تقدیم به دوستان بسیار خوبم آقایان هوشنگ باستانی ، گودرز ماوندی ، اردشیر ماندگاری و منوچهر باستانی که هر پنج شنبه از نوشته های زیبایشان لذت میبرم .

من مخلص و چاکر شوم ، ای
باستانی هوشنگ بوسه زنم بر روی تو، همواره باشی شوخ و شنگ
از شادی و ازخنده ها ، از روزگار رنگ رنگ امـیـد فـردا را نـشان ، بـر ایـن ،دلـهـای چـو سـنگ
ای
مـاونــدی گــودرز ، بـا آن کـلام بـی نـظـیـر ایـن یـک سـلام پــاک را ، از بـنـده کوچـک پـذیـر
از آن کرج گویی سرود ، به سادگی یک حصیر آدیـنـه هـا را می کـنی ، شـاداب و نـاب و دلـپـذیـر
از من درود و صد سلام ، بر
اردشـیر مانـدگـار شــاد و ســلامـت بـاشی و هـمـواره مـانـی پـایــدار
هرگاه توانی گـو سخن ، از این زمان و روزگار نـیـکو بـگـردان حـال مـا ، مـانــد کـلامـت یـادگــار
اینک
منوچهر تو بگو ، از حال و روز خویشتن از خــاطـرات بــچـگی ، از عـاشــقــانـه زیــســتـن
بـا آن کـلام عـام خـویـش ، بـازگـو از حال وطن از روزگـار کـودکی ، از درس و جـنگ تـن به تـن
زمستان سال 1381 یکی از همکارانم صبح که آمد سرکار بدون مقدمه گفت که هر کسی عاشقه دیوونه هست و هر کسی که شاعره دیوونه تر و این چند بیت زیر ناگهان جرقه زد که تقدیم میکنم به این دوستان و دیگر همکیشان
مرا دیوانه خوانند
مرا از بهر شعر ، دیوانه خوانند مرا از بهر عشق ، دیوانه خوانند
مرا از بـهـر اشـکـهـای شـبـانـه چـو ابـر نـوبـهـار ، دیوانه خوانند
مرا یـاریـسـت بـا چـشمان زیـبـا مرا یاریست بـا سیمایی چون ماه
مرا یـاریست بـا قـلبـی چـو دریا مرا از بـهـر آن ، دیـوانـه خوانند
مرا دردیـسـت ، درد دوری یـار مرا شوریست ، شـور دیـدن یـار
مرا عشقیست ، عشق ناب آن یار مرا از بـهـر آن ، دیـوانـه خـوانند
مرا لـذت هـمـان یـک بـوسـه یار مرا قـسـمت هـمـان شـبهای بـیـدار
مرا شهرت همان یک عاشق زار مرا از بـهـر آن دیـوانـه خـوانـنـد
مرا امـیـد یک ایـزد چــو نـاهـیـد مرا امـیـد یک نوری ز خـورشید
مرا امـیـد یـک رویــای جــاویــد مرا از بـهـر آن دیـوانـه خـوانـنـد