• default color
  • red color
  • green color

نظرسنجی

بهترین برنامه زرتشتیان در سال 88 کدام است؟
  
کدام یک از تصمیمات زیر تاثیر بهتری داشته است؟
  
اتمام کدام یک از ساخت و سازهای زیر، برای جامعه زرتشتی بهتر بوده؟
  
کدام یک از فعالیتهای زیر در سال 88 تاثیر بیشتری داشته است؟
  
کدام یک از جشنهای سنتی زرتشتیان در سال 88 بهتر اجرا شد؟
  
از بین برنامه های نوآورانه سال 88 کدام یک بهتر بوده اند؟
  
کدام یک تاثیر منفی تری بر جامعه زرتشتی داشته است
  

تبلیغات

عجب خوابی بودم
چاپ ارسال به دوست
منوچهر باستانی   
۱۵ بهمن ۱۳۸۸
Image
یک بعدازظهر سرد زمستانی رو تصورکنید که با وجودی خسته روی تخت به زیر لحافی گرم درازکشیده اید وتوفکر دلگیری هوا وگرفتگی خودتون هستیدکه یواش یواش پلکهای شما گرم میشودوبه خواب عمیقی فرو میروید.روز بعد ساعت 11صبح حس میکنید که نوری گرم خواب نازنین شمارا به هم میریزد.

چشم باز میکنید تلالو نورخورشید باگرمای دل چسب آن در هوای زمستانی از پشت شیشه اتاق برای شما مزۀ دیگری خواهد داشت.درحین فکر کردن به این گرما وگیج بودن بعد از یک خواب طولانی یکدفعه به یاد این می افتید که وای امروز کلی کار داشتم والان هم حسابی دیر شده .لذت این نور برای شما به یادگار میمونه ولی دیررسیدن شما فشاری چند برابر بر ذهن خواب آلوده ات میآورد که باز عقب افتادم.

این مقدمه برای این بود که میخواستم یک قصه بگم .ازهمون قصه هایی که به جای اینکه منو بخواب ببره از خواب بیدار کرد.چیز عجیبی نیست بعضی داستانها بعلت واقعی  وقابل حس بودن انسان را ازخواب بیدار میکند.البته بعضی از ما با صدای توپ هم از خواب بیدار نمیشویم.

فصل اول: بچه که بودیم توی رستم باغ زندگی رنگ دیگه ای داشت.برخلاف امروزه همه اهالی اونجا صمیمت زیادی داشتند وتقریبا همگی یک شکل ویک رنگ بودند بدون این مخلفات دنیای امروزه.درهمسایگی ما خانواده کیقبادی زندگی میکرد.گشتاسب وپری (پری کلا) وفرزندان آنها فریدون وفریبا وخدا بیامرز فرنگیس.این فرزندان همیشه شورخاصی داشتند چه اون زمان که هنوز درکنار پدرومادر بودند چه بعد ازآن که همگی سر زندگی خودشون رفتند.همیشه صدای جیغ و خنده اونها کوچه رو پر میکرد فرقی نمیکرد چه اول صبح چه سر ظهر وچه آخر شب با یک حسی پراز شوق وشادی  که توی اون کوچه بن بست می پیچید ومن همیشه در فکر این خنده  ها وشادیها که چقدر آنها خوشبختند. با اینهمه فقر وسختی لااقل همیشه لبخند به روی لبهاشون بود. هنوز صدای خدا بیامرزفرنگیس  دختر کوچک تر این خانواده توی گوشهام مونده.فریدون که از دوستان برادرهام بود وفریبا که هر وقت با خانواده می آمد تا سری به مادرش بزند همیشه حالی هم از مادر من می پرسیدند وهمیشه خنده به روی لبهاشون بود وبا انرژی خاص خودشون این انرژی رو به من ومادرم هم منتقل  میکردند.اون روزها آرمین  کوچیک بود.

فصل دوم :در سال 1382 یکی از دوستان دوران دانشگاهی در اثر تصادف دچار مرگ مغزی شد.بعدا متوجه شدم که اعضای بدن آن فرد برای پیوند به دیگر انسانها اهدا شده.برام اون روزها این عمل خیلی عجیب بود.با اینکه زمان زیادی از پیوند اعضا میگذشت ولی من زیاد درجریان این نوع کار نبودم. تواون روزها خیلی به این موضوع فکر میکردم که چطور مادری وپدری راضی میشوند تا عضوهای بدن فرزند خودرا اهدا کنند.برای من غیر قابل تصور بود. با اینکه درآن زمان مطالبی از این بابت زیادنبود ولی من با سختی توانستم مطالبی از این دست پیداکنم.با برادر همان همکلاسی خودم صحبت کردم تا بفهمم که چطور شدکه این اتفاق افتاد والان چه حسی دارند.بعد در امرداد سال 1384 متوجه شدم که بخشی بنام واحدفراهم آوری اعضای پیوندی تاسیس گردیده که فعالیت آن در این زمینه است. منهم که منتظر بودم خیلی زود فرم آنرا پر کرده ودر شهریور ماه عضو رسمی آنجا شدم.روزهای اول با شوق خاصی پیگیر خبرها ومطالب این واحد از طریق سایت اینترنتی آنها بودم .برایم همه چیز جذاب وتاثیرگذار بود.حس افرادی که اعضای پیوندشده داشتند وحسرت آنهایی که منتظر عضو بودند.تا اینکه یکبار در یکی از مراسم های تقدیر از خانواده های اهدا کننده  شرکت کردم .درآن مراسم با افرادی صحبت میکردم که بابت گرفتن عضو چه فحشها وچه کتکهایی که نخوردندوگله داشتند که چرا مردم اینقدر به این موضوع به شکل بدی نگاه میکنند.یا داستان آن کسانی را که خبرازآمادگی اهداعضودیگران داشتندو برای بدست آوردن عضو این داوطلبان اقدام به از بین بردن آنها کردند.خلاصه بدجوری توذوقم خورد به این فکر فرو رفتم که اگرمن یک روز مجبور باشم تا عضوی از اعضا خانواده خودم را اهدا کنم اجازه خواهم داد یا نه.همیشه به این فکر میکردم که به همه اجازه دادم تا اگر مرگ مغزی شدم از اعضای من استفاده کنند ولی فکر این موضوع که خودم به دیگران اجازه استفاده اعضای خانواده ام را میدهم رانکرده بودم. بعد از این اتفاق کلا سعی کردم دیگربه این موضوع اهمیت ندهم وبحث اهدا عضواز کله ام افتاد.

فصل سوم : روز 12بهمن 1388 روی سایت برساد خبری باز منو بهم ریخت. تواینهمه سال دیگه کمتر صدای خنده خانواده کیقبادی رو می شنیدم .هم خودم خیلی گرفتاریم بیشتر شده بود وهم دیگر رفت وآمدها به اون کوچه کم شده بود.طوری که آرمین رو فقط چند باری در مسابقات میدیدم که مثل بقیه بچه های کانون پرتلاش بود وخیلیها که بیرون ازگود بودند فقط میگفتند که این مسابقه فلان آن مسابقه فلان .دروغ نگم خودم هم در دوره ای اینجوری بودم .بدون فکر به این موضوع که مگه این مسابقات رو کی برگزار میکنه که مااینقدر توقع خوب بودن آنرا داریم.مگه این بچه ها چقدر تجریه برگزاری دارند که ذهن ما رفته سمت مسابقاتی درحد المپیک . خیلی وقتها به این جوانها ظلم شد حرفها وفحشهای زیادی شنیدن ولی دست از تلاش بر نداشتن .بگذریم خبر اهدای عضو بدن آرمین خیلی زود چهره پراز شادابی فریبا واسفندیار را جلوی چشمهام آورد.صدای خنده های فریبا هنوز یادمه. باورش برام سخت بود.مثل همان نور آفتابی که بالا صحبتش راکردم هم چشمهام را آزار میداد وهم دلنشین بود.درست انگار از خواب بلند شدم .گیج وگنگ موندم. کارت عضویت این انجمن را از کیفم درآوردم .یاد حرفهای آدمهای اون سالها افتادم که میگفتند چقدر برای مردم سخته درک موضوع اهدا عضو. ومن چه راحت بریدم از اون چیزی که بهش ایمان داشتم .چقدرعقب افتادم وچقدر ضعیف بودم . چقدر انسان میتواند بزرگ باشد که از عزیزترین های زندگیش بگذرد برای زندگی دیگران . چقدر ما تلاش کردیم برای باور کردن معنای گذشت. چقدر راحت میشود گذشت وچقدر سخت میتوان انسان ماند. نمیدانم تا چند وقت دیگر باز گرم این موضوع خواهم ماند ولی امیدوارم اینبار کم نیاورم .امیدوارم بزرگی این انسانها را فراموش نکنم.امیدوارم به دیگران تا حد امکان  معنای گذشت را بفهمانم. امیدوارم همگی ما با درک این موضوع وبدون احساسی برخوردکردن با آن برای کمک به همدیگر هم نفس باشیم. .امیدوارم قدر شناس تلاش جوانان خودمان باشیم با این تفکر که اینان همانند فرزندان ما به حمایت نیاز دارند.امیدوارم بازهم صدای خنده های فریبای نازنین را بشنوم وامیدوارم دوستان آرمین هم این خانواده محترم را تنها نگذارندتا شاید این غم بزرگ برای این عزیزان زودتر فراموش شود هرچند که یاد آرمین وبزرگیش فراموش نشدنی است.

  نمیدونم با این نوشته کسی از خواب بیدار شد یا نه.



بازدید: 998

  یادداشت ها (10)
1. نویسنده آرمان افشاری, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۵ - ۱۱:۲۴:۱۸
اول از همه خدا رحمت کنه آرمین عزیز را. آقای منوچهر باستانی با سلام نامه پر معنی نوشتی . . اقای منوچهر باستانی یک نکته را یادت رفت و اون اینکه نصف این زرتشتیها از همین رستم باغ بزرگ شدن و به همه چیز رسیدن ولی تا پاشون بیرون میذارن پشت سر رستم باغیها بد میگن پس رستم باغ بد نشده این ما هستیم که بد و عوض شده ایم اینو برای کسانی میگم از نزدیک باهاشون برخورد دارم و واقعا از ته دل گریه میکنم به حال خودمون که چرا ؟ و نکته دیگر اینکه تا زنده هستیم باید به داد هم نوع خود برسیم قابل توجه انجمن که برای هر وامی که به جوانان میدهد انواع و اقسام چک و سفته ها را میگیرد ولی آقای یگانگی فقط تعهد پرداخت میگیرد من فکر کنم امثال آقای یگانگی خیلی کم باشد .امیدوارم اعضا جدید انجمن فکری به حال جوانها بکنند و ببینند که ما به کجا داریم میرویم منظورم جامعه زرتشتی است. من هم نمیدونم با این نوشته کسی از خواب بیدار شده یا نه؟
2. نویسنده zartoshti, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۵ - ۱۴:۳۲:۱۰
kheili ghashang bod vaghan khoda be keighobadiha o khosraviha sabr bede
3. نویسنده ساسان سلطانی پور, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۵ - ۱۵:۳۳:۰۷
بعد از درگذشت آرمین دوباره بیدار شدم یادش بخیر 6 سال پیش تو اردو اولین باری که با آرمین آشنا شدم وقتی بود که به خاطر شیطنت هایی که هر روز تو اردو میکردم او من را چند بار تنبیه و جریمه کرد ولی فایده ای نداشت و بعد از اون دوستهای خوبی برای هم شدیم حالا این خاطرات شیرین امروز دوباره برای من نو شد. آرمین به یادتم. روحت شاد.
4. نویسنده m.n, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۵ - ۱۸:۳۶:۱۳
با یاد و خاطره آرمین خسروی  
نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم فقط میدانم که وقتی امروز به مراسم پرسه ی آن روانشاد رفتم فهمیدم که برخلاف سنش چقدر بزرگ بوده . فهمیدم لازم نیست که آدم ثروتمندی باشی تا مردم به خاطرت بیایند. باید انسان بود و تنها چیزی که از شخصی میماند انسانیت و یاد اوست . اهدا عضو او هم یک نشانه ی دیگری از انسانیت اوبوده است . خوشا به حال چنین کسانی که چنین جراتی دارند . روحش شاد و بهشت برین جایگاهش
5. نویسنده به به خیلی ممنون , در ۱۳۸۸/۱۱/۱۶ - ۱۳:۴۶:۲۶
این قافله عمر عجب می گذرد 
دریاب دمی که با طرب می گذرد 
ساقی غم فردای حریفان چه خوری 
پیش آر پیاله را که شب می گذرد 
 
معلمی می‌گفت : 
 
من از قبل می‌دانم دانش‌آموز به چه چیز نیازدارد و نیاز او را حس می‌کنم . 
 
او نیاز دارد قبولش داشته باشیم ، به او احترام بگذاریم ، دوستش داشته باشیم ، به او اعتماد کنیم، 
 
تشویقش کنیم ، پشتیبانش باشیم ، او را به فعالیت وادریم و موجب تفریح و خوشـــی او را فراهم  
 
آوریم و نیاز دارد کاوش کند ، آزمایش کند و به نتایج موفقیت آمیز برسد . 
 
عجب حکایتـــی او این همه نیاز دارد و من تنها چیزی که کم دارم عقل ، بینش ، علم ، صبر و ایثار است .
6. نویسنده نیما, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۶ - ۱۸:۵۵:۲۷
بنده شدیدا گله دارم.این سایت چرا اینقدر دیر به دیر به روز میشود از دیروز ظهر تا به الان هیچ خبر جدیدی نبوده .سایت خبری باید خیلی زود به زود به روز شود. 
باتشکر
7. نویسنده Shahram AkhtarKhavari, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ - ۱۱:۲۹:۱۲
Manoochehr jan besyad ghashang neveshti. 
hamamoon midoonim ke dar aiine ma zartoshtian jesm faghat ta zamani ke jan va ravan daresh hast arzesh dareh va az ghadim ham zartoshtian be mordeh parasti alagheii nadashtand dargozashtegan ro dar dakhmeh migozashtand vali yadeshoon ro javedaneh gerami midashtand... 
cheghadr ghashang hast kare kasanii ke jesme azizaneshoon ro ham bad az marg ba arzesh mikonand va ghabl az inke be khak besporand az un dar komak resani be ensanhaye bimar estefadeh mikonand... 
ravane Armine aziz shad va paaydaarie khanevadeye geramishoon afzoon bad. 
Eydoon bad
8. نویسنده به به خیلی ممنون , در ۱۳۸۸/۱۱/۱۷ - ۱۳:۵۰:۱۷
یادتان می آورم که زیباترین منش آدمی محبت اوست. (کوروش کبیر) 
 
 
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین 
 
 
To fall in love 
عاشق شدن 
 
 
 
To laugh until it hurts your stomach 
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره 
 
 
 
To find mails by the thousands when you return from a vacation 
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری 
 
 
 
To go for a vacation to some pretty place 
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری 
 
 
 
To listen to your favorite song in the radio 
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی 
 
 
 
To go to bed and to listen while it rains outside 
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی 
 
 
 
To leave the Shower and find that the towel is warm 
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه 
 
 
 
To clear your last exam 
آخرین امتحانت رو پاس کنی 
 
 
 
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to 
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه 
 
 
 
To find money in a pant that you haven't used since last year 
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی 
 
 
 
To laugh at yourself looking at mirror, making faces 
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی 
 
 
 
Calls at midnight that last for hours 
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه 
 
 
 
To laugh without a reason 
بدون دلیل بخندی 
 
 
 
To accidentally hear somebody say something good about you 
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه 
 
 
 
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours 
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی 
 
 
 
To hear a song that makes you remember a special person 
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره 
 
 
 
To be part of a team 
عضو یک تیم باشی 
 
 
 
To watch the sunset from the hill top 
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی 
 
 
 
To make new friends 
دوستای جدید پیدا کنی 
 
 
 
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person 
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین 
 
 
 
To pass time with your best friends 
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی 
 
 
 
To see people that you like, feeling happy 
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی 
 
 
 
See an old friend again and to feel that the things have not changed 
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده 
 
 
 
To take an evening walk along the beach 
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی 
 
 
 
To have somebody tell you that he/she loves you 
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره 
 
 
 
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh 
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی 
 
 
 
These are the best moments of life 
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند 
 
 
 
Let us learn to cherish them 
قدرشون رو بدونیم 
 
 
 
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed" 
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد" 
 
 
 
**************************************** 
 
 
 
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده 
تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده ... 
 
"چارلی‌ چاپلین"
9. نویسنده Shahin, در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ - ۰۳:۴۱:۴۶
nemidonam chi begam faghat midonam ke adame bozorgi bod, chi khobe ke ghadre hamo vaghti ke zendeyim bedonim, armin khoda biomorzaded.
10. نویسنده yasna radman website, در ۱۳۸۸/۱۱/۲۳ - ۲۲:۳۹:۵۰
درود بر شما عزیزانِ جان. 
خیلی وقتها عزیزانی چون آرمین کنار ماهستند و ما به آنها بی توجهیم اما وقتی از دست می روند تازه به یاد می آوریم چه جواهری را از دست داده ایم. 
من به نوبه خودم بسیار متاثر شدم ،نه تنها به عنوان یک زرتشتی و یک ایرانی بلکه به عنوان یک انسان . 
اعتراف می کنم من و من ها چقدر کوچکیم در مقابل شخصیت ارزشمند آرمین و بزرگانی از جنس آرمین. 
از نویسنده تشکر می کنم که مرا با این یادنامه ،به حق از خواب غفلت بیدار کرد. 
روانت شاد آرمین بزرگ

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبليغات
lotus

ganji

asho

pooya

omid

بزرگترین فروشگاه آنلاین نرم افزار های سیستم عامل میکنتاش

senik

moobed

mehrgan

lorian

kimia

rayka

bime

film

flash

honar

ketab

laptop

mehr

sakhteman

seda

shahab

zaban