• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho



netprotect

rambod

zaban
بر ما چه گذشت و چه می گذرد؟
دانش‏آموز شیطان دیروز و دانشجوی سرسخت و جوان امروزی
چاپ ارسال به دوست
آناهیتا کشاورزیان   
۲۷ فروردين ۱۳۸۹
Image
دوران مهدکودک را در مهدکودک پارسا که ویژه زرتشتیان بود گذراندم. صبح با شور و شوق زیادی راهی مهد می‏شدیم. ابتدا نیایش دسته جمعی، بعد نرمش صبحگاهی، کلاس آموزشی، خوردن چاشت، بازی و ... برنامه‏هایمان در طول روز بود.

یادش بخیر، شیطنت و شلوغی هم که جای خودش را داشت و البته تنبیه در گلخانه بزرگ وسط ساختمان مهد برای درس عبرت شدن سایر بچه‏ها هم یکی از معایبش بود! آخر ما نمی‏دانستیم "هر که خربزه می‏خورد باید پای لرزش هم بنشیند."

به کلاس اول دبستان آمدیم. یک سال بزرگتر شده‏ایم ولی از شیطنت‏هایمان کاسته نشده. اما معلممان با شکیبایی هرچه تمامتر پذیرایمان بود و به خودش امیدواری می‏داد که ما تازه وارد محیط مدرسه شده‏ایم و کم‏کم آرامتر خواهیم شد. ولی یکسال تحصیلی گذشت و این آرزو بر دل معلممان ماند. چون ما از روی قصد شیطنت نمی‏‏کردیم و نمی‏دانستیم کارمان از دید بزرگترها بد است.

حال به کلاس دوم دبستان راه یافته‏ایم و باز هم تغییری در روال کار ما حاصل نشد. خوب یادم است که برای تشویق بچه‏ها والدین هدایایی تهیه می‏کردند و بنا بر روز جشن تولد و یا گرفتن نمره خوب این هدیه به دانش‏آموز داده می‏شد. ولی ما بدلیل شیطنت همیشه هدیه‏مان را با تاخیر دریافت می‏کردیم. ناگفته نماند درسمان بسیار خوب بود ولی از انضباط آنطور که مسئولین مدرسه می‏خواستند خبری نبود.

به کلاس سوم رفتیم و از بخت بد ما معلم عزیزمان چند کوچه بیشتر با ما فاصله نداشت. و چشمتان روز بد نبیند روزهایی که مادرمان خانم معلم را در راه کوچه می‏دید و سر درددل معلم باز می‏شد و گفتگوی جانانه‏ای صورت می‏گرفت و بد به حال ما که آن گفتگو تبدیل به گفتمان اساسی بین من و مادرم می‏شد.

کلاس چهارم دبستان هم روال به همان صورت بود و آن سال دیگر از سر تقصیرات ما که از روی قصد هم صورت نمی‏گرفت نگذشتند و از والدینمان تعهد گرفتند. ما شدیم دانش‏آموزی که تعهد داده بود و نباید یک سری رفتارها را انجام بدهد ولی نمی‏داند به چه دلیل. آن سال هم با بدبختی به پایان رسید.

بله رسیدیم به سال آخر دوره دبستان، کلاس پنجم. از همان ابتدای سال بعنوان مبصر کلاس انتخاب شدیم تا شاید روال کار تغییر کند اما ما درست بشو نبودیم که نبودیم. به هر جان کندنی بود پنج سال دوره دبستان به پایان رسید. البته ناگفته نماند معلمانمان همیشه به ما گوش زد می‏کردند که چون در مقطع راهنمایی تعداد معلمانی که با آنها سروکار داریم بیشتر است دوران سختی را پیش رو داریم و بدین ترتیب خود را دلداری می‏دادند.

مدرسه راهنمایی که من در آن باید تحصیل می‏کردم، دیوار به دیوار مدرسه دبستانی بود که پشت سر گذاشته بودم. و جای تعجب ندارد که آوازه من به گوش مدیر مدرسه رسیده بود و از همان ابتدای سال تذکرات لازم به خدمت ما و والدین محترم رسانده شد. و از آنجاییکه هیچ کودکی به کودکی خود نمی‏ماند ما نیز کمی بزرگتر شده بودیم و کمی هم از شیطنت‏هایمان کاسته شده بود ولی زبانمان دست ما نبود و هر زمان نکته بی‏منطقی دریافت می‏کردیم با معلمها خصوصا معلمان پرورشی بحثمان می‏شد.

سه سال راهنمایی و چند سال دبیرستان هم به پایان رسید و وارد دانشگاه شدیم. دیگر آن دانش‏آموزی نبودیم که به اقتضای سنش شیطنت کند بلکه حال دانشجو شده بودیم. دانشجویی سرسخت که در مقابل هر حرف بی‏منطقی عکس‏العمل نشان می‏داد و یا باید قانع می‏شد و یا قانع می‏کرد.

اما روزگار همیشه آنطور که ما می‏خواهیم با ما سازگار نیست. رسیدیم به دروس تربیتی که شامل اخلاق، معارف و ... می‏شد. ولی ما عوض نشده بودیم. اساتید مربوطه برای قانع شدن ما از هیچ کاری فروگذار نکردند. از کم دادن نمره بگیرید تا حذف درس و گفتمان در حراست و ... و به ما فهماندند که حتما نباید تمام مسائل با منطق ما سازگار باشد و ما باید با منطق آنها خودمان را سازگار کنیم و پایمان را از گلیممان درازتر نکنیم و بر خلاف جهت موجود نیز گامی برنداریم زیرا این امر به صلاح نیست. و ما اکنون همان دانش‏آموز و دانشجو و جوان هستیم با هزاران مسئله بی‏منطق حل نشده در ذهنمان ...    


بازدید: 550

  یادداشت ها (1)
1. نویسنده ی دوست در غربت, در ۱۳۸۹/۰۱/۳۰ - ۰۹:۱۰:۰۴
اخ گفتی .....میدونی سالهاست در غربتم ...دلم برای خاک ایران ی ذره شده ...... اخ گفتی .... میدونی چرا اینجام ..میدونی چرا اینجا موندم. اینجا از همه جای دنیا هستند با هزاران عقیده و اعتقاد ... هیچ کس اجازه ندارد اعتقادات دیگری را مسخره کند یا به دیگری توهین کند ،..... همه میتوانند سوال کنند و اگر قانع نشدند بگویند .... اینجام چون مجبور نیستم هیچ اصل غیر منطقی را بپذیرم ....... باور نمیکنید ولی فرزند من در همان روز اول مدرسه به تمام معلمانش میگوید که ما ایرانی هستیم و کریسمس را جشن نمیگیریم ... با افتخار میگوید ما از تبار کورش کبیر هستیم ... میگوید سال نو ما ۲۱ مارچ است .... و من لذت میبرم.......

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات