حتما تا بحال به شیراز سفرکرده اید. شهری سرسبز وبا طراوت با آنهمه نقاط دیدنی وتوریستی. از تخت جمشید و نقش رستم و پاسارگاد خارج از شهر گرفته تا حافظ وسعدی و باغ ارم ونارنجستان داخل شهر. واقعا اگر خوب این شهر و استان فارس را بشناسی برای دیدن تمامی نقاط دیدنی آن یک هفته فرصت کمی است. همان دیدن تخت جمشید حداقل یک روز زمان میبرد تازه اگر با یک راهنمای خوب هم همراه شوی باید دو روزی به آنجا بروی. در کل یک شهری که می توان گفت تمامی سلیقه ها را پوشش می دهد هم مذهبی هم تاریخی وهم نقاط خوش آب وهوا .

اگر به این شهر سفرکرده اید و اگر کسی را در شیراز نداشته اید حتما به پذیرشگاه آن برای ساکن شدن رفته اید. مکانی معروف به باغ وقفی که حدود 103 سالی از ساخته شدن آن گذشته است و خیلی از ما خاطرات خیلی خوبی از سکونت در آنجا داریم . فضایی سرسبز و دل باز در یکی از بهترین خیابانهای شهر و با سکوت آرامش بخشی که بیشتر به یک باغ خارج از شهر میماند تا پذیرشگاه. همه چیز نیز در کنار هم: آدریان، خوابگاه، کتابخانه، انجمن و..... جدا از آن همکیشان شیرازی هم که همگی پر از انرژی و طراوت که در چهره خیلی از آنها مهربانی و مهمانپذیری موج میزند. همکیشان فعالی که درحدود 75خانوار هستند و نمایندگان بسیارخوبی از جامعه ما دراین شهر می باشند .

در کنار اینهمه خوبی و جذابیت این شهر و با وجود همکیشان پر از انرژی و دوست داشتنی، خانواده ای زندگی می کنند که خیلی از خاطرات خوب ما مدیون زحمات آنهاست. خانواده ای که سالهای سال است در این باغ مشغول به کار هستند تا همیشه این باغ سرسبز باشد. وقتی به این باغ می روی آنقدر جذب زیبایی آن می شوی که فراموش می کنی که چه کسی باعث این همه سرسبزی و طراوت شده است.
صحبت از مردی است که 24 سال است دراین باغ مشغول به کار است و اگر به شیراز رفته اید حتما با چهره او آشنا هستید. مردی که به قول خودش کمی اخلاقش تند است ولی شک نکنید که وجودش سرشار از مهربانی است وطبیعی است اینهمه سال در این محیط بودن و با انسانهای مختلفی برخورد داشتن کمی اخلاق انسان را عوض خواهد کرد.

نام : مهربان ماوندادی متولد : یزد تاریخ تولد: 10/04/1335 سابقه کار: در راه آهن یزد بصورت قراردادی مشغول بکار بوده و بعد ازاتمام قرارداد در یزد مدتی به کار بنایی و باغداری پرداخته و از مهرماه سال 1364 در باغ وقفی ساکن شده ومشغول خدمت رسانی است. زمانی حدود 24 سال و 6 ماه .
وقتی در یزد زندگی میکرده شبها مشغول درس خواندن بوده و روزها در راه آهن یزد همه نوع کاری داشته: مخابرات، حسابداری، تعمیرات دیزل وبرق کشی. حدود 5سال سابقه کار در آنجا داشته ولی فقط 6ماه بیمه بوده است. بعد از اتمام مدت قراردادش مدتی به کار باغداری و بنایی مشغول بوده ولی بعلت مشکلات آن کارها و پیشنهاد دوستان به شیراز رفته ومشغول بکار شده است.

در طول مدت کار در باغ وقفی برای او ساعت کاری تعریف نشده است و تقریبا شبانه روز کار می کند. از نظر او بیشترین مراجعه کنندگان درسال در تعطیلات سال نو و اردیبهشت ماه و از نیمه تیر ماه تا پایان شهریور ماه می باشد . یعنی حدود نیمی از سال او پذیرای مسافران است ومابقی سال هم که همیشه تعدادی دانشجو و سرباز در آنجا ساکن هستند. بطور خلاصه تمام سال آنجا مهمانی حضور دارد و بغیر ازمهمانان، همکیشان شیرازی و اعضای انجمن زرتشتیان شیراز هم که جلسات و برنامه های مختلف خود را در آنجا برگزار می کنند و طبیعتا از این بابت نیز او وظایفی خواهد داشت. صبحها از ساعت 5 صبح بیدار می شود و بطور میانگین تا ساعت 12 شب بیدار است. این توضیح لازم است که علاوه بر او همسرش خانم فرحناز نمیرانیان نیز همیشه در کنارش حضور داشته و این روزها بخاطر بیماری، بیشتر زحمات این باغ به دوش همسرش است.
میزان مرخصی مطابق با قانون کار بوده ولی بزرگترین مشکل او برای مرخصی پیدا کردن جایگزین است که به همین علت کمتر از مرخصی خودش استفاده میکند و درضمن اگر هم به مرخصی برود حقوق دوران مرخصی او به جانشینش داده می شود یعنی مرخصی بدون حقوق . در طول این مدت 24 سال تمامی تعطیلات سال نو در باغ حضور داشته اند و برای او و همسرش تعطیلات سال نو فقط کار و خدمت رسانی بوده است. تصورکنید 24سال بدون فهمیدن تعطیلات سال نو . مدت زمان کمی نیست .
از او در مورد رفتارهمکیشان می پرسم و این سوالم را با تاکید که هیچ تعارفی در پاسخ دادن نداشته باشد می پرسم. جواب او این است : شیرازیها که همگی خوب و مهربان هستند و هیچ گله ای ازآنها نیست. همکیشان خوبی که دوستان خوبی برای او هستند و از هر 100مسافر هم 4 تا 5 نفر بد از آب در می آیند. ولی در مورد رعایت نظافت توسط همکیشان متاسفانه از بیشتر آنها گله دارد چه شیرازی و چه مهمانان. البته می گوید که مسافرینی هم بوده اند که کمک زیادی به او کرده اند. مسئول جابجایی مسافران و دادن اتاقها به آنها نیز خود اوست و از این بابت هم مشکلاتی با مسافران داشته است. هرکسی یک توقعی از او دارد ولی به قول خودش حتی برای خواهرش هم پارتی بازی نکرده است .
وقتی با او هم صحبت میشوی سوالی که خیلی زود به ذهنت میرسد این است که اگر به 24 سال پیش برگردد آیا همین کار را انتخاب میکند یا خیر و او فورا میگوید خیر. چون خیلی در این کار سختی دیده است جدا از مشکلات مادی و کار بدون وقفه، مشکلاتی که با همکیشان داشته بیشتر باعث این نظر او می شود.

کل رسیدگی به امور باغ تا 4 سال پیش با خود او بوده ولی بعلت بیماری سختی که دارد این مدت فقط مسئول آبیاری باغ است . بیماری او در این مدت اجازه زیادی برای کار نمی دهد و بیشتر وظایفش بعهده همسرش است. تمامی هزینه های بیماری او چه در دوران ابتدایی آن که شامل هزینه های شیمی درمانی بوده و چه الان که ماهی یکبار باید معاینه شود همگی بعهده خودش بوده است و از این بابت هیچ کمکی دریافت نکرده است.
از او درباره بهترین وبدترین خاطره این 24سال می پرسم. می گوید که خاطرات بد او خیلی بیشتر از خاطرات خوب است. بهترین خاطره او مربوط به ماه اول است که به شیراز آمده و می گوید در آن یکماه اول چند نفر از شیرازیها هرشب با او جمع می شدند و با هم گپ می زدند و بعد هم شام کنار هم بوده اند ولی بعد از آن دیگر آنروزها تکرار نشده است. بدترین خاطره زندگیش را با تلخی تعریف می کند : روز14خرداد سال 1376 هنگامی که دو نفراز همکیشان در باغ مشغول خوشگذرانی بوده اند و او برای اینکه صدای آنها در آنروز خاص به بیرون از محوطه باغ می رفته به آنها تذکر میدهد وآن دونفر هم با او درگیر می شوند و کار به کتک کاری می کشد وهمان شب آن دونفر پشت در منزلش اورا به مرگ تهدید می کنند و همان موقع همسر اولش با شنیدن این صحبتها دچار شوک شدیدی می شود وبعد از آن شوک به بیماری MS دچار شده ودرست یکسال بعد از این اتفاق در روز 20 خرداد سال 1377 همسر اولش خدابیامرز می شود. بعضی وقتها ما انسانها برای خوشگذرانی و راحتی خودمان چه هزینه هایی را به دیگران تحمیل می کنیم . او باید الان با عشق خاطرات خوب زیادی را برایمان تعریف کند ولی افسوس که ما بخاطرخودمان خوبیها را از او گرفته ایم.
ازاو درباره نحوه برخورد همکیشان با نوع شغل او و برخورد با فرزندانش می پرسم که متاسفانه نظر خوبی ندارد و از این بابت هم گله دارد ولی گله هایش را نمی توان در این نوشته عنوان کرد ولی باورکنید که من هنوز متوجه نشده ام که این قشر از همکیشان ما از چند جهت باید هزینه بدهند. از لحاظ مالی که تامین نیستند. از لحاظ اجتماعی نیز در جایگاه خوبی آنها را قرار نمی دهیم. هیچ دلخوشی قابل توجهی نیز ندارند. مگر خون آنها چه رنگی است که اینگونه با آنها رفتار می شود.
محل صحبت من با او بخاطر شلوغی محیط باغ در آدریان است که رفت وآمد درآنجا کمتر است. وقتی خاطراتش را تمام می کند با یادی که از همسر اولش می شود و مشکلاتی که فرزندانش داشته اند عنوان می شود، اشک از چشمانش جاری می شود و می گوید که بخاطر عشق به این آتش واعتقادش است که این سختیها را تحمل کرده است. بازهم عشق. خیلی از ما بخاطر موقعیت مادی و شغلی خودمان است که به کاری مشغولیم ولی باورکنید که این انسانها هیچ چیزی به غیر از عشق در کارهایشان نیست ولی ما کمتر به این نکته توجه می کنیم . تمام دوستانی که در همان دوران کار در راه آهن یزد همکار او بوده اند الان یا بازنشسته شده اند و یا با سمتی خوب نزدیک به بازنشستگی هستند ولی او بخاطر عشق به اعتقادش به اینکار روی آورده است و به قول خودش همین عشق او را سراپا نگه داشته است ولی نگاه ما به ظاهر آنهاست نه باطن. تا کی باید اینجور نگاه کرد. تا کی باید این عزیزان را فقط خدمت گذار دانست در صورتی که خودمان کمتر حاضریم خدمتی به آنها بکنیم . تا کی باید بخاطر خوشی خودمان باعث ناخوشی وناراحتی آنها باشیم. تا کی باید مدعی عشق به دین خودمان باشیم ولی اینگونه این عاشقان دین وهمکیش را با تنهایی خودشان تنها بگذاریم. آنها حرف زیادی برای گفتن دارند ولی دریغ که کمتر کسی حاضربه شنیدن این حرفهاست.
از او که دراین شلوغی تعطیلات سال نو فرصتی را در اختیار من گذاشته تشکر می کنم و او با مهربانی و لبخند تلخ روی لبش بامن خداحافظی می کند وذهن من باز درگیر این لبخندیست که هر کدام از ما به نوعی شیرینی اش را از او گرفته ایم .