سوار برکشتی چند هزار ساله ایم . مسافران کشتی که چند هزار سال درتلاطم این دریای طوفانی اسیر بوده وباهزار زحمت تا به اینجا رسیده است وگهگاهی هم با آرامی در دریای این زمانه حرکت کرده است . گاهی صدای خرد شدن قسمتی از آنرا میشنویم . گاهی قسمتی از آن بازسازی میشود . گاهی تعدادی از مسافران آن پیاده شده وسوار برکشتی دیگر با سرعت بیشتر رفته اند ولی صحبت از مسافرینی است که سالهای سال همسفر این کشتی بوده اند.
کاری به ناخدا و سکاندار و ملوانان و ناوی های این کشتی قدیمی نداریم . چرا که آنها همیشه بر روی عرشه کشتی نگاه تمام مسافران را به خود جلب کرده اند . کاری هم به اینکه آیا این بزرگان خوب این کشتی را هدایت کرده اند یا هدایت می کنند هم نداریم . چون نه از دریا وخطرات آن خبر داریم ونه از کشتی وفن هدایت آن . بحث برسرمسافرانی است که در طبقات لوکس و گرانقیمت این کشتی که هیچ تکانی از موج دریا راباخود ندارد نشسته اند وخبری از بیرون ازاتاق خود ندارند وفقط گهگاهی سری به بیرون میزنند و گله از زمین وزمان دارند . میخواهیم سری به طبقات زیرین این کشتی بزنیم چرا که کمتر شناختی از این طبقات داریم و با انسانهایی که این همه سال بوده اند ولی دیده نشده اند وسیاه زغالهای این زمانه شده اند آشنا شویم . انسانهایی که جدا از صورتک های سیاه وگرما وسختی دیده ،دلی پاک وآرزوهای بلندی برای رسیدن به مقصد دارند .انسانهایی که تا وقتی که هستند دیده نمی شوند ووقتی هم که رفتند فقط چند روزی غم دوری آنها را باور داریم . شاید با این شناخت آن مسافران مستقر در اتاقهای لوکس قدر این عزیزان را بیشتر بدانند ویا آن ناخدا و سکاندار با اینکه میدانند این عزیزان در طبقات زیرین هستند نگاه خود را از بالا به این عزیزان نیاندازند وآنها را همیشه درکناروهمراه خود ببینند.
درکلامی کوتاه تر تلاشی است برای شناخت این عزیزان زحمت کش شاید که قدر شناس آنان تا وقتی که هستند باشیم .
************************
بــیــا تــا قــدر یـکـدیـگــر بـدانـیـم کـــه تــا نـاگـه زیکدیـگر نمـانیــم
کریمان جان فـــدای دوست کــردنـد سگــی بُــگذار مــاهـم مردمــانیم
غـــرض هـا تیــره دارد دوستــی را غرض ها را چــرا از دل نــرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیــم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیــم
چــو بـرگورم بخواهی بوسه دادن رُخم را بوسه ده کاکنون همانیم
************************
دستم را که برروی زنگ میگذارم میدانم نیم ساعتی است که منتظر من است .روز قبل با این قول که سعی کنم تا قبل از ساعت 30/1 ظهر برسم قبول کرد تا کمی باهم گپ بزنیم ولی چه میشد کرد که این روزهای آخر سال همه جا ترافیک است و وفا کردن به قول کاری است بس مشکل . میدانستم به پیش کسی میروم که همیشه برای من لبخند به لب داشته است برای همین زیاد دلواپس تاخیر خودم نبودم . بعد از باز شدن در به استقبالم آمد . گفته بود که صبح نان می پزدوبعد استراحت ومن با این اطلاع بی مقدمه خسته نباشید گفتم ورفتم سراغ اصل مطلب .

نام: روئین تن نمیرانیان ، سن 47 سال وصاحب همسر وسه فرزند به نامهای آرمان ، آریا ، آرش . قبلا در مرد آباد کرج باغداری میکرده و بعد به مدت 18 سال سابقه نقاشی ساختمان داشته واکنون 7 سال است که در شاهورهرام ایزد تهران مشغول کار است. این خلا صه ای از زندگی مردی است که خیلی از ما با چهره آن آشنا هستیم ودر اینجا هم کاری به بیشتر دانستن زندگی شخصی او نداریم.
با مردی روبرو هستم که به قول خودش هفت سال پیش به اصرار دوستان خود برای خادمی شاهورهرام ایزد به این مکان مقدس آمد با این نیت که خدمت به مردم ودرکنار مردم بودن یکی از بزرگترین کارها وبهترین آن است. در این هفت سال روزهای سختی را گذرانده و جدا از حقوق ثابت انجمن برای گذران زندگی خود با پختن وفروختن نان واجناس دیگر تا به امروز را گذرانده است. طی مدت صحبت کردن بارها خودم را جای او گذاشتم وبارها هم اعتراف کردم که اگر من بودم نمی توانستم ازپس اینکارها بربیایم.
قرار بود طی صحبتهایمان گله ای از کسی نکنیم ولی از هر راه که میرفتیم باز دهان به گله باز میشد. گله از اینکه در ابتدا قرار بوده هر هفته یک روز تعطیل باشد و در سال هم مطابق قانون مرخصی داشته باشد ولی در این هفت سال هر سال نهایت 4 روز آنهم برای برگزاری مراسم سال پدرش به یزد رفته ومابقی سال مشغول بکاربوده است او درایام عید یا تابستان تعطیلی نداشته و در این مدت سفری خانوادگی نداشته اند. از او پرسیدم اگر یکروز به مهمانی یا عروسی دعوت باشند چه میکنند باز میخندد ومیگوید هیچ . نمیتوان اینجا را تعطیل کرد و رفت به مهمانی. این جملات به سادگی از دهان او خارج می شود ولی من بخوبی میدانم که هفت سال بدون تفریح وسفر گذراندن کاری است سخت . خیلی از ما منتظر هر تعطیلی یا فرصتی هستیم تا برای جبران خستگی و آرام شدن به سفر برویم . ولی او با آرامی این جملات را میگوید مثل اینکه آرامش این مکان به روح او نیز دمیده شده است .

برای او ساعت کار تعریف نشده است. همیشه اوقات در شاهوراهرام ایزد باز است . گاهی اوقات همکیشی هنگام رفتن به راه آهن نیمه شب یا صبح زود و یا دوستی که مسیرش به آنجا میخورده بی وقت برای نیایش آمده واوهم بخاطر تحمل این مسیر دور توسط این عزیزان در را به روی آنها باز کرده است ومن باز به این فکر که نیایش کسی که باعث آزار کس دیگر میشود آیا لازم وآیا قبول است . با آنکه گله دارد با آرامشی مثال زدنی میگوید که نمیشود به کسی نه گفت . ولی چرا نباید او هم مثل خیلی از ما با ساعت کاری مشخص به استراحت هم بپردازد. چرا ماهم قبل از اینکه به فکر نیایش خود باشیم به فکر آسایش دیگران نیستیم .
سه سال قبل بابت خالی کردن گونی های آرد دچار کمر درد شدیدی شده است وهنوز هم با اینکه این ناراحتی را دارد ولی باز برای گذران زندگی به پختن نان ادامه میدهد . به گفته خودش در تهران تنها او ویکنفر دیگر به پختن نان تنوری برای همکیشان مشغولند وکمتر کسی حاضر میشود پای داغی این تنور بایستد وکار کند . ولی چه میشود کرد که زندگی با هزینه های این روزها سخت است واوهم کاری ازدستش بر نمی آید. صحبت از همان نانی است که خیلی وقتها در مراسمها برای بدست آوردنش دست وپا شکسته میشود.

از او درباره کسانی که حاجت خودرا از پای آتش گرفته اند میپرسم .سوالی که همیشه ذهن خودم به آن مشغول بوده و او با لبخندی نشان از عشق میگوید که کسانی را میشناسد که به حاجت خود رسیده اند وبرای ادای نذر سراغ او آمده اند . هیجان او هنگام گفتن این جملات چنان بود که میتوانستی عشق به این مردم وسلامتی آنها را درجملاتش حس کنی .
نگاه خسته او با لبخندش همخوانی نداشت . نمی توانستم باور کنم مردی اینچنین خندان خسته باشد ولی خسته بود . از او علت این خستگی را پرسیدم . میگفت تمام این سختیها یکطرف قدر نشناسی همکیشان هم یکطرف . از نگاه او از هر 100 نفر 90 نفر خوب و تنها 10 نفرقدر نشناس هستند . همان 10 نفر به هنگام زیارت بدون رعایت کردن نظافت تنها به فکر خودشان هستند وبرایشان ریختن روغن بر روی زمین ویا فرش و یا ریختن زباله درزیر میز وصندلیها مهم نبوده است و میگوید که همین 10 نفر هم کافی است تا تمام این خستگیها را دروجودش نگه دارد ومن وشما بخوبی میدانیم که تعداد آنها حتما بیشتر از 10 نفر است.
از عید وسفره هفت سین وخانه تکانی که گفته میشود نمیتوان در نگاهش هیجان این روزهای آخر سال را دید . میگوید کل اتاقها را باکمک یک کارگر که هزینه اش راخودش میدهد تمیز میکند ولی برای پای پیر چند نفر که نذر دارند هرساله برای تمیز کردن به کمکش می آیند. سفره هفت سین هم که سال گذشته در پای پیر برقرار بوده وامسال هم قصد دارد که اینکار را بکند .

سری به تنورش میزنیم که تقریبا هر روز روشن است و نان می پزد. در درون تنور خاموش تعدادی نان گذاشته است تا با حرارت بدنه تنور تا صبح برشته شود. از همان نان برشته هایی که همگی ما لذت خوردنش را داشته ایم .

سری هم به اتاق نزدیک درب ورودی میزنیم که به قول خودش دکان اوست وخیلی آنجا را دوست دارد . تمام اجناس به سادگی وزیبایی چیده شده وبرای او مکانی برای کسب درآمد است . با صدای آرام هم میگوید که چند باری دخل این دکان زده شده است.
در انتها از او تشکر کردم که وقت خواب واستراحت پنجشنبه اش را برای من گذاشته ولی در همان یکساعتی که درکنار هم گپ میزدیم بارها صدای زنگ در می آمد ومن تازه فهمیدم استراحت از نگاه او یعنی فقط نشستن وچایی خوردن وپشت سرهم پا شدن ودر را باز کردن .