• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho

zaban


rambod


در فرودگ چه ديدم؟
چاپ ارسال به دوست
ماندانا ميرابي   
۲۱ فروردين ۱۳۸۹
ساعت 11صبح روز جشن فروردینگان وقتی به نزدیکی آرامگاه رسیدیم و آن همه ماشین دیدم، تعجب کردم پیش خودم گفتم همت خوبی همراشون .

وقتی رسیدم در ارامگاه دیدم مثل هر سال گل، گلاب و عود میفروشن. در حالی که داشتم از گل فروش عکس میگرفتم بهم گفت بیرون از اینجا قیمت این گل ها خیلی بیشتر ولی هر کی از من گل خرید کلی غرغر کرد و انتظار دارن یک دسته گل رز و بدیم 100تومان! منم که حرفی برای گفتن نداشتم سه شاخه گل خریدم و وارد قصر فیروزه شدم.

دیدم چند صندوق برای جمع آوری کمکهای مردمی قرار گرفته و پشت هر صندوق یک نفر نشسته، بعد رفتم داخل سالن ورون(مکانی که بستگان نزدیک شخص تازه درگذشته برای وی پرسه برگزار می کنند) خیلی از سفره ها در حال جمع شدن بودن رفتم و از صندوق انجمن موبدان که قفل بزرگی به در اون نصب کرده بودن عکس گرفتم و از اولین سفره ای که هنوز جمع نشده بود شروع کردم به عکس گرفتن و رفتم جلو تا رسیدم به سفره هم کانونی، آرمین خسروی و در حالی عکس میگرفتم اشک تو چشمام حلقه زد و بعد یاد پسر عمه ام رامین افتادم.

 تو همون حال و هوا بودم که دختر بچه ی را ديدم که یک تکه هندوانه دستش بود و با تعجب به من نگاه مي كرد. لبخندی به او زدم و چند عکس از او گرفتم .

وقتی رفتم سر خاک شهدا دیدم پوستر جام و روی سنگ قبر تمام شهدا چسباندن باز هم عکس گرفتم و همین طور که بالا می رفتم و به قبرها نگاه می کردم، می دیدم روی بعضی از قبرها گل گذاشتن و رو بعضی دیگه با وجود اینکه انجمن موبدان بارها گفته میوه نگذارید و دلیلش هم گفته بود، باز هم کیلو کیلو میوه پاره کردن و گذاشتن روی قبر و درون بعضی از ان ها عود (اگربتی) فرو کردن که تو  گرما و آفتاب ان روز که انگار چله تابستان بود در عرض چند ساعت فاسد  می شد .

کنار خیلی از قبرها آتش روشن کرده بودن همین طور رفتم بالا تا رسیدم به سر خاک آرمین، غرق گل بود منم سه شاخه گلی که خریده بودم گذاشتم بین اون همه گلی که مطمئن هستم بیشتر آن گلها را هم کانونی های آرمین براش آورده بودن.

دیدم دکتر اختیاری دارد كشتی نو می کند من هم اوستا خواندم و دوباره عکس گرفتم و برگشتم پایین تا رسیدم به سر خاک فرهاد خادم و دیدم خانم خادم ( تاج گوهر خداد کوچکی ) مادر فرهاد خادم روی صندلی روبروی آرامگاه پسرش نشسته خوش و بشی کردیم بعد در حالی که به سمت در میرفتم یاد آن روزی افتادم که اردوی دانش اموزی بود و خانم خادم مادر اردو بو د و به خاطر مسئولیتی که داشتم (نگاره نگار) از خانم خادم در مورد پسرش پرسیدم و وقتی شنیدم که چقدر زحمت کشیدن و خون دل خوردن تا اردو دانش اموزی و کانون الان شده کانون صفحه ای از نگاره(مجله اردو دانش آموزی) را دادم به خانم خادم که در مورد اردو بنویسد وما بدانیم.

از در رفتم بیرون وآرزو کردم امسال و سالهای دیگر هیچ جوانی را از دست ندهیم و به قول قدیمی ها هیچ کس بی وقت نرود.
جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

جشن فروردينگان در قصر فيروزه

بازدید: 930

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده فیروزه, در ۱۳۸۹/۰۱/۲۱ - ۲۰:۴۵:۱۵
مرسی ماندانا خیلی قشنگ بود هم نوشته هم عکسها  
امیدواریم امسال سال خوبی باشه
2. نویسنده mahin foroozesh, در ۱۳۸۹/۰۱/۲۲ - ۱۵:۲۹:۲۳
این عکسهایی که می گیرید و گزارشهایی که تهیه می کنید خیلی با ازذش هستند .دست همهء شما درد نکند . 
موفق باشید
3. نویسنده يك دوست, در ۱۳۸۹/۰۱/۲۳ - ۰۰:۴۲:۴۳
ماندانا مانند هميشه عالي بود

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات