکی از روستا های اطراف بود به آنجا می آمد. وقتی سرکلاس رسم فنی از خانوا ده اش  با هنر جوی دیگری صحبت به میان آمد با گریه پاسخ داد :«ماهمراه پدر ومادر وبرادران وخواهرانم و خانواده عمه وعموهایم با همه آنچه که توانسته بودیم از خانه های بمباران شده خودمان بیا وریم در نیسانی به طرف آبادان در حرکت بودیم که با صدای آر پی جی همه دود شده وبه آسمان پرواز کردند، من تنها وارث خانواده چهل وپنج نفری هستم که از موشک باران وبمباران خرمشهرتوانستم، جان سالم بدر ببرم، ولی با بیست ویک ترکش در بدن که دکترها می گویند عمل در آوردن آن ها خطر ناک است. چشم هایم همیشه قرمزاست چون شب ها از درد خوابم نمی برد و روزها هم که شما مرا به خاطرات تلخ می برید. » این گفتار نو جوانی بود که شانزده بهار را پشت سر گذاشته است، حدود هفت ما ه هم در بیمارستان بوده است، تنها امیدش این است دوباره به خرمشهر باز گردد ودر آنجا زندگی از سر بگیرد ونسلش را ادامه دهد.
البته گفتار وی موجب شد هنرجویان کلاس برای آموزش عمومی پیشقدم شوند وآماده دفاع از وطن عزیز شوند. تا سالهای بعد تعداد زیادی از آنها برای جنگید ن با کافران بعثی به جبهه های نبرد بروند.              مسعود هر روز رنگ پریده تر می شد، اما دوستان زیادی در شهر پیدا کرده بود وبه بهانه درس خواندن با هم به خانه همکلاسی هایش رفت و آمد  داشت به گونه ای که بعضی از پدران هنر جویان با او هم مثل فرزندان خودشان عمل می کردند ودر خانواده آنا ن غریبه به حساب نمی آمد. روحیه مسعود خیلی بهتر شده بود، با درس خواندن خودش را مشغول می کرد.  این وضع تا آخر اسفند سال 60 ادامه داشت.
وقتی با هم خداحافظی کردیم تا به یزد بیایم، به من گفت دلم برای پدر ومادرم وخواهران وبرادرانم تنگ شده و می خواهم به سر خاک آنها بروم. من هم به وی گفتم عید را در اصفهان بمان یا برای دیدن یزد به شهر ما بیا، چون در سنی نیستی که بتوانی در منطقه جنگی از خودت دفاع کنی. اما بعد از تعطیلی های عید وفتی به هنرستان باز گشتیم هیچکس اطلاعی از مسعود نداشت، جز تلفنی که به خانه ما زده بود وبه پدرم گفته بود که به خوزستان رفته است.
وقتی ازهنرجویان رزمنده ای که از جبهه ها باز می گشتند می پرسیدیم، می گفتند که او را در اهواز همراه رزمنده ها دیده اند. دیگر خبری از او نداشتیم تا اینکه امتحان خرداد شروع شد وصبح سوم خرداد امتحان رسم داشتیم. امتحان، بدون مسعود برگزار شد. همه مثل اینکه گمشده ای داشتند ولی امتحان هنوز تمام نشده بود که رادیوی هنرستان اعلام کرد، خونین شهر آزاد شد وخرمشهر به مام میهن باز گشت. آن شب همه خوشحال پای تلویزین بودیم واشک شوق می ریختیم و از ما خوشحال تر، مسعود را نشان می داد که همراه جمعی به خرمشهر باز گشته بود.
بازدید: 997

  یادداشت ها (1)
1. نویسنده گشتاسب, در ۱۳۸۹/۰۳/۰۵ - ۰۹:۳۰:۱۶
با تشكر فراوان

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات