|
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم(3) گفتگو با پاک شور آرامگاه قصر فیروزه تهران |
|
|
| منوچهر باستاني | ||||||||||||||||||||
| ۲۴ فروردين ۱۳۸۹ | ||||||||||||||||||||
|
صبحهای جمعه تا چه ساعتی خواب هستید. صبحهای جمعه بعد از خوردن صبحانه کجا می روید. به دل طبیعت و دامنه کوه . به منزل دوستان و بستگان و یا درمنزل خودتان استراحت می کنید. درهر صورت هرکدام از ما جمعه ها برنامه ای برای اینکه خستگی هفتگی را از تن بیرون کنیم داریم. تعداد کمی این روز را تنها فرصت برای سر زدن به درگذشتگان خود می دانند واگر درتهران باشند سری به آرامگاه قصر فیروزه می زنند. ازجمله خود من که تقریبا هر ماه یکبار به آنجا می روم . در تمام این سالها که به آرامگاه می روم همیشه بعد از گذشتن از در آهنی آنجا اولین کاری که می کنم یک نگاه به صندلیهای سمت چپ آرامگاه می اندازم وچهره مردی را که سالهای سال آنجا حضوردارد را می بینم . جمعه این هفته با یک نگاه ونیت دیگر به آنجا رفتم .با این فکر که کمی بنشینم وبا این مرد صحبت کنم . بدون هماهنگی ومطابق معمول به آنجا رسیدم بعد از صبح بخیر گفتن وعرض ارادت هدف خود را از مزاحم شدن برایش گفتم . جواب او سکوت بود. ![]() نام : بهرام خسرویانی متولد:10 /09 / 1303 سابقه کار: خودش گفت دقیقا یادش نیست ولی فکر کند 40سالی می شود. متولد :رحمت آباد یزد فرزندان : مهربان - منوچهر - هوشنگ - بهزاد - فرشته - فیروزه - فریبا تقریبا تمام همکیشان ساکن تهران با چهره واسم او آشنا هستند. ولی کمتر کسی می داند که او کیست واصلا حضور او در آرامگاه برای چیست . منهم برای همین سراغ او رفتم ولی هیچ حرفی نزد . فقط سکوت . از لابلای صحبتهای کمی که کرد توانستم چند نکته یادداشت کنم : می گفت سالهای نه چندان دور اینجا برو و بیای خوبی داشت . جماعت زیادی می آمدند و می رفتند ولی دیگر کسی نمانده که بیاید. او هم از این مهاجرت دلگیر بود . از اینکه همکیشان ما اینجا را رها کرده اند و رفته اند. ببينيد انسانی که بیشتر وقتش را در تنهایی آرامگاه سر می کند از این رفتنها ومهاجرتها دلش خون است. پرسیدم که آیا مشکلی یا گله وشکایتی دارد . بدون هیچ مکثی گفت که هیچ . او گفت که هرروز از ساعت 30/7 صبح تا 4 بعدازظهر می رود سرکار . دیگر نم یتواند اینجا را فراموش کند .نشستن در خانه و دیدن دیوارهای بی روح خانه برایش عذاب آور است . از جای خالی رستم باستانی حرف شد و گفت که تنها کسی که هر روزدر اینجا به همه ما انرژی می داد او بود . گفت که این ماشین جدیدآرامگاه اولین کسی را که حمل کرد همین رستم بود.خدایش بیامرزاد. این تمام صحبتهای من با او بود. هر سوالی که پرسیده می شد جوابم سکوت بود. خودش گفت من اینکار را برای دل خودم وخدای خودم می کنم ونیازی به اینکه بگویم ودیگران بفهمند ندارم . ولی من راضی به این نبودم . من رفته بودم تا از پس آن نگاه مهربان چیزی بفهمم . سکوت او معنای عشقی واقعی را می داد که گذشتن و درک نکردن آن خیلی سخت بود برای همین نمی توانستم به همین چند جمله بسنده کنم . بعد از آنروزدر این فکر بودم که بروم سراغ دکتر بهزاد خسرویانی یکی از پسرهای بهرام که سالهای زیادی است در آزمایشگاه مهرین واقع در خیابان دلاوران تهرانپارس برای آزمایشهای پزشکی مزاحم او می شویم . بعد از گفتن نیت خودم او با آغوشی بازقبول کرد که با من گفتگو کند: سالهای قبل از انقلاب بهرام بعد از آمدن به تهران در ابتدا با دوچرخه ای شیرفروشی می کرده وبعد از آن دریک مغازه خواربار فروشی درابتدای خیابان ویلا مشغول بکار می شود .هنوز آن درخت توت که او کاشته در خیابان ویلا جلوی بانک تجارت سراپاست و همکیشان قدیمی آنجا از شوخ وبذله گو بودن او حرف می زنند. بعد که یک مقداری وضع زندگیش خوب می شود کارش را توسعه می دهد و حدود 40سال قبل درخیابان رشید تهرانپارس مغازه ای باز می کند وتمام وقت از ساعت 4صبح تا 11شب کار می کرده تا اینکه زندگیش سروسامان خوبی می گیرد. اما یکبار بخاطر سادگی خودش و اعتماد به یکی از دوستان تمام اموال خود را از دست داده و ورشکسته می شود وآنهمه اندوخته و سالها زحمت را از دست می دهد و به طبع آن باعث آواره گی خود وخانواده می شود . بعد از آن مجبورمی شوند به منطقه تهران کاخ بروند .منطقه ای در پشت شکارگاه سلطنتی و پائینتر از قصرفیروزه و در آنجا ساکن می شوند . بعد از این اتفاق و باتوجه به اینکه بهرام زندگی را از بالاترین طبقات مادی تجربه کرده بوده از مال دنیا دل می کند ودرهمان قصر فیروزه بدون اینکه به مال دنیا ودرآمد فکری کند مشغول بکار می شود. اگر دلش می خواست می توانست دوباره شروع کند ولی انگار سرنوشت او را درمسیر خوبی قرار داده بود که حاضر نبود از آن جدا شود . بعد از مدتی کار درآنجا به استخدام انجمن زرتشتیان در می اید. ![]() طبق صحبتهای بهزاد اون روزها بهرام با پای پیاده مسافت زیادی را تا آرامگاه طی می کرده و با توجه به اینکه آنجا شکارگاه بوده چندین بار با حمله حیوانات وحشی از جمله گرگ مواجه می شود حتی کامبیز آتابای که یکی از اقوام خانواده سلطنتی بوده شیرهم به آنجا آورده بوده است . روزهای سختی که بدون وسیله هم بهرام وهم خود آنها برای رفتن به مدرسه مشکلات فراوانی را تجربه کرده اند. زندگی در محلی که آب خوردن از آب انبار تهیه می شده و روشنایی بخش خانه آنها در آن روزگار بی برقی ، چراغ پیه سوز کوچکی بوده است. بهزاد می گوید بخاطر ندارد تمام این سالها که پدر در قصر فیروزه کار می کند جمعه و تعطیلی درخانه مانده باشد. از صبح زود تا بعدازظهر او به آرامگاه می رفته تا به کارهای آنجا برسد. او فقط دومرتبه را به یاد می آورد که همراه با پدر به پیرسبز یا پیرهریشت رفته ولی بعد از سه روز فورا برگشته اند. بغیراز این اواخر که بهرام بخاطر شدت مریضی ودر حالي که واقعا نمی توانسته حرکت کند در خانه مانده است . او با نظر خودش می خواسته از مرخصی استفاده نکند . حتی این 10 سال آخر که بازنشسته شده است هزینه های رفت وآمد را از جیب خودش می دهد تا هر روزه در آرامگاه حضور داشته باشد. این روزها حتی با تزریق دارو خودش را به آنجا می رساند . او تقریبا در آن سالها تمامی کارهای آرامگاه را انجام می داده ولی امروزه بخاطر بیماری بیشتر بعنوان سرپرست درآنجا حضوردارد . ازنگاه جامعه نسبت به نوع کار بهرام و برخورد همکیشان با خانوده او سوال می کنم، می گوید: باتوجه به اینکه خانواده آنها هم خوبی این دنیا را دیده بودند وهم بدی ، برداشت آنها نسبت به همه چیز فرق می کرده وکار پدر را با توجه به اینکه باید برای گذراندن زندگی آنها انجام می داده با ارزش می دانسته اند. به قول او شاید زمانی که بچه بوده اند بخاطر اختلاف طبقاتی ومقایسه خود با دیگران ناراحت بوده اند ولی خیلی وقت است که دیگر کار پدر مایه افتخار آنهاست . به نظر بهزاد مهم این نیست که پدر چکار می کرده مهم این است که فرزندانش الان چه جایگاهی دارند وچگونه درجامعه تاثیرگذارهستند. بهرام هم بعد از اینهمه سال که انرژی وجوانی خودش را برای کار گذاشته الان چه اثراتی از خود بجا گذاشته است . کسی می تواند این نوع کار را انجام دهد که کاملا پاک باشد و بهرام از هرجهت پاک است چون سختیهای زیادی را تجربه کرده تا به این جایگاه روحی رسیده است. از حمایت جامعه وانجمن در آن سالها می پرسم واومیگوید بغیر از حقوق ودستمزد پدر فقط هزینه های درمان آنها دردرمانگاه یگانگی رایگان بوده و بخاطر دارد که هزینه مراسم سدره پوشی خودش را انجمن داده و دیگر هیچ حمایت قابل توجهی نشده است . در این سالهای آخر هم دو سه باری انجمن از بهرام تقدیر کرده ولوح یادبودی به او داده است . او به نقل از مادرش می گوید : شبهای زیادی پدر درخواب با ناراحتی می خوابیده و نیمه های شب می دیدند که به خودش می پیچد وگاهی هم از تخت می افتاده وصبح که از خواب بلند می شده می دانسته که یکنفر درگذشته است وبلافاصله به آرامگاه می رفته تا برای خاک سپاری آماده شود. به قول بهزاد به نظر او بعضی از انسانها که سخت جان می داده اند قسمتی از این وظیفه را بهرام درخواب خودانجام می داده تا آنها راحت تر از این جهان درگذرند. البته الان دیگراو بخاطر مریضی این حس را ندارد ولی سالهای سال بهرام شبانه می فهمیده که هم کیشی درحال جان دادن است .این گفته را بنده بارها از زبان همکیشان نیز شنیده بودم وبرایم جالب بود که بدانم آیا واقعیت دارد یا خیر. بهزاد ازمادرش خانم همایون جهانی کلانتری که 72سال دارد می گوید که او هم اینهمه سال سختیهای زیادی دیده است ومی توان گفت حتی بیشتر از بهرام چون هم امور مربوط به بچه ها به دوش او بوده و هم فشارهای زندگی آن دوران پراز بی کسی .روزهای سختی که تجربه آن برای هرکدام از ما غیرممکن است . اوهنوز مایه دلگرمی بهرام وتمامی فرزندان خانواده است . بهرام یکبار برای دیدن فرزندش مهربان به آمریکا رفته و باتوجه به اینکه مهربان یکی از موفقترین پزشکان آمریکا است می توانسته در آنجا زندگی خوبی داشته باشد ولی چون زندگی در آنجا را دوست نداشته وبا طبیعت آنجا سازگار نبوده مجددا به ایران بازگشته و در آرامگاه مشغول بکار شده است . ازاو می پرسم که ورشکستگی 40سال قبل باعث شده که بهرام به این تفکرات واحساس برسد ویا قبل از این اتفاق هم به همین صورت فکر میکرده : باتوجه به تعریف خاطرات دوستان قدیمی پدر او از همان سالها با انرژی بسیاری تاثیر گذار بوده وبه فکر مادیات نیز نبوده است چون اگر به این فکر بود به راحتی اموال خود را از دست نمی داد.در هر صورت ورشکستگی در کار یک جرقه ای بوده برای اینکه او از مال دنیا بگذرد و در این مسیر سخت بیافتد که سرانجام آن رضایت او و کل خانواده از شرایط زندگی امروزه شان است. درگذشته که فرزندان بهرام به درجات عالی نرسیده بوده اند جامعه نگاه خوبی به آنها نداشته وآنها رادرجایگاه درستی قرار نمی داده است . سالهای دور که هر کدام از آنها در سختی بوده اند هیچ نگاه مثبتی را ندیده اند و خود آنها با تلاش پدر و مادر به این درجات رسیده اند . جامعه ای که امروزه نگاهش به آنها عوض شده است . ولی آنها با این تناقض دید جامعه زرتشتی هنوزبه نوعی درخدمت آن هستند از جمله خود بهزاد که امروزه خیلیها می دانند که اگر به آزمایشگاه او بروند هم او و هم کلیه کارمندان آنجا برخورد سراسر از احترام را با بیماران دارند و تا حدامکان نیز هزینه های آزمایش را کاهش داده و یا رایگان حساب می کند .هرکاری که از دستش بر می امده برای همکیشان کرده است . هنوز نفرات برتر مسابقات جام جان باختگان می دانند که اگر به آزمایشگاه او بروند بصورت رایگان آزمایش پزشکی می شوند. او معتقد است که رفتار او بعنوان یک فرد زرتشتی در جامعه ایرانی اگر درست باشد می تواند تاثیر و نگاه مثبت جامعه را نسبت به زرتشتیان افزایش دهد. کما اینکه امروزه می بینیم که باتوجه به اینکه او زرتشتی است و امروزه حساسیتهای زیادی نسبت به زرتشتیان وجود دارد ولی آزمایشگاه مهرین شلوغترین آزمایشگاه منطقه شرق تهران است واو برای مذهبی ترین افراد آن منطقه نیزیک انسان تاثیر گذار بوده است. ![]() زمان زیادی مزاحم بهزاد شده بودم واو درآخرین ساعات کاری خودش و با خستگی فراوان بدون کوچکترین گله ای برای من صحبت می کرد. کاش می شد تمام آن مطالب را نوشت .از تفکرات بهرام ونگاهی که نسبت به همکیشان دارد. همیشه فکر می کردم که اگر با آنها هم صحبت شوم گله های زیادی دارند ولی به قول بهزاد بستگی به نگاه هرکسی دارد که چگونه برداشت کند ومی دانیم که بهرام برای دل خودش اینکار را می کند وکاری هم به نگاه دیگران ندارد. ولی امیدوارم شما همکیش عزیز از امروز وقتی به آرامگاه می روی نگاه تازه ای به مونس ویار همیشگی درگذشتگان آرامگاه داشته باشی و بدانی که در آن مکان پر از سکوت و آرامش یک انسان زنده با روحی بلند نشسته است . حدود چهار ماه پیش رستم باستانی درگذشت . یکی از یاران همیشگی بهرام . یکی از دوستان صمیمی وقدیمی ما. تمامی ما بخوبی خاطرمان هست که درمراسم خاکسپاری و پرسه اوهمه همکیشان حضور داشتند . ولی آقای بهرام خسرویانی الان زنده است وما سالهای سال نگاهی نه چندان خوب به اوداشته ایم . بیائیم همین امروز گذشته راجبران کنیم . بهرام عزیز سالهای سال زندگی همراه با تندرستی شما وخانواده ات را آرزومندیم. بازدید: 1403
|
||||||||||||||||||||