آيين سالگرد جان باخته جمشيد گشتاسبي امسال نيز روز 18 فروردين ماه در خانه نرگس برگزار شد.

تصاويري از اين مراسم به همراه بخشهايي از زندگي تنها مفقود الاثر زرتشتي جنگ تحميلي را در ادامه مطلب ببينيد و بخوانيد:

اوستاخواني، پذيرايي از مهمانان با لرك،چايي و ميوه و شام بخشهاي مختلف اين مراسم بودند. در همين حين براي دقايقي به گفتگو با رامين گشتاسبي برادر كوچكتر جان باخته جمشيد گشتاسبي نشستيم:

برادرم جمشيد متولد 5 اسفند 1342 است، در خانواده اي 9 نفره به دنيا آمد، ما 5 برادر (رامين، خدامراد، جمشيد كه مفقودالاثر شد، پرويز و هوشنگ ) و 2 خواهر(آذر و شهناز كه شهناز در 7 سالگس بر اثر بيماري كزاز درگذشت ) بوديم.

جمشيد موقعي كه براي سربازي اعزام مي شد علي رغم اينكه مي تونست با توجه به تخصص هايش(رياضيات، فنون ورزشي ـ كنگ فو، كاراته، تكواندوـ رانندگي، نقاشي ساختمان و ...) و همچنين قد بلند و هوش و ذكاوتي كه داشت جزء كلاه سبزها يعني تيپ 23 نيروهاي مخصوص قرار گيرد. اما
با تمايل شخصي خود و به خاطر عرق و علاقه اي كه به وطنش داشت،تصميم گرفت تا به منطقه جنگي اعزام شود. 
بعد از دوره آموزشي اش عازم اهواز شد، يك مدت هم كردستان بود، و حدود 10 ماه بعد روز 26 اسفند 1363 در جزيره مجنون مفقودالاثر شد. يعني در واقع از ظهر آن روز ديگر كسي جمشيد را نديده است.
بابايي يكي از دوستانش اينگونه براي ما تعريف كرد: «من آخرين لحظه ديدم كه با قايق موتوري از اين طرف جزيره مي رفت آن طرف ، مجروح ها را مي آورد و آخرين باري كه آورد ما بهش اصرار كرديم كه جمشيد ديگه نرو؛ چون وضعيت ناجوره و عراق تقريبا داره تصرف مي كنه و خيلي زير آتيش عراق بوديم(از زمين و هوا و همه جا).
جمشيد گفت:«نه، هنوز دوستان زيادي آنجا هستند كه زخمي شدند و احتياج به كمك دارند، من بايد بروم ». آخرين بار كه من ديدمش زخمي ها را زمين گذاشت، سوار قايق موتوري شد و رفت آن طرف تا باز به مجروح ها كمك كنه» .

رامين صحبتهايش را اينگونه ادامه مي دهد: «به جرات ميشه گفت جون خيلي ها را نجات داد و باتوجه به اون تعصبي كه داشت، برگشت تا باز هم جون اونها را نجات بده . بعد از اون ديگه هيچ اثري از جمشيد به دست نيومد. يعني حالا نميدونم در اثر بمباران هوايي بود يا چيز ديگه اي ، ولي ديگه هيچ اثري از اون پيدا نشد و تا سالهاي سال يعني بيش از 20 سال هنوز اين اميدواري تو خونه ما بود كه اسير شده. از هر طريقي كه مي شد (صليب سرخ، كشورهاي خارجي و ... ) پيگيري كرديم، حتي در راديو عراق كه اسرا صحبت مي كردند، اما متاسفانه هيچ خبري نشد؛ تا جنگ هم تموم شد و چند سال گذشته گفتند تمام اسرا مبادله شدند و ايشون شهيد حساب ميشه.

من ميتونم بگم تنها اقليت مذهبي بود كه در كل اقليتهاي مذهبي مفقودالاثر شد و بعد از بيش از 20 سال خبر شهادت ايشون را دادند . خودتون ميدونيد كه چقدر پدر و مادر و خانواده نگران و چشم انتظار بودند و هنوز كه هنوزه اين باور را ندارند كه ايشون شهيد شده؛ ولي خوب بالاخره اين راهي بود كه رفت،
خيلي هم به وطنش علاقه داشت.»
رامين در ادامه در مورد خاكسپاري و دليل انتخاب روز 18 فروردين اينگونه برايمان توضيح مي دهد: «ما طبق رسوم و پرسشهايي كه كرديم، تنها به سدره و كشتي و لباس ايشون بسنده كرديم و در تابوتي در قصرفيروزه اون را به خاك سپرديم. امروز هم بيست و شيشمين سال است كه ايشون به شهادت رسيدند و چون 19 فروردين روز درگذشتگان(فرودگ) است؛ ما با صحبت هايي كه با موبدان و بزرگ ترها كرديم، چون نمي دونيم واقعا در چه تاريخي و در چه روزي به شهادت رسيدند، هر سال 18 فروردين ( يك روز قبل فرودگ) سالگرد برادرم را برگزار مي كنيم، و روز نوزدهم به اتفاق بقيه همكيشان به سر خاك مي رويم.
از او مي پرسم آخرين دفعه اي كه جمشيد خانه آمد، يادت هست؟ مي گويد: بعد از پايان دوران آموزشي به خانه آمد. و بعد از اينكه اعزام شد اصلا نيامد. گفت «من ميمونم يك دفعه بيام»، مي گفت: «الآن نياز هست، من ميمونم، من ميمونم تا يكم آرومتر بشه.» اون موقع كه ما مي پرسيديم، مي گفتند : در حالت عادي اگر يك ماه الي 45 روز شما در جبهه باشي ، حداقل 15 الي 20 روز مرخصي داري؛ يعني ايشون مي تونست به راحتي در اين مدت چندين روز به مرخصي بياد، كه نيومد.
يادت هست آخرين بار چي گفت؟خيلي جالب بود ، هميشه با بابا شوخي مي كرد
و مي گفت : « من به صورت عمودي ميرم و افقي برمي گردم » ، بابا هم هميشه مي گفت : « اين حرف رو نزن » . جالبه ديگه با اينكه اين در قالب شوخي بود ، ولي اين اتفاق به نوعي افتاد .
برامون يه خاطره تعريف مي كني؟ خاطره بسيار بسيار زياده ؛ با بابا بيش از حد شوخي مي كرد و باهاش كاراته بازي مي كرد، علاقه عجيبي داشت. خيلي ها ميگن:«وقتي كسي نيست، بخاطر نبودش خيلي عزيز و دوست داشتني يه»، ولي واقعيت اينه كه در زمان بودنش هم همه اينا نمود داشت. به ياد دارم هرموقع ميومد دنبال من ( من دبستان بودم ) ازش يه سوالي مي كردم ، مي پرسيدم اين چي ميشه جمشيد؟
مي گفت:«خودت بزرگ ميشي متوجه ميشي، الآن من اينو بگم متوجه نميشي، گذشت زمان خودش همه چي رو بهت ياد ميده» و جالب اينه كه تمام اون سوالاتي كه ازش كردم، وقتي كه بزرگ شدم يادم موند و ديدم كه تك به تك تمام اينها را ياد گرفتم.
موقعي كه مي رفت انگار احساس مي كرد كه ميره و ديگه برنمي گرده و اين اتفاق افتاد؛ جالب بود موقع رفتن، به صورت خيلي ساده و صميمي بدرود گفت .


