| سخنرانی خانم خادم در دانشگاه صنعتی شریف |
|
|
| منوچهر باستانی | ||||||||||||
| ۰۲ خرداد ۱۳۸۹ | ||||||||||||
|
روزنامه ایران در شماره پنجشنبه 30 اردیبهشت ماه خود از سخنرانی خانم خادم مادر جان باخته فرهاد خادم در دانشگاه صنعتی شریف خبر داده است. بر اساس این خبر که متن کامل آن را در ادامه مطلب می خوانید خانم خادم به فعالیتهای جان باخته فرهاد خادم در کانون دانشجویان زرتشتی و پس از آن اشتیاقش برای دفاع از تمامیت ایران سخن گفته است. متن کامل روزنامه ایران به صورت زیر است: "هدفي كه بچهام داشت هدف مقدسي بود كه رفت و نجات دادند واقعاً اين مملكت را. من فكر ميكنم كساني كه رفتند جبهه، كساني كه دفاع ميكنند بهترينها هستند. " متني كه ميخوانيد گفتههاي مادر شهيد مهندس فرهاد خادم است. اين مادر سخنان خود را در جمع گروهي از دانشجويان دانشگاه شريف ايراد كرده است. شهيد خادم از فارغالتحصيلان اين دانشگاه بود و نيز زرتشتي مذهب. ما اقليت مذهبي هستيم؛ زرتشتي هستيم. فرهاد وقتي رفت دانشگاه و در كانون دانشجويان زرتشتي نام نوشت، انقلابي در كانون به وجود آمد. كلاس كنكور گذاشت، اعضاي كانون به بچههايي كه نداشتند يا عقب بودند، رايگان درس ميدادند. كميته مددكاري بنا گذاشت، كه حتي شهرستانها را هم شامل ميشد. با وجودي كه دانشجو بود و خودش درس داشت بيشتر يا يزد بود يا كرمان. زماني كه جنگ شروع شد، فرهاد هم فارغالتحصيل شد. سال 60 بود و فرهاد تنها پسرم. بهش گفتم: تو كه فارغالتحصيل شدي الآن يك مهندسي، اينجا بيشتر به تو نياز دارند. گفت: نه، الآن در جبهه به من نياز هست. بعدها بچهها خواهند ساخت. ميگفت: مادر اگر دزدي به خانه بيايد تو ميروي دفاع ميكني يا من يا پدر؟ جواب دادم: خوب مسلماً شما. گفت: الآن دزد به لباس صدام آمده توي مملكت ما. اگر من دفاع نكنم فردا تمام ناموس ما در خطر است. فرهاد تنها پشتيبان و تكيهگاه و مغزه متفكر خانواده ما بود كه نظر ميداد و نظرش هم صائب بود. يعني بعد از فكر زياد نظر ميداد، نه اينكه من بپرسم و او جواب بدهد و تمام، نه، بعد از سؤال ميگفت: مامان يك فرصتي بده تا بگويم در اين مورد چكار كني. من مطمئنم كه فرهاد با فكر جبهه را انتخاب كرد و هيچ وقت ناراضي نيستم. يك روز كه داشتيم با هم حرف ميزديم به من گفت: مامان تو فكر ميكني من پسري هستم كه خودم را قايم كنم تا براي تو بمانم؟ به هيچ وجه اين كار را نخواهم كرد. من براي مردمم زندگي ميكنم. چيزي از جبهه برايم گفت كه در ذهنم است. يك بار كه از جبهه برگشته بود، يك لنگه جوراب پشمي با خودش آورده بود. گفت: من به خاطر همين يك لنگه جوراب ميجنگم. گفتم: فرهاد اين حرفها چيه ميزني؟ شوخي ميكني؟ جواب داد: نه مامان! يك روز ديده بودند پيرزني دنبال فرمانده آن منطقه ميگردد. راهنمايياش ميكنند طرف فرهاد. آن موقع فرمانده ادوات جنگي [در محور خودشان] بود. اين جوراب را ميدهد به فرهاد و ميگويد: پسرم اين تنها نخي بود كه توي خانه داشتم و اين يك لنگه جوراب شد. اين را بپوش. ميگفت: من به خاطر همين ميجنگم. بازدید: 1087
|
||||||||||||