رامين، يك ماهه نديديمت، مي دونيم هم تا اونجا نياييم نمي بينيمت، رامين، روز 22 بهمن داشتيم مي رفتيم پيرسبز عكس و خبر تهيه كنيم كه تصادف كرديم، برديمت بيمارستان ضيايي اردكان، رامين، گفتن لگنت شكسته، به هوش بودي، مي گفتي داري مي ميمري، اما ما باور نكرديم، رامين همون شب يه سري از مسئولين جامعه اومدن خونه ي ما، همه اميدوار بوديم كه خوب مي شي.

رامين يادته صبح بيست و هفتم كه بالاخره قرار شد ببريمت يزد، مجبور شدن ببرنت تو اتاق عمل، رامين تو اتاق عمل و قبل از اينكه بزارنت رو تخت آخرين باري بود كه باهات حرف زديم و ديگه صداتو نشنيديم.
آورديمت يزد، اما بي هوش بودي، شب بيست و هشتم هم رفتي. رامين اين همون شتري بود كه در خونه ي همه مي خوابيد. اين دفعه اومد در خونه ما. اين همون مرگيه كه مي گفتيم حقه، رامين اين دفعه اومد سراغ تو.
صبح جمعه 30 بهمن بود، كه بدن بي جانت را از سردخونه بيمارستان گذاشتيم تو آمبولانس، مي دونيم كه خودت داشتي مي ديدي، خيلي سخت بود،رامين، خيلي، اون قدر سخت بود كه نمي تونم، هر چه قدر سعي مي كنم نمي تونم در موردش بنويسم.
رامين، مي دوني كه خيلي ها اومدن،مي دوني كه خيلي ها كمك كردن،مي دوني كه سنگ تموم گذاشتن. رامين نمي تونم نگم خوش به حالت، رامين چنان قشنگ اومدن به بدرقه ات، كه اگه خودت بودي،همه مون خيلي حال مي كرديم.
رامين، فقط 22 سال داشتي،كمك همه ما بودي، از اونايي بودي كه پشتمون بهت گرم بود، هميشه بودنت برامون يه امتياز بود، هر جايي كه كمك مي خواستيم يا كم مي آورديم رامين بود. آره بودي تا به ما كمك كني، كمكي كه براي تو زحمت داشت اما براي ما چيزاي ديگه هم داشت.
رامين، دوستات را بگو، رفيقهاي شيشت، واي هر كدوم وقتي فهميدن، نمي تونستن باور كنن، اصلا چه جوري مي تونيم باور كنيم؟ چه جوري كنار بياييم، چه جوري بهت خدابيامرزي بديم، مگه تو زبون ما مي چرخه اين كلمه.
رامين وقتي نگاه مي كنيم كه بعد از تو چه قدر همه چيز سخته، اصلا نمي خواهيم بهش فكر كنيم، رامين وقتي يادمون مي ياد كه ديگه نيستي، اصلا نمي خواهيم فكر كنيم. رامين وقتي وسايل و عكسات را نگاه مي كنيم، فقط نگاه مي كنيم، مي دوني داريم ياد مي گيريم كه فكر نكنيم.
مي دونيم، مي دونيم كه همه مون رفتني هستيم، اما فقط حرفش آسونه، و خيلي از ماها يادمون مي ره كه واقعا همه ما رفتني هستيم، براي همين سخته، رامين، نمي خواهيم هيچ وقت يادمون بره كي بودي و چه كارهايي كردي، كارهايي كه همش هم براي ما نبود، خيلي هاش براي همه جامعه بود.
رامين تو اين چند سال اخير دو سالش كه تو سربازي فقط پوست و استخوانت موند، بقيه اش هم هميشه هر جايي كه برنامه بود و بهت گفتيم كمك كن، اومدي، چه قدر هم بد بوديم كه كارهايي را بهت مي داديم كه نه كسي مي ديد، نه كسي انجام مي داد، تازه خيلي هم سخت بود،
رامين چه قدر با هم دعوا كرديم، چه قدر با بقيه دعوا كرديم، چه قدر سر همين برنامه ها جر و بحث كرديم. اعصابمون خرد شد، حرص خورديم. آره همه مون همينيم. آدميم ديگه.
رامين اما رفتنت برامون يه درس داشت، درسي كه خيلي تكراريه و تو همه رفتنها هست، رامين دوباره يادمون اومد كه قرار نيست بمونيم، كه از اينجا بايد بگذريم، رامين دوباره يادمون اومد كه هر چي خوب باشيم بازم كمه.
رامين فهميديم كه بايد قدر هم را بيشتر بدونيم، چون هيشكي خبر نداره بعدش چي مي شه، كاري نكنيم كه شرمندگيش برامون بمونه.
رامين باز هم ديديم كه وقتي يكي مرد به يادش مي افتيم، وقتي هست تحويلش هم نمي گيريم اما بعدش كه از پيشمون رفت چه كارها و چه حرفها كه نمي زنيم.
رامين آخرش مي خواستم بگم،اونجاها اگه دستت به جايي مي رسه سفارش ما هم بكن، يه كاري بكن هواي ما رو داشته باشن، اينجا زياد سخت نباشه.
رامين چند تا خواهش ديگه هم ازت داريم، ما رو كه مي شناسي، از هر فرصتي مي خواهيم استفاده كنيم:
رامين نزار يادمون بره كه اينجايي نيستيم.
رامين نزار يادمون بره كه همه آدمها، همين كه آدمن، ارزش دارند و بايد بهشون احترام گذاشت.
رامين اگه همين دو تا يادمون نره خيلي بهتر مي شيم.