پنجشنبه سه هفته پیش بود، روز پرسه روانشاد آرمین خسروی، صبح زود متنی که منوچهر برایم فرستاده بود را در سایت گذاشتم، منوچهر در آن متن از بیدارشدن گفته بود و من تصمیم داشتم که دیگر خبری در سایت نگذارم، این تصمیم تنها دو روز دوام داشت، چون آن قدر صحبت کردند که تمام شنبه شب داشتم خبر تنظیم می کردم.

پنجشنبه دو هفته پیش در راه پیرسبز بودیم، می رفتیم تا گزارشی از روند بازسازی زیارتگاه تهیه کنیم، نمی دانم چرا اما بیشتر از همیشه بودیم و نمی دانم چه طور اما اتفاق افتاد، وقتی دیدم بعد از حادثه رامین حرف می زند و زنده است، تمام فکرم این بود که مثل آرمین می شود. به همراهان آمبولانس و پزشکان اورژانس چند بار گفتم«نکنه خونریزی داخلی بکنه» نمی دانم چرا ولی بعد از اینکه در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد، فکر نمی کردم قراره بمیره، با وجود اینکه هر روز می گفت « امروز می میرم» و من هم روزهای آخر این جمله را با خنده برای بقیه تعریف می کردم و می گفتم«امروز هم گفت من می میرم»
چهارشنبه صبح زنگ دکترش زدم، هنوز 24 ساعت نشده بود آورده بودیمش یزد، پرسیدم آقای دکتر رامین چه طوره و ازش خواستم واقعیتو بگه، گفت: ورم مغزی داره و تو کماست. و آن موقع بود که دیگر نخندیدم، اون روز وقت ملاقات نتونستم جلوی خودمو بگیرم ...
همون شب رامین رفت، البته ما پنجشنبه صبح خبردار شدیم.
سال 80 اولین باری بود که برگزارکننده جان باختگان بودم، آن سال رامین هم بود، اصولا یکی از آدمهایی بود که همیشه می توانستی مسئولیتی را به عهده اش بگذاری و خیالت از انجام شدن آن کار راحت باشد.
رامین بیا جام تو خوابگاه کمک کن
رامین یک هفته قبل از جام بیا تهران کار زیاد داریم
رامین انتظامات کمک می خواهیم پاشو بیا تهرون
و همین مسئولیت پذیری رامین باعث شد که بعد از جام 25 دیگه جام نرم، چون اگر نیاز بود، کانونی ها می گفتند رامین برود. همان طور که در دو سال گذشته رفت و خوابگاه را چرخوند.
وقتی تهران بودم هر کاری یزد داشتیم زنگ رامین می زدم،
رامین برو ترمینال این پاکتها را بگیر و پوسترها را پخش کن
رامین برای مانتره مقدماتی بیا کمک کن
رامین تور نارکی داریم، بیا کمک
دوران کانونی بودن تمام شد، برگشتم یزد و یانش وران، آن موقع تازه گواهی نامه گرفته بود، هیچ موقع به رانندگی فکر نکردم، شاید چون همیشه رامین بود.
بابام می گفت:
امشب باید برم تفت آبیاری، رامین هم می گفت: من باهات می یام
روز جمعه بابام می گفت: امروز زین آباد کار داریم، کی می یاد، رامین می گفت: من هم می یام.
روز سپندارمزد بابام می گفت: ما داریم می ریم زین آباد، کیا می یان کمک، رامین می گفت: من می یام.
و این داستان در مورد گاهنبارها، سال ها، کارهای کشاورزی، جشن ها، حتی خونه تکونی و برف روبی و ... هم ادامه داشت.
اوه یادم رفت، یانش وران، رفتیم یانش وران، می خواهیم همایش رشید شهمردان برگزار کنیم، چه کسی دم در می ایستد تا تمام زمان برنامه ورود و خروج ها را کنترل کند؟ هیچ کس، خوب رامین تو وایسا.
جام وهمن تدارکات می خواد، کسی نیست، خوب رامین تو وایسا.
کانونی ها زنگ می زنند پوستر فرستادن، رامین برو بگیر پخش کن.
رامین موتور وردار امشب باید به همه محله های یزد بریم پوستر بچسبونیم.
جشنواره پیرسبز هماهنگ کننده نداره، کی می تونه هماهنگ کنه، رامین تو قبول کن.
رفت سربازی و برگشت، شد نی قلیون، هر کسی می دیدیش، باور نمی کرد، این رامین باشه، روز جشن سده به فرمانده شون می گه مرخصی می خواد بره جشن سده، فرمانده هم می گه: برو همینجا آتیش پرستی کن. رامین هم یکی از درختهای پادگان را آتیش می زنه و یک هفته تو بازداشتگاه می مونه.
بعد از سربازی دیگه زندگی نداشت. رامین بریم پنجی مزرعه کلانتر، رامین بریم قاسم آباد، رامین برو همایش جوانان، رامین بریم هیرمبا، رامین تو شیراز خبرنگار نداریم یکی را پیدا کن، رامین می خواهیم کلاس خبرنگاری برگزار کنیم پاشو بریم به شهرهای مختلف، رامین من دارم می رم کنگره این یک هفته خبرهای یزد با تو. رامین داری می ری دانشگاه یه سر برو پیرسبز.
کاشکی به این ها ختم می شد، بسوزه پدر چتربازی که تو همه ی زندگیم چترباز بودم، حتی سر ناهار حاضر نبودم سفره را پهن کنم، رامین بود و این کار را انجام می داد. تفت، زین اباد، کار، خرید و... در همه این موارد رامین بود. من که نمی رسیدم، گواهینامه هم که نداشتم.
جام ایران دخت، رامین بچه ها را جمع کن بیان کمک، رامین انتظامات نداریم، رامین وانت را بیار، رامین بچه ها را هماهنگ کن.
روز قبل همایش آسیب شناسی، در حال حرکت به سمت قاسم آباد به رامین می گم: این سه روز هر کاری می تونی انجام بده، این برنامه خراب نشه ها، هر چی تو کردی.
می بینید، تعداد دروازه ها را می بینید، رامین دروازه بانی بود که می توانست در آن واحد از چند دروازه حفاظت کنه، نه تنها گل نمی خورد، که بازی با پاش هم خیلی خوب بود، وقتی عقب بودیم، جلو هم می آمد و نقش مدافع آخر را بازی می کرد و حتی گاهی روی خط دروازه حریف گل هم می زد.
اما دروازه بانمان رفت، اون رفت، رفت تا یکی مثل من اهمیت کار چنین دروازه بانی را بفهمد، یکی مثل من که حتی نمی تونه دستکش دستش کنه، این موقع است که می فهمه بدون رامین دنیا چه قدر سخته.
شما بگید، چه جوری می شه در نبود دروازه بانی چون رامین، تو چند تا زمین بازی کرد؟ شاید بشه بازی کرد، اما اون بازی دیدن نداره، چون یکی از ارکان اصلی تیم نیست.